جاده یکطرفه
ازمحل کارم قرار بود برم یه جایی که لباسهای شب حراج گذاشته بود میخواستم با همسری برم ولی اون گفت میخواد بره نمایشگاه کتاب
بنابراین با خواهرم رفتم
خدائیش که قیمت لباسهاش مفت بود دو دست پیراهن شب خریدم
و برگشتیم خونه مامانم تا خواهری رو برسونم و برم خونه آخه همسری میرفت خونه مامانش چون قرار بود ماشین رو بدیم تعمیر کنند . دیگه تا برسم خونه شد هشت شب انقدر خسته بودم که نگو رفتم خونه مامانش دیگه شام رو که خوردیم اومدیم خونه .
جمعه :
صبح زود از خواب بیدارش کردم تا بره ماشین رو درست کنه میخواستیم بریم نمایشگاه گل لاله
توی جاده چالوس دیگه تا حرکت کنیم بریم دنبالم خواهرام شد ظهر و رسیدیم به اول جاده انقدر ترافیک بود که یک ساعتی الاف شدیم انقدر گرسنه بودیم برای همین تصمیم گرفتیم یه جا توی این باغها بریم و ناهار بخوریم
بعدا راه بیفتیم بریم نشون به نشون که اصلا یادمون نبود که جاده رو روزهای جمعه یکطرفه میکنند
همین که ما خواستیم بریم دیدیم بلههههههههههههههه جاده یکطرفه هست و نمیشه رفت انقدر حالم گرفته شد که نگو
گفتیم اگر میدونستیم زودی از باغ بیرون نمی اومدیم حداقل تا شب میموندیم ما که پول داده بودیم بیشتر می شستیم دیگه هیچی کار از کار گذشته بود دیگه برشتیم به سمت تهران توی راه رفتیم یه آیس پکی زدیم
و کلی با خواهری و بچه ها و گفتیم و خندیدیم رسیدیم خونه مامانم انقدر سرم درد میکرد رفتم خوابیدم
و بعد از یک ساعت بلند شدم خواهرم گفت خوب حالا نوبته منه برم بخوابم دیگه نوبتی میخوابیدم بعد از خوردن شام هم برگشتیم خونه انقدر خسته بودم دلم نمیخواست فرداش بیام سرکار .
شنبه :
اصلا حال و حوصله ندارم
انقدر که خسته ام تصمیم گرفتم که به کلاس هم نرم و برم خونه استراحت کنم
بنابراین این تصمیم رو عملی کردیم و رفتیم خونه و یک ساعتی استراحت و بعدش هم کارهای خونه .
نمیدونم چرا انقدر کم حوصله شدم
خیلی هم کم ظرفیت از همه چیز و همه کس زودی ناراحت میشم
دلم میخواست میرفتم یه جای دور که هیچکس دستش بهم نرسه حتی همسری حوصله اون رو هم ندارم .
امروز هم که این گردن رو باند بیچی کردیم خیلی درد میکرد پماد زدم و بستمش ببینمی خوب میشه یا نه ؟
من و همسری بهمن ماه سال 82 عقد کردیم و بعد از یک سال و نیم نامزد بودن شهریور 84 رفتیم زیر یه سقف و زندگیمون رو شروع کردیم . من متولد 61 و همسری 58 هست . اینجا رو برای این درست کردم تا بتونم خاطرات خوب زندگیمون و همه تلاشهایی که من و همسری برای یه زندگی خوب کشیدیم رو اینجا بنویسم تا هر وقت به اینجا نگاه میکنم بدون که توی زندگیم چه لحظه هایی وجود داشته و قدرش رو بیشتر بدونم . در ضمن اینجا هم از آشپزی هام براتون میزارم .