صلح کردیم
سلام دوستای گلم
ممنون بابت همدردیتون دلم نمیخواست کسی رو ناراحت کنم ولی واقعا دوست داشتم برای یک بار هم شده اینجا بنویسیم امیدوارم که دیگه همچین مسئله ای نه برای من و نه برای دیگران پیش بیاد .
دیروز بعد از کارم رفتم کلاس زبان توی راه کلی با خودم کلنجار رفتم که چطوری بحث رو باز کنم و مشکلم رو بهش بگم .
بعد از کلاس اومد دنبالم خیلی خوشحال و خندون بود بعدش بهش گفتم بریم یه شامی بگیریم بریم توی پارک بشینیم بخوریم منم باهات حرف دارم .
دیگه رفتیم ساندویچ و یه سیب زمینی توپ خریدیم و رفتیم توی پارک نشستیم به خوردن و سعی کردم بیشتر حرفهام رو بهش بزن .
اینکه از چی ناراحت میشم از چه رفتاری خوشم میاد کجا بریم و کجا و نریم و خلاصه سرتون رو درد نیارم باهمدیگر مثل دو تا آدم نشستیم حرف زدیم .
آخه هر وقت اون میخواد با من حرف بزنه من اصلا حوصله حرفهاش رو ندارم چون آخرش جنگ میشه ولی اون خیلی استقبال کرد که خواستم بشینم باهاش صحبت کنم .
دیگه دیشب هم به خوبی و خوشی گذشت و بعدشم اومدیم خونه و استراحت کردیم .
من و همسری بهمن ماه سال 82 عقد کردیم و بعد از یک سال و نیم نامزد بودن شهریور 84 رفتیم زیر یه سقف و زندگیمون رو شروع کردیم . من متولد 61 و همسری 58 هست . اینجا رو برای این درست کردم تا بتونم خاطرات خوب زندگیمون و همه تلاشهایی که من و همسری برای یه زندگی خوب کشیدیم رو اینجا بنویسم تا هر وقت به اینجا نگاه میکنم بدون که توی زندگیم چه لحظه هایی وجود داشته و قدرش رو بیشتر بدونم . در ضمن اینجا هم از آشپزی هام براتون میزارم .