آشتی با همسری
من اومدم ................
میدونید چیه این هفته اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم چون هم با همسری بحثم شده بود هم اینکه یه خورده مریض احوال بودم برای همین چیزی ننوشتم ولی امروز حالم خیلی بهتره همش بخاطر یکی از دوست جونای وبلاگیم که یه خورده دیروز باهاش چت کردم و درد دلم رو بهش گفتم و توی دلم خالی شد برای همین بعدش هم رفتم با آقای همسر آشتی کردم .
الهه جون دست درد نکن اگر تو نبودی من چیکار می کردم با کی حرف دلم رو میزدم قربونت برم مرسی عزیزم
خلاصه اینکه دیشب رفتم دنبال آقای همسر دم شرکتشون خیلی غافلگیر شده بود با یه دسته گل رز خوشگل رفتم پیشش و ازش معذرت خواهی کردم بخاطر کاری که صبح انجام دادم نمیخوانم بگم چیکار کردم ولی خیلی پشیمون شدم از انجام دادن کارم . بعدش هم که اومد باهم رفتیم شام رو بیرون خوردیم و کلی عشق و حال .
امروز میخوام برم خونه مامانم
آخه فردا نذری دارن اونم چی قورمه سبزی آخه هر سال نذری میده باید برم یه خورده کمکش اینم بگم که اون همه کارهاش رو کرده و به امید من هیچ وقت نمیمونه چون وگرنه هیچ کدوم از کاراش پیش نمیره اون زرنگ تره البته خواهری هم اونجاست و خیلی کمکش میکنه .
دیشب با آقای خونه نشسته بودیم و در مورد آژانسهایی که تحقیق کرده بودیم برای دبی صحبت میکردم موندیم چیکار کنیم هر آژانس یه قیمت میده نمیدونیم کدومشون بهتره یکی میگه فلان هتل خوبه یکی دیگه میگه نه اون هتل خوب نیست این یکی هتل بهتره خلاصه اینکه امروز گفتیم باید یکی ازاینها رو انتخاب کنیم و بریم برای رزرو وگرنه گرونتر میشه .
من و همسری بهمن ماه سال 82 عقد کردیم و بعد از یک سال و نیم نامزد بودن شهریور 84 رفتیم زیر یه سقف و زندگیمون رو شروع کردیم . من متولد 61 و همسری 58 هست . اینجا رو برای این درست کردم تا بتونم خاطرات خوب زندگیمون و همه تلاشهایی که من و همسری برای یه زندگی خوب کشیدیم رو اینجا بنویسم تا هر وقت به اینجا نگاه میکنم بدون که توی زندگیم چه لحظه هایی وجود داشته و قدرش رو بیشتر بدونم . در ضمن اینجا هم از آشپزی هام براتون میزارم .