بدشانسی من
امروز هم که چون همسری قرار بود زود بره سرکار منم گفتم خوب داداشت که صبح میره سرکار مسیرش به من هم میخوره بیاد دنبال من تا یه مسیری باهاش برم ای کاش که هیچ وقت باهاش نمیرفتم
آخه توی راه تصادف کردیم
منم نمیدونم اینا چطوری به این ماشین میدن که ببره سرکار توی سربالایی بودیم که زده دنده خلاص و همین که اومد دنده عوض کنه بره بالا نتونست و دنده عقب رفت و زد به یه وانتی
حالا باید وامیستادیم تا پلیس بیاد و کلی اسیر شدیم اونم که زبون نداره حرف بزنه من دارم کلی التماس اون راننده میکنم که تورو خدا بگذر ماشینت که چیزی نشده ماشین ما بیشتر خسارت دیده اونم میگه نه باید خسارت بدید ول کن نبود
گفتم باشه مدارک هامون رو دادیم بهش و مدارک اون رو گرفتیم گفتیم ما داریم میریم سرکار الان نمیتونیم تماس میگیریم باهات که بیا بریم ببینیم خسارتت چقدر میشه و رفتیم دیگه گفتم بزار خودم بشینم بریم تا دوباره تو این سربالایی مشکل دیگه ای پیش نیومده و تا مسیری که باید پیاده میشدم خودم نشستم و رفتیم و دوباره امروز دیر رسیدم .
نمیدونم چرا من شانس ندارم
بعد مدتی خواستیم با برادر شوهر بریم که این اتفاق افتاد فکر کنم دیگه پشت دستش رو داغ کنه من رو باخودش ببره نمیدونم پیش خودش چی فکر میکنه .![]()
امروز هم که عیدی ها رو بالاخره دادن
و باید برم کلی خرید دارم که بکنم نمیدونم توی این ترافیک شهر چطوری برم چون واقعا خسته کننده هست ولی کاریش نمیشه کرد چون دیگه وقتی ندارم و باید برم .
خوب دیگه باید برم به کارام برسم تا مدیرم نیومده .
فعلا .......![]()
من و همسری بهمن ماه سال 82 عقد کردیم و بعد از یک سال و نیم نامزد بودن شهریور 84 رفتیم زیر یه سقف و زندگیمون رو شروع کردیم . من متولد 61 و همسری 58 هست . اینجا رو برای این درست کردم تا بتونم خاطرات خوب زندگیمون و همه تلاشهایی که من و همسری برای یه زندگی خوب کشیدیم رو اینجا بنویسم تا هر وقت به اینجا نگاه میکنم بدون که توی زندگیم چه لحظه هایی وجود داشته و قدرش رو بیشتر بدونم . در ضمن اینجا هم از آشپزی هام براتون میزارم .