خوب امیدوارم که تعطیلات به همگی دوستانم خوش گذشته باشه  به من یکی که خیلی خوش گذشت  . پنج شنبه بعد ازظهر با خواهرم و مادرشوهرم رفتیم یافت آباد میخواستند مبل بخرند وای نگو چه مبلهای قشنگی  دلم حوس کرده مبلهام رو عوض کنم ولی حیف که اون مدل مبلهایی که من دیدم توی خونم جا نمیشه فعلا باید صبر کنم  تا خونه رو یه خورده بزرگتر کنیم بعدش از اونجا رفتیم خونه مامانم فرداش هم باخواهرم و دخترخالم و زن پسرخالم رفتیم استخر SmileyCentral.comعالی بود مخصوصا جکوزیش SmileyCentral.comکلی خستگی رو از تنم بیرون برد تصمیم گرفتم آخر هفته ها بریم استخر تا یه خورده این خستگی کل هفته از تنمون بیرون بره .

خلاصه اینکه بعدازظهرش هم رفتیم خونه مادر شوهر جان و شب رو اونجا سپری کردیم  برادر شوهرم رفته بود طوطی همسایشون رو گرفته بود آورده بود اونجا خیلی خوشگل بود ولی حیف که من خیلی از حیونات می ترسم   تا میخواستم بیاد طرف من می پریدم روی مبل اسم طوطی عروس بودSmileyCentral.com تا صداش میکردی فقط میگفت (بدو بدو بدو )  خیلی با مزه بود تا اینکه مادرشوهرم دیدم که من اصلا نمی تونم با وجود اون روی صندلی هم بشینم گفت ببرید بدیدش تا اینکه من راحت نشستم .

فرداش هم که روز عید بود و همه میومدن خونه مامانمینا دیدن بابام آخه ما سید هستیم دیگه دیروز کلی مهمون اومدSmileyCentral.com دیگه واقعا خسته شده بودیم  این می رفت اون می اومد خلاصه تا ساعت ۱۲ شب  همینجور مهمون داشتیم تازه یه سریشون هم موندن خونمون ولی خیلی خوش گذشت  جمع آهایی که کل فامیل دور هم هستیم رو خیلی دوست دارم ولی متاسفانه توی این دوره زمونه خیلی کمتر پیش میاید که فامیل ها دور هم جمع بشوند  یادم قدیم ها که ما کوچیکتر بودم هر هفته دوره داشتیم و هر دفعه خونه یکی از خاله و عمه و دایی و غیره جمع میشدیم و میزدیم می رقصدیم  و کلی خوش گذرونی ولی الان رنگ و حال و اون موقع رفته نمیدونم شاید بخاطر مشکلات زیاد باشه  ولی دوست دارم دوباره برگردم به اون دوران .