|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم
ممنون از لطف همتون که برام دعا می کنید تا هر چه زودتر کارام روبراه بشه. خدا رو شکر همه چی خوبه و دارم حسابی استراحت میکنم در ضمن کلاس ورزش هم دارم یه روز درمیان میرم خیلی خوبه . صبح ها که اصلا نمیتونم زیاد بخوام همسری که میره منم یه نیم ساعت بعدش بلند میشم و به کارهای خونه میرسم خیلی خوبه که میتونم به تمام کارهام برسم . غذاهای خوشمزه هم زیاد دارم براتون ولی در حال حاضر هنوز کامپیوتر ندارم و آخر هفته ها که میام خونه مامانم از اینجا اگر وقت کنم یه آپی بکنم ولی قول میدم برای هفته دیگه چند تا غذای خوب بزارم . از اینکه نمیتونم زود به زود به دوستای گلم سر بزنم باید به بزرگی خودشون ببخشن انشاله که هر چه زودتر یه کامپیوتر میگیریم و همه چی درست میشه . فعلا بای تا یه غذای خوشمزه .
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم
واقعا معذرت میخوام که این مدته نتونستم بیام راستش باید بگم که یه خبر خوب دارم اینه که بنده دیگه سرکار نمیرم یعنی دیگه استعفا البته از نوعی که بشه حقوق بیکاری گرفت و تو خونه موند . خوب جریان از این قراره که بعد از اینکه شرکتمون جابجا شد بخاطر یکسری مشکلات شرکت من با مدیر واحدم صحبت کردم در رابطه با افزایش جقوقم بخاطر اینکه حدود دو سال میشد حقوق من رو زیاد نکرده بودن برای همین دو تا پیشنهاد دادم اول اینکه حقوقم رو زیاد کنید یا اینکه بیرونم کنید تا بتونم حقوق بیکاری بگیرم و یه مدتی استراحت کنم که با دومی بیشتر موافقت شد اونم بخاطر اینکه که دیگه شرکت قرار نیست واحد خدمات پس از فروشی داشته باشه آخه کلا زمینه کاریش رو داره تغییر میده و قرار نیست دیگه خدماتی ارائه بده برای همین دیگه اونا هم موافقت کردن و حالا منم قراره برم و شکایت کنم تا از حقوق بیکاری استفاده کنم . از سه شنبه دیگه نرفتم و اون روز کلا تو خونه بودم وکلی استراحت کردم امروز هم یه سر رفتم کارهام روتحویل بدم که رئیس نبود و بعدشم رفتم خونه مامانم . راستی سارا جون منم مثل تو دیگه دارم خونه دار میشه این دو روزه که خیلی بهم خوش گذشته کلی برای خودم میخوام برنامه ریزی کنم و کلی گردش خوب دیگه زیاد نیمتونم بنویسم آخه اینترنتم کارتی و باید به بقیه دوستام سرم بزنم الان هم با لب تاپ خواهری دارم کار میکنم امروز که رفتم خونه مامانم برداشتم آوردم تا این مدته پیشم باشه . پست بعدی یه غذای خوشمزه دارم براتون منتظرم باشید در ضمن از همه دوستای گلم که این مدته منتطر من بودن تا بیام و آپ کنم واقعا غذرخواهی مینکم امیدوارم که دیگه تکرار نشه . فعلا بای...............
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم احساس میکنم انقدر اینجا از خودم ننوشتم یه حس عجیبی دارم فکر میکنم دیگه واقعا داره به یه سایت آشپزی تبدیل میشه دیدم بهترین فرصت تا یه خورده از اون جو خارج بشم . انقدر دستور غذا دارم براتون بزارم ولی راستش اصلا حوصله نداشتم و اینکه این سایتهایی که عکس ازشون آپلود میکردم فعلا بسته است اگر کسی سایتی رو میشناسه بگه . این هفته در کل هفته خیلی شلوغی بود همش کار کار تازه بعد از تعطیل شدن هم کلی بیرون کار داشتم اکثرا با همسری تا دیروقت بیرون بودیم دکتر میرفتیم بعدش همسری کلی قرارهای کاریش رو انجام میداد منم باهاش همه جا میرفتم دیگه میرسیدیم خونه خسته و کوفته بودیم فقط یه دیشب شام رفتیم خونه مادر همسری . دیروز هم که رفتم خونه کلی کارهای خونه رو انجام دادم بازم کمرم گرفت انقدر درد میکنه الان هم که سرکار هستم بازم درد میکنه زیاد نمیتونم بشینم زیاد هم نمیتونم راه برم باید بیشتر دراز بکشم تا به کمرم کمتر فشار بیاد اینجا هم توی محیط کار که نمیشه دیگه چی بشه کسی نباشه بتونم برم توی نماز خانه استراحت کنم ولی دیگه تا برسم خونه این کمر درد امانم رو میبره . خداییش دیروز که یه خورده کار خونه انجام دادم فکر این رو کردم که اگر من یه زمانی بچه دار شم باید چیکار کنم خدا کنه کمرم زودتر خوب بشه وگرنه مکافات دارم باید انوقت همسری برام یه کلفت بگیره . هفته ای که میاد همسری قراره از طرف شرکت بره چین منم یه هفته تنها هستم البته اگر مامانمی نا نرن مشهد خوبه حداقل اونا هستم اگر نه که باید همش یا برم خونه مادر همسری یا خونه تنها باشم که عمرا من خونه تنها بتونم بمونم چون از تنهایی میترسم شبها خوابم نمیبره تازه بعدشم همسری که از ماموریت برگرده تعطیلات تابستونیشون هست اگر قسمت باشه یه مسافرتی بریم اگر نه که همسری باید خونه بمونه من برم سرکار که اونجوری خیلی سخته خدا کنه جور بشه و اون مسافرتی که دلم میخواد رو بریم . دیگه اینکه اگر بشه میخوام آخر هفته با خواهرام بریم استخر دنبال یه استخر روباز خوب میگشتیم که با این کارتهای سبز بشه رفت یه چندتایی هست ولی همشون سمت شمال تهرانه که اومدنش از خونه مامانم سخته از محل کارم بهتر میشه رفت اونجا میخواستیم فردا بریم که مامانم گفت جمعه برید که خواهر کوچیکم رو هم ببریم حالا ببینیم چه میشود . هفته قبل میخواستیم برم استخر پارک ارم که دیدیم ورودیش خیلی زیاده پشیمون شدیم در ضمن از این کارت سبز ها هم نمیگیره برای همین نرفتیم . اگر کسی استخری سمت غرب سراغ داره که روباز باشه و کارت سبز قبول میکنه بهم خبر بده . خوب دیگه بسه زیاد گفتم باشه بقیه اش برای بعد سعی میکنم دفعه بعد یه غذای خوب براتون بزارم . |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم خدا رو شکر حالم الان خیلی بهتره البته باید بگم ها هنوز وقت نکردم دوباره برم پیش دکتر آخه گفته باید یه روز درمیون بایم پیش دکتر همتی میرم نمیدونم میشناسید یا نه فقط قلنج میشکونه خیلی دکتر خوبیه فقط یه جلسه رفتم پیشش باید بازم برم تا کمر دردم خوب بشه . در حال حاضر اوضاع احوال خوبه خبر خاصی نیست فقط اینکه هنوز مشکل اینترنتم حل نشده . همسریم هم امروز رفت ماموریت تا جمعه منم برای خودم میرم حسابی استراحت . از همه دوستای گلم ممنون بابت کامنت هاتون دلم نمیخواد شما ها رو نگران کنم از اینکه میبینم دوستای خوب و دلسوزی مثل شما دارم واقعا به خودم میبالم . اگر کمتر براتون کامنت میزارم دلیل بر این نیست که وبلاگتون رو نمیخونم برعکس میخونم ولی کامنت نمیتونم بزارم .
براتون یه غذای ساده درست کردم که خیلی زود حاضر میشه امیدوارم که درست کنید و لذت ببرید .
مواد لازم : کدو : 4 عدد متوسط فلفل دلمه :1 عدد کوچک گوجه فرنگی : 2 عدد تخم مرغ : 4 عدد پنیر پیتزا : 4 قاشق غذاخوری ادویه شامل : نمک ، فلفل ، آویشن
طرز تهیه : ابتدا کدوها رو پوست کنده و بعد از وسط به دو نیمه کرده حلقه حلقه می کنیم و بعد فلفل دلمه ای رو مکعبی خرد کرده و گوجه فرنگی رو پوست گرفته و مکعبی خرد کنید بعد داخل یه ظرف تخم مرغها رو خوب با همزن دستی یا برقی میزنیم بعد بهش پنیر و بعد کلیه ادویه جات رو اضافه کرده و بعد کلیه مواد خردشده رو اضافه کرده و مخلوط کنید . داخل ماهی تابه مقداری روغن ریخته داغ شود بعد مایع کوکو رو داخل ماهی تابه ریخته و دربش رو میزاریم تا یه طرفش خوب سرخ بشه بعد برش می زنیم و طرف دیگرش رو هم سرخ می کنیم .
|
||
|
|
|
|
|
بعدا نوشت : اول قابل توجه سامانتا جون و الهه جون باید بگم که کیک پختم و عکس گرفتم ولی نمیتونم آپلود کنم ولی بالاخره پیدا کردم از الهه جون ممنون بابت عکسات که من رو رسوند به سایت آپلود عکس دو م اینکه سامانتا جون واقعا شرمنده بابت اون اسم آخه اسم همسر دوستم هست که اشتباه گرفتم اصلا قصدی نداشتم .
سلام دوستای گلم
با دو روز دیر کرد باید بگم که این دومین سالگرد تولد وبلاگم مبارک یه وقت فکر نکنید یادم رفته بود ها نه اصلا واقعیت اینه که اصلا نمیتونستم وارد وب بشم خودتون دیگه میدونید مشکلات اینترنت و این شرکت ما رو دیگه ولی خوب باید بگم واقعا چقدر زمان زودر میگذره اینگار همین دیروز بود که تازه شروع کرده بودم به نوشتن ولی به هرحال هر طور که گذشت خیلی خوب بود خوشحالم از اینکه بازم به دوستانم اضافه شدن . خوشحالم از اینکه تونستنم با حداقل امکاناتی که دارم برای شما دوستای خوبم غذاهای متنوع ارائه بدم و مورد پسندتون واقع شده باشه و همینطور با نظرات قشنگتون من رو وادار به نوشتن میکردید و این که بعضی اوقات با پیشنهاداتون باعث پیشرفتم میشدید . باید بگم متاسفانه بدلیل فیلتر بودن بعضی از سایتها نمیتونم عکس آپلود کنم اگر سایتی میشناسید بگید . بالاخره آپلود کردکم فعلا بای .... |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم واقعا شرمنده هستم از اینکه نمیتونم بیام بهتون سر بزنم ولی بدونید مطالبتون رو از طریق گوگل ریدر میخونم ولی نمیتونم کامنت بزارم این مدته هم که اوضاع احوال اینترنت افتضاح بوده با این وضع مملکت اصلا اینترنت نداشتیم با هزار مکافات یه صفحه باز میشه الان هم با کلی دردسر اومدم آپ کنم . باید بگم که الان دیگه برای تبریک گفتن روز زن خیلی دیر شده ولی باید ببخشید و دوستای گلم که این روز رو بهم تبریک گفتن تشکر میکنم و از همینجا من هم این روز رو به همه دوستای گلم تبریک میگم باید بگم که همیشه روز زن هست و باید از زنها قدردانی بشه . خوب دیگه زیاد نمیشه مطلب گذاشت فعلا بای تا بعد ...... |
||
|
|
|
|
|
خوب اینم از انتخابات ما که بالاخره آقای 1* بیشترین رای رو آوردن حالا باید بفهمیم که رای دادن هیچ فایده ای نداره چون اینا هر کی رو که دوست داشته باشن انتخاب میکنن . دیشب که رفتیم رای بدیم هر جا میرفتیم میگفتن آقای 4*من نمیدونم پس چطوری آقای 1* آورده خوب اینجا واقعا مشخصه که حق همه مردم ما ضایع شده .
خوب بگذریم ولی به هر حال یه 4 سال دیگه باید این گند زدن ها رو تحمل کنیم تا ببینیم چی میشه .
پریشب خونه مادر همسری بودیم عصر هم رفتیم بیرون یه دور بزنیم که به همسری گفتم تا بیرون هستیم بیا کادوی مامانت رو بگیریم که دیگه وقت نمیکنیم از مامانش پرسیدیم که چی احتیاج داره همون رو براش بگیریم دیگه رفتیم و براش یه کفش اسپرت طبی که میخواست خریدیم بعدشم رفتیم یه چرخی زدیم و منم یه چند تا سرویس طلا قیمت گرفتم ببینم اوضاع احوال چجوره میخوام اگر بشه سرویسم رو عوض کنم یه مدل دیگه بگیریم حالا باید ببینم چقدر میخرنش بعد برنامه ریزی کنم براش . بعد هم اومدیم خونه مادر شوهر و همسری رفت بساط آتیش رو بپا کرد تا جوجه کباب درست کنه بعدشم میخواستیم یه سریال ترکی رو ببینیم که هر پنج شنبه میده تنظیم دیش بهم خورده بود برای همین بعد از شام رفتیم خونه ما و اونجا نشستیم دیدن بعدشم که خانواده همسری رفتن و منم گرفتم خوابیدم .
دیروز هم صبح رفتیم خونه مامانم برای مامان قرار هست روز مادر براش کرم صورت بخریم که هنوز نرفتیم بخریم براش احتمالا پولش رو بدم خواهرم براش بره بخره . بالاخره یکی از مانتو هام که قرار بود مامانم بدوزه تموم شد ولی یه سری خورده کاری داره که هنوز مونده ولی بقیه مانتوهام مونده که بدوزه فعلا یکی یکی چون براش دیگه سخته که بخواد مدام پشت چرخ بشینه باید برای خواهرای دیگم هم مانتو بدوزه . دیروز بعد از ظهر هم رفتیم رای دادیم انقدر شلوغ بود که من همش به خواهرام میگفتم ول کنید بیایید بریم من نمیتونم زیاد واستم کمرم درد میگیره اونا هم میگفتن نه نمیشه تو برو بشین هر وقت نوبتمون شد تو هم بیا دیگه منم رفتیم پیش مامانم نشستم تا نوبتمون بشه دیگه تا ساعت هشت و نیم شب اسیر بودیم .
کمر دردم هم بهتر شده خدا رو شکر ولی باید خیلی مراقب باشم تا دوباره درد بر نگرده همین بد نشستن بیشترین عامل درد کمرم هست که این مدته با رعایت کردنش بهتر شده .
دیگه ببخشید اگر یه خورده قروقاطی نوشتم .
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم الان که در خدمتتون هستم از شرکت همسری دارم آپ میکنم آخه امروز نیومدم شرکت یه کاری داشتم بعدشم با همسری اومدیم شرکتشون اینجا هم اینترنت هست و گفتم سریع به آپ کنم تا دق و دلی این چند روزه رو در بیارم درسته که از تو شرکت بالاخره یه جورایی آپ میزارم ولی اینجوری با خیال راحت نیست . دیروز رفتم به این مسئول آی تی میگم چرا اینترنت انقدر سرعتش کمه میگه دستور مدیریت هست باید همه یکسان داشته باشن گفتم ولی اینطور نیست که بچه های پایین خیلی سرعتشون بیشتر از منه برای من باید صبح باید یه پنجره رو باز کنی تا عصر لود بشه گفت فعلا که اینطوریه کاریش نمیشه کرد تو دلم گفتم آره ارواه شکمت تو گفتی و منم باور کردم همه سرعت رو برای خودشون گذاشتن که بشینن بازی کنن برای بقیه رو کم کردن . بالاخره منم اومدم شرکت همسری و اینجا آپیدم . اگر می بینید نمیتونم براتون کامنت بزارم بخاطر این شرکت لعنتی هست نمیشه فقط میتونم وبلاگهاتون رو بخونم ولی امروز از اینجا میام به همتون سر میزنم . فعلا بای تا آپ بعدی دوستتون دارم |
||
|
|
|
|
|
بعدا نوشت : غذاهایی که درست کردم
مرغ سوخاری - بیف استروگانف با اسفناج - چیکن استروگانف - سالاد سیب زمینی با پیازچه - سالاد کاهو و دسر و سوپ تره فرنگی
سلام دوستای گلم خدارو شکر الان خیلی بهترم خیلی دوره سختی رو گذروندم واقعا بد بود اصلا حال هیچ کاری رو نداشتم همش نگران این بودم که نکنه یه وقت مهمونام هم مریض شده باشند که مامانم گفت نه هیچ اتفاقی نیوفتاده بابام همش میگفت چشمت کردن مریض شدی از بس غذاهای خوشمزه درست کرده بودی و حسابی از خودت هنر در کردی . خوب بگذریم از مهمونی بگم که خیلی عالی بود همه غذاها خوب شده بود البته بگم خواهرام هم کلی کمک کردن که همه چی عالی شده بود همه از مدل ژله هایی که درست کرده بودم خیلی خوششون اومده بود حالا بعدا عکساش رو میزارم ولی از غذاهام نشد عکس بگیرم آخه یادم رفت دیگه وقتی یادم افتاد که نصف غذاها خورده شده بود . جمعه هم رفتیم خونه دوست همسری و برای ناهار اونجا بودیم و عصر هم اومدیم خونه مادر همسری . فرداش که رفتم سرکار تا عصر خیلی حالم خوب بود بعد از این که یه خورده غذا خوردم گرفتم خوابیدم تا همسری بیاد همین که اون اومد انقدر از خواب بد بیدار شدم اصلا تعادل نداشتم دیگه حالم خیلی بد شد از همون موقع حالت تهوع و ............... شروع شد که تا ساعت ۱۲ شب تحمل کردم شاید خوب بشه دیگه دیدم نمیتونم و همسری رو از خواب بیدار کردم رفتیم درمانگاه و سریع یه سرم بهم وصل کردن و یه چند تا آمپول که زیاد تاثیری نکرد دوباره اونجا هم حالم بهم خورد دیگه بعدش اومدیم خونه و تا صبح نخوابیدم همش حالم بد میشد دیگه فردا صبحش همسری من رو برد گذاشت خونه مامانش و گفت تا عصر که من بیام باید همسرم رو خوب کنی منم گفتم مگه مامانت دکتره که بخواد این کارو بکن اونم گفت من نمیدونم باید خوب بشی دیگه یه روز اونجا بودم کلی مادر شوهری بهم رسید و فرداش هم نیومدم سرکار رفتم خونه مامانم یه خورده هم اونجا بهم رسیدن یه خورده بهتر شدم ولی تا آخر هفته این حال و احوال هنوز باهام بود . پنج شنبه هم دیگه حالم خیلی بهتر بود و شبش هم قرار بود بریم خونه دختر عمه ام برای شام دیگه رفتیم و تا دیر وقت اونجا بودیم و اومدیم خونه . جمعه هم که در حال کردن بودم این یک هفته که مریض بودم نتونسته بودم به تمیز کاری برسم که دیگه گذاشتم برای آخر هفته و همسری هم کلی کمکم کرد و بعد از کارامون نشستیم پای تلویزیون و بعدشم که یه خورده خوابیدیم و حسابی خستگیمون در رفت و بعد از اونم رفتیم خونه مادر همسری برای شام . خوب بالاخره این مریضی ما هم بخیر گذشت دوستای گلم شما هم این مدته خیلی مراقب خودتون باشید چون این مریضی کلی از انرژی بدن رو میگیره و حسابی سیستم گوارشی رو بهم میریزه من که هنوز معده ام مشکل داره باید یه دکتر معده ام برم .
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم با عرض شرمندگی یه دو روزی نیامدم سرکار الان هم زیاد حالم خوب نیست بعدا میام تعریف میکنم فقط بگم که این مدته خیلی مواظف خودتون باشید من که خیلی حالم بده این مریضی همراه با ا س ه ا ل و ا س ت ف ر ا غ و بدن درد و دل درد هست خیلی مراقب باشید که نگیرید منم نمیدونم از کجا گرفتم خوب برم که زیاد حال نوشتن ندارم فعلا بای تا بعد که بیام ... |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم چه خبرا چه دیگه کسی آپ نمیکنه خبری ازتون نیست هر چی میام وبلاگتون رو میخونم هیچکس آپلود نکرده فکر بعد از عید همه در خواب بهاری فرو رفته اند خوب منم یکی از اونا هستم همش در حال چرت زدن هستم . خوب براتون بگم که آخر هفته مهمون دارم قراره مامانی نا با خاله اینا و دختر خالم اینا بیان خونمون حالا موندم شام چی درست کنم یه مدلش رو انتخاب کردم ولی اون یکی رو نمیدونم چی بزارم لیست غذاهایی که قراره درست کنم رو بگم بهتون همفکری بدید ببینم خوبه یا نه البته برای هفته دیگه هم مهمون دارم ها برای اونم ایده هاتون رو بدید هفته دیگه قرار فامیلهای همسری باشن . ۱- مرخ سوخاری ۲- سالاد سیب زمینی و پیازچه ۳- دسر ۴- سوپ ۵- سالاد کاهو یا کلم اگر حوصله سبزی داشتم اسفناج میخرم بورانی درست کنم خوب حالا فعلا همین البته اون یکی از غذاها بیف استراگانف بود که مامانم گفت شاید دوست نداشته باشن منم گفتم ازشون بپرس اگر دوست داشتن همون رو بزارم . برای هفته دیگه که فامیلای همسری میخوان بیان هنوز نمیدونم چی بزارم میخوام فقط یه مدل غذا باشه که حسابی باشه . خوب یالا زود باشید همفکری بدید که منتظرم |
||
|
|
|
|
|
راستی قرار بود عکس از خونمون براتون بزار واقعا شرمنده که دیر شد دیگه خورد به عید و نبودم . یکسری لینک هست که میتونید در زیر عکسهای خونه و سفره هفت سین رو ببینید . |
||
|
|
|
|
|
سال نو مبارک
سلام دوستای گلم
این آخرین پست سال 87 هست که می نویسم ، این سالی که گذشت یعنی لحظه های آخرش رو میگذرونه خیلی سال سنگینی برای من بود ولی باید بگم که خوشبختانه زود گذشت ، این آخرین هفته سال خیلی کند میگذره هنوز تموم نشده ولی خوب خوشبختانه دیگه داره تموم میشه . توی این سال لحظات خوب ، بد ، تجربه ها ، سختی ها و ........ خیلی از روزها رو پشت گذر گذاشتم و خوشحالم از اینکه بالاخره یه سری تجربیات خوب رو بدست آوردم و از تجربیات تلخ زندگی درس عبرت گرفتم . از اینکه تونستم به دوستای گلم توی آشپزی کمک کنم و واقعا نمدونم چند درصدتون از آشپزی من راضی بودید ولی امیدوارم که همه راضی بوده باشن . احساس میکنم سالی که میخواد بیاد سال خوبیه پر از موفقیت میتونه برای من و همسری عزیزم باشه باید بگم که همسری خیلی بیشتر از من توی کارش پیشرفت کرده آخه دیگه اون مدیر شده و من هنوز یه کارمند هستم خوب از حق نگذریم خیلی زحمت میکشه خیلی سختی ها رو تحمل کرده تا به اینجا رسیده ولی من نه زیاد به خودم زیاد سختی نمیدم راستش حوصله سختی دادن رو ندارم .
به هر حال امیدوارم که در سال آینده منم یه پیشرفتی توی کارم داشته باشم البته باید بگم از نظر کاری خیلی تجربه کسب کردم .
خوب در همین جا برای کلیه دوستای گلم آرزوی موفقیت و سلامت دارم امیدوارم که همتون سال خوبی رو شروع کرده باشید و در سال جدید همتون به آرزوهاتون برسید . دوستانی که مجرد هستند و شوهر نکردن هر چه زودتر به جمع ما بپیوندن و دوستانی که متاهل هستند هر چه زودتر نی نی دار بشن و دوستانی که هنوز به این دو تا آیتم نزدیک نیستن به درس و مشقشون برسن و برن دانشگاه تا بعد ببینیم چیکار میشه کرد براشون .
و از همه دوستان بابت نظرات و انرژی های مثبتی که بهم میدادن و انگیزه من رو بابت ادامه دادن این وبلاگ بالا بردن تشکر میکنم اگر که کمتر تونستم بیام به وباتون باید ببخشید بالاخره ما هم کارمندیم و یکسری معذورات داریم و کمبود وقت امیدوارم که در سال جدید تکرار نشه . از همینجا روی ماهتون رو می بوسم و عید رو بهتون تبریک میگم . در ضمن اگر بتونم در طول عید میام پست میزارم البته از سفرم اگر بریم .
خداحافظ تا سال جدید |
||
|
|
|
|
|
این مطلب به دستم رسید دوست داشتم شما هم بخونید خیلی قشنگه .
پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نميفهمم. مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بيدليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بيدليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند.
او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانههاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد.
و همچنين شانههايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شدهاند او تسليم نشود و همچنان پيش برود.
به او توانايي نگهداري از خانوادهاش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي دادهام که در هر شرايطي بچههايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.
به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند.
و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد.
خدا گفت: ميبيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است.
زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت 10:24 توسط فائزه
|
||
|
|
|
|
|
این چند روزه نمیدونم چرا ما انقدر بدشانسی میاریم نمیدونم والا ... دیروز به همسری زنگ زدم و گفتم امشب بریم با کارتهات خرید کنیم اونم گفت باشه بیا دم شرکت باهم بریم . این کارتها رو شرکت همسری بهش میده که همه کار میشه کرد٬ رستوران ٬ سینما٬ فروشگاه لباس ٬استخر و کلی کار دیگه بهم گفت که داره مهلتش تموم میشه و منم گفتم پس بریم خرید کنیم البته زیاد نمونده بودها ولی خوب مبلغش هم کم نبود . دیگه دیشب من رفتم سمت گیشا و یه نیم ساعتی منتظر همسری شدم تا بیاد دیگه داشتم از دستش کفری میشدم آخه همیشه دیر میکنه نمیدونم چیکار کنم تا این عادت از سرش بیوفته البته بگم ها بیچاره تقصیری نداره این شرکت مزخرفشون تا دقیقه آخر براش کار میتراشن ولی خوب بگذریم دیگه رسید و گفت کدوم فروشگاه بریم خرید کنیم اولش قرار بود بریم همون سمت ستارخان ولی بعد من گفتم این سمتها خیلی شلوغه بریم همون سمت خونه خودمون هم رستوران نزدیکش هست هم فروشگاه دیگه رفتیم سمت هفت حوض و اونجا در همین مکان بود که ماشین ما رو جریمه کردن چون جای مطلقا ممنون پارک کرده بودیم آخه خوب چیکار میکردیم اونجا اصلا جای پارک نبود همه مردم ماشیناشون رو اونجا پارک کرده بودن دیگه ما هم پارک کردیم . بعدش رفتیم اول فروشگاه لباس ورزشی میخواستم یه دست لباس ورزشی بخرم که دیدم اون رنگی من دلم میخواد رو نداره بعدشم قیمتهاش خیلی گرونه به همسری گفتم ولش کن ما که قراره عید بریم قشم میرم همونجا یه دست لباس ورزشی میخرم دیگه تصمیم گرفتیم که تی شرت برداریم . دو تا تی شرت من برداشتم و یه تی شرت و شلوارک همسری البته به یه بازی ( دارت ) همسری خیلی خوشش میاد از این بازی دیگه بعدشم رفتیم رستوران البته با همون کارتها دیگه همونجا بقیه کارتها رو هم دادیم دیگه خلاص شدیم بعدش با خیال راحت اومدیم به سمت خونه . ولی خوب از دماغمون در آوردن با اون جریمه کلی بعدش اومدیم به اون پلیسه که جریمه کرده میگیم خوب ما کجا پارک کنیم اینجا که نه پارکینگی هست نه جای پارک ما کجا باید پارک میکردیم اونم انقدر بی شعور اصلا جواب نمیداد همش میگفت به من ربطی نداره ٬ منم توی دلم همش بهشون بد و بیراه میگفتم به همسری گفتم ولشون کن اینا آدم نیستن که دم عیدی فقط برای خودشون ناله و نفرین میخرن با این کارهاشون.
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم مردم از خستگی تمام بدنم درد میکنه خوب شما ها گفتید زیاد خودم رو خسته نکنم ها ولی نمیشه به خدا نمیشه هر کاری میکنی بازم این خونه جمع بشو نیست . ما هم تعطیلاتمون رو به خونه تکونی گذروندیم این چهار روزه یه روزش رو خونه مامانم بودم آخه نذری داشتن دیگه از چهارشنبه خونه بودم و در حال کار کردن البته با خواهرم اون بیچاره هم خیلی خسته شد اومده بود کمک من کنه تا تنها نباشم خیلی خسته شدیم البته بگم ها خونه تکونی خستگی نداره بیشترش برای این بود که داشتیم خونه رو هم رنگ میکردیم سقفش رو هم کاغذ دیواری حسابی خونه گند کاری شده بود روی تمام وسایل رو پوشنده بودم تا رنگ و چسب نریزه و خراب نشه . خوب بالاخره به خوبی و خوشی تمام کارها عصر جمعه تموم شد این آقایی که اومده بود برای کاغذ دیواری ازون خمارای خمار بود اولش که اومد رفت تو اتاق تا همسری بره چسب چوب بخره بیاد اونم نشست سیگار کشیدن یه آن رفتم تو اتاق دیدم نشسته لبه تخت و داره سیگار میکشه نشه نشه بود داشت چرت میزد منم رفتیم بخاری و یه تکون حسابی دادم تا سروصدا بشه یارو چرتش بپره کلی با خواهرم خندیدیم بعدش که همسری اومد بهش گفتم حواست به این یارو باشه خیلی خماره اینجوری بخواد کار کنه یه یک هفته ای باید اینجا کار کنه بهش سخت بگیر زودتر کارش رو تموم کنه نشون به اون نشون که اولش که رفتیم صحبت کردیم برای زمان نصب که چقدر زمان میبره مغازه داره گفت نصف روزه تموم میشه ولی این آقای خمار دو روز طول داد انقدر که لفتش میداد منم همش بهش غر میزدم که ما کارمندیم و باید زود تموم کنی تا جمع و جور کنیم چون میخوایم بریم سرکار دیگه با کلی غر زدن جمعه عصر تموم شد . ولی خداییش خیلی خونمون قشنگ شده حالا سر فرصت عکس میگیرم و میزارم الان چون هنوز خونه یه خورده بهم ریخته هست نمیشه . دیگه بکم که این مدته هر شب شام خونه مادر همسری بودیم بیچاره اونا هم کلی خسته شدن همش ما زحمتشون دادیم چون خواهرم با بچه اش اومده بود اونم دیگه از تنهایی حوصله اش سر رفته بود دیگه مادر همسری اومد اونو برد بیرون یه خورده گردوند و براش یه چیزایی خرید بعدشم برد با دختر همسایشون بازی کنه تا کمتر اذیتمون کنه ما هم کارامون رو انجام بدیم . دیروز هم که نیومدم سرکار آخه قرار بود از قالیشویی فرشام رو بیارن باید خونه میموندم بعدشم به بقیه کارهام رسیدم پرده ها رو زدم و کلی تمیز کاری و جارو کشیدن و بعدشم با بخار شور همه سرامیک ها رو تمیز کردم تا فرش رو بندازم . شب هم که همسری اومد قاب ها رو به دیوار زدیم و تقریبا کارها تموم شده . اینم از مراسم خانه تکانی ما که به خیر و خوشی گذشت ولی بدن دردش هنوز مونده . |
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا بعضی از دوستان میگن میتونیم عکسها رو ببینیم ولی بعضی ها نه نمیدونم چیکار کنم اگر سایتی رو میشناسید که مشکلی نداره و عکسها رو خوب نشون میده بهم معرفی کنید . ساناز خانمی قبلا گفته بودی که عکسها رو میبینی ولی الان گفتی که عکسها باز نمیشه راستش نمیدونم مشکل چی میتونه باشه .
خوب حالا یه خورده از خودم بگم که خدا رو شکر اوضاع احوال روبراه هست ولی این آخر سالی خیلی سرمون شلوغ شده از همه نظر . کارهای خونه از یه طرف کارهای شرکت هم از طرف دیگه . برای آخر هفته برنامه ریزی کردم که خونه تکانی رو شروع کنم تا زودتر تموم بشه و بتونم به بقیه کارهام برسم . برای آخر هفته قرار هست نقاشی و کاغذ دیواری کنیم امروز هماهنگ کردیم که دیگه آخر هفته بیان و برای سه شنبه هم یه خورده خونه رو تمیز کاری کنم که دیگه بعد از این کارها چیزی نمونده باشه . باید فرداشب هم زنگ بزنم بیان فرش رو ببرن برای شستن چون دیگه تصمیم خریدن فرش رو کنسل کردم راستش میخواستم فرشام رو عوض کنم ولی دیدم اینجوری با کارهای نقاشی و کاغذ دیواری خیلی تو خرج میوفتیم برای همین دیگه اضافه گذاشتن روی پول برای خرید فرش یه خورده برامون سنگین تموم میشد برای همین کنسل کردم و فعلا میدم بیرون بشورن تا تمیز بشه . پنج شنبه شب هم خواهرام اومدن خونمون و شام خونمون بودن و کلی بهمون خوش گذشت فرداش همه با هم رفتیم خونه مامانم و تا غروب اونجا بودم . دیگه رفتم از مامانم یه چندتا ملحفه گرفتم برای اینکه بندازم روی وسایلم تا رنگی نشه و اینکه بخارشورش رو هم آوردم که بعد از تموم شدن کارهام سرامیک ها رو بشورم . دیگه کلی وسیله از خونشون آوردم . بعدشم شام رفتیم خونه مادر همسری و بعد از اون رفتیم درمانگاه تا همسری گوشش رو شستشو بده آخه چند وقت پیش رفتیم رکتر و بهش قطره داد و گفت تا ۳ روز بریز بعد بیا شستشو بدوم دیگه دیشب آخر شب رفتیم . این همسری منم که نازنازی بعد از شستشو انقدر حالش بد شده بود همش میگفت دارم میمیرم داره حالم بهم میخوره و فشارم اومده پایین دیگه بلندش کردم بردم روی تخت اونجا خوابوندم تا حالش بهتر بشه و بعد رفتیم خونه و دیگه من سریع رفتم لا لا کردم دیگه خیلی خسته بودم . الانم که دارم اینا رو مینویسم انقدر خوابم میاد دلم میخواست الان خونه بودم و یه خواب راحت میکردم ولی خوب نمیشه تازه عصر هم قراره گچ کار بیاد و دیوار اتاقمون رو درست کنه که برای کاغذ دیواری کاری نداشته باشیم وایییییییییی خدا پس من کی استراحت کنم
|
||
|
|
|
|
|
دوستای گلم متاسفانه اون سایتی که عکسها رو آپلود میکردم تمامی عکسها رو پاک کرده و دیگه نمیشه آپلود کرد برای همین عکسهای غذاها نشون داده نمیشه سر فرصت تمامی عکسها رو دوباره از یه سایت معتبر آپلود میکنم و براتون میزارم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 11:35 توسط فائزه
|
||
|
|
|
|
|
ای بلاگفای بی شعور هر چی نوشته بودم پرید میخواستم عکسهای یکسری مدل کاغذ دیواری رو بزارم که قبول نکرد این سایت نایت اسکین هم دیگه نمیزاره عکس آپلود کرد آخه چیکار کنم در حال حاضر مجبور شدم قالب وبلاگ رو عوض کنم تا بتونم عکس بزارم . الان میرم توی ورد مینویسم بر میگردم
خوب دوستای گلم از دیشب بگم که با همسری قرار گذاشتیم بریم سمت سهروردی تا کاغذ دیواری ببینیم . همسری کلاس داشت و بعد از کلاس اومد دم شرکت و بهش گفتم بیا بالا یه چایی بخور تا منم آماده بشم بریم دیگه اومد بالا منم رفتم براش یه چایی آوردم و خورد بعدش بهم میگه ماشین رو گذاشتم جلوی در پارکینگ همسایه بغلی منم سریع از پنجره نگاه کردم دیدم بله طرف میخواد ماشین بیاره بیرون و نمیتونه سریع کلید ماشین رو برداشتم وآوردم دم شرکت پارک کردم و دیدم یه برگه گذاشتن جلوی ماشین یه خورده دری بری نوشته طرف فکر کنم انقدر بی سواد بوده که اصلا معلوم نبود چی نوشته دیگه خلاصه کلی با همسری سر این متن خندیدیم بعدشم من سریع حاضر شدم و رفتیم . وقتی رسیدیم سر سهروردی ماشین رو زیر پل گذاشتیم و رفتیم اولین مغازه که طرحهای کاغذ دیواریش رو ببینیم انقدر طرحها متنوع و قشنگ بود که واقعا نمیشد انتخاب کرد یه خورده گشت زدیم و قیمت کردیم و طرحها رو دیدیم و قرار شد که اول بریم یه اندازه گیری کنیم ببینیم چند رول میبره بعد بیام طرحمون رو انتخاب کنیم . میخوام برای اتاق خواب یه طرح با زمینه گل دار و وسطش حاشیه دار باشه بگیرم و برای پذیرایی هم یه طرح ساده و براق چون نمیخوام خونه رو کوچیک نشون بده باید ببینم که متراژهایی که گرفتیم چند رول میبره بعد تصمیم بگیرم اگر ببینم که بخواد ناقص بشه اندازه ها مجبورم که کل خونه رو یه طرح بزنم .
بعد از اونجا هم با همسری رفتیم سمت هفت حوض و یه ذرت حسابی خوردیم و بعدش به سمت خونه ، توی راه به همسری گفتم یه مغازه کاغذ دیواری فروش و رنگ کاری نزدیک خونه هست بیا بریم اونجا رو هم ببینیم چون باید قبل از کاغذ دیواری سقف خونه رو یه رنگ بزنیم بعد کاغذ دیواری کنیم خوبی این مغازه هم این که هر دو کار رو انجام میده رفتیم اونجا رو هم دیدیم قرار هست امروز بیان یه اندازه گیری کنن و بکن چقدر کاغذ لازمه و غیره ... تا ما تصمیم بگیریم برای انتخاب طرحمون . دوستای گلم ازتون میخوام بهم کمک کنید و از نظرات قشنگتون استفاده کنم من یه چند تا طرح رو میگم شما بگید کدوم بهتره
1- طرح براق با زمینه طرح دار 2- طرح مات با زمینه طرح دار 3- طرح براق و مات مخلوط 4- طرح گلدار و ساده مات 5- طرح گلدار و براق
البته برای اتاق خواب میخوام طرح حاشیه دار استفاده کنم من یه چند تا طرح رو عکس گرفتم نظرتون رو بگید .
در ضمن رنگ پذیرایی میخوام روشن باشه و اتاق خواب گل به ای اگر کسی آدر وب سایتی رو میدونه که در مورد کاغذ دیوار هست بهم معرفی کنه .
اینم طرح حاشیه های وسط هست که خیلی طرحهای دیگه بود ولی این روعکس گرفتم برای نمونه
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم حال و احوالتون چطوره من که حسابی خوب هستم آخر هفته خیلی خوبی بود واقعا خوش گذشت . همسری که چهارشنبه صبح رفت به سمت شمال با همکاراش منم که رفتم سرکار و عصر هم با خواهرام قرار داشتیم که بریم ونک و گاندی برای بچه خواهرم کادوی تولدش رو بخرم بالاخره براش یه دست پیراهن و یه دست پلیور و شوار لی خریدیم تا خانم راضی شد واقعا چقدر سخته برای بچه ها خرید کردن خیلی خسته کننده هست . بعدشم رفتیم یه سر پاساژ ونک و یه چرخی زدیم و هرکدوممون یه دست لباس بافت خریدیم که خیلی قشنگ بود قیمتش هم عالی بود ولی حیف اونی که من انتخاب کردم مامانم گفت چاق نشونت میده برای همین منم گفتم میرم پسش میدم بعد دیدم که همکارم از من لاغر تره اون برداشت خیلی خوشش اومد و اون برداشت . بعد از خرید هم رفتیم یه رستوران ترکیه ای تو فلکه صادقیه به اسم احمد بی خیلی غذاش خوشمزه بود همه کارکنانش ترک بود خیلی جالب بود بعد از شام هم رفتیم خونه . و اما از پنج شنبه ........ که واقعا بهم خوش گذشت چون با یکی از دوستای وبلاگی به اسم سامانتا یه قرار داشتم که خیلی عالی بود با همدیگه رفتیم آرایشگاه و تا عصر با هم بودیم برای منم وقت پاکسازی پوست گرفته بود که خیلی عالی بود انقدر حال داد که نگو بعدشم با هم رفتیم ناهار خوریم و کلی با هم صحبت کردیم و بعدشم نخود نخود هر که رود خانه خود ... منم ساعت ۵ بود رسیدم خونه قرار بود بریم کرج خونه خالم مامان یه خورده غر زد سرم که خوبه شوهرت رفته تو هم رفتی برای خودت خوشگذرونی و ... منم گفتم خوب همسریم میدونه که من کجا قرار بود برم پس مشکلی ندارم . دیگه تا دیروز عصر کرج بودیم و با دختر خالم و عروسشون رفتیم بیرون و من یه پالتو و شال خریدم و خواهرام هم خرید کردن و بعدشم اومدیم خونه و بعد از ناهار اومدیم خونه که من ماشین رو بردارم و برم دنبال همسری میدان آرژانتین و بعدش بریم خونه مامان همسری منم تا همسری بیاد رفتیم شهروند یه دوری زدم و یه خورده خرید کردم و بعدشم اومدم همسری رو برداشتم و رفتیم خونه. در کل آخر هفته خوبی بود خیلی بهم خوش گذشت .. اینم از آخر هفته ما که خیلی بهم خوش گذشت |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم
بالاخره دی هم جای خودش رو به بهمن داد ولی حیف که هنوز یه ماه از زمستان گذشته و یه ذره برف روی زمین نیست یادتونه پارسال چه برفی بود توی این فصل خدا تابستون به دادمون برسه . بهمن ماه که میاد یاد سال ۸۲ میوفتم که قرار بود من وهمسری بعد یه مدت صیغه محرمیت خوندم قرار بود 2 بهمن ماه عقد کنیم شب قبلش با همسری رفتیم برای گرفتن حلقه هامون انقدر گشتیم تا بالاخره یه حلقه خریدیم خیلی هول هولکی شد دیگه مجبوری یه حلقه انتخاب کردم که برای فردا آمادش کنن . انقدر استرس داشتم که نگو اصلا دل تودلم نبود همش پیش خودم میگفتم آیا انتخاب درستی کردم و اینکه بعد از این دیگه راه پس وجود نداره واقعا سخت بود فرداش که رفتیم برای عقد کردن خدا بیامرزه مادر بزرگ و پدر بزرگم هم اومدن چقدر دلم براشون تنگ شده الان که دارم این جملات رو مینویسم چشمام پر از اشکه واقعا خوب بودن خیلی به مادر توی کارهای تهیه جهازم برای عروسیم کمک میکرد به هر حال دیگه نیستن و جاشون واقعا خالیه سر عقد به من و همسری کادو سکه دادن و بعد از مراسم عقد رفتیم خونه ما و مامانم از قبل برای شام تدارک دیده بود من که انقدر حالم بد بود و فشارم افتاده بود رفتم تو اتاقم و روی تخت ولو شدم بخاطر اینکه از صبح هیچی نتونسته بودم بخورم بعدش دیگه یه آب قند خوردم و یه خورده استراحت کردم و اومدم پیش مهمونا شب خیلی خوبی بود کلی با همسری اون شب خوش گذرونیدیم. وقتی یاد اون دوران میوفتم میگم کاشکی الان هم توی اون موقعیت بودیم و بدون هیچ مسئولیتی داشتیم برای خودمون عشق و حال میکردیم نه اینکه بگم الان زندگیم بده ها نه اصلا فقط اینکه دوران نامزدی هیچ مسئولیتی نداشتی و راحت تر بودی . خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که همسریم واقعا خوبه خیلی دل نازکه سریع میشه دلش رو بدست آورد و اونم اگر بفهمه که طرف مقابلش واقعا دوستش داره از هیچ کاری دریغ نمیکنه و اینکه تا امروز از هیچ کاری برام دریغ نکرده واقعا خانواده دوسته و این بهترین حسن یه مرد میتونه باشه و اگر مردی به خانواده خودش عشق بورزه حتما به همسر و خانواده همسرش هم عشق میورزه که این توی ذات همسری هست باید بگم که واقعا عاشقشم . یه خبر دیگه اینکه فردا که سالگرد عقدمون هست و با همسری قرار گذاشته بودیم سالگرد عقدمون به عنوان سالگرد ازدواجمون باشه خوب حتما میگید چرا ؟ بخاطر اینکه سالگرد عروسیمون و تولد بنده در یک روز هست و این به ضرر بنده تموم میشد و به نفع همسری بنده در یک اقدام متحولانه به همسری اعلام کردم که باید تاریخ سالگردمون رو عوض کنیم و اون هم قبول کرد البته گفت از امسال نه از سال دیگه که من زیر بار حرفش نرفتم و گفتم از همین امسال حالا از شانس بد بنده همسری فردا قرار هست بره ماموریت از طرف شرکت و اینکه برنامه سالگردمون بهم خورد . البته هنوز هم دیر نیست پ ن : بچه ها یه سوتی دادم سالگرد عقدمون رو نوشته بودم ۸۴ در صورتی که ۸۲ بوده واقعا شرمنده معلومه که زندگی حسابی بهمون خوش گذشته زمان رو فراموش کردیم
|
||
|
|
|
|
|
خدا خیلی بهمون رحم کرد نزدیک بود من و همسری از دست بریم چهارشنبه صبح از خواب که بلند شدم قبل از خوردن صبحانه رفتم حموم بخار حموم خیلی زیاد بود و باعث که هوای حموم بگیرتم و ول نکنه بعد از من هم همسری رفت اونم همینطور بعد از حموم که اومدم بیرون تمام دست و پام بی حس شده بود طوری که دستم رو به در و دیوار میگرفتم راه میرفتم بعدشم که سردرد و حالت تهوع یعنی داشتم دیگه میمردم انقدر حالم بد شده بود همسری فقط یه خورده سر درد گرفت خب حالا مشکل چی بوده اینه که آبگرمکن ما مقداری نشت گاز داره و به قول بابای همسری میگفت حتما آب و گاز باهم قاطی شده و باعث شده که حالتون بد بشه . بعد همسری دید انقدر حالم بده من که فقط گریه میکردم سریع بردتم دکتر و دکترهم که مثل این خنگها همش میگه نمیدونم والا چی بگم در اثر چی میتونه باشه فشارم رو گرفته روی 10 هست میگه فشارت خوبه حالا من دارم میمیرم اون میگه خوبه بعد فشار همسری رو گرفت برای اون 12 بود که خوب بود ولی برای من پایین بود و ضربان قلبم هم که انقدر تند تند میزد که نگو بعدشم برام آمپول سردرد و حالت تهوع داد که فکرش رو کن توی روز عاشورا هیچ داروخانه ای باز نبود انقدر گشتیم تا یه جا رو پیدا کردیم و داروهام رو گرفتم و رفتم آمپولم رو زد بعدشم رفت خونه مامانمی نا و اونجا استراحت کردم انقدر حالم بهم خورده بود که هیچی نمیتونستم بخورم حسابی معده ام بهم ریخته بود . خوب حالا از بقیه تعطیلات بگم که دوشنبه شب رفتم خونه مامانم برای اینکه فرداش نذری داشتن و رفتم کمک کلی هم مهمون داشتن دیگه تا فردا عصر اونجا بودیم دیگه وقتی همه مهمونا رفتن ما هم رفتیم خونه که استراحت کنیم که فرداش اون بلای لعنتی سرمون اومد خواهرم همش میگفت گفتم نرید خونتون همینجا بمونید گوش نکردید . دیگه فرداش که دوباره حالم بد شده رفتیم خونه مامانم و بابام برای من تخم و شکوند تا ببینم کسی چشمم کرده یا نه آخه میدونید اون دفعه هم که تعطیلات عید غدیر خونه بابام بودم بعدش که اومدم خونه حالم بد شد این دفعه هم همینطور دیگه گفتم بابام برای یه تخم مرغ شکوند تا چشم و نذر ازم دور بشه . پنج شنبه صبح هم رفتیم خونه مامان همسری و تا شب اونجا بودیم انقدر حالم بد بود که اصلا حال و حوصله اونجا رو نداشتم ولی رفتم اونجا هم همش استراحت کردم و شبم همونجا موندیم و فردا صبحش اومدیم خونه و من دیگه یه خورده حالم بهتر شده بود . شروع کردم به تمیز کردن خونه و بعدشم نشستم درس خوندن آخه سه شنبه امتحان دارم و تا عصری داشتم درس میخوندم همسری هم رفت ماشین رو داد کارواش تا تمیز کنند بعدشم عصر رفتیم بیرون یه چرخی زدیم و برای شام اومدیم خونه مادر همسری و بعد از شام هم دوباره اومدیم خونه .
میدونید چه دیگه تصمیم گرفتم از این به بعد هر وقت چند روز تعطیلی اینجوری بود بریم مسافرت آخه وقتی توی خونه هستیم مریض میشیم و بهتره که یه مسافرت کوچولو بریم و یه حال و هوایی عوض کنیم .
خوب دوستای گلم خدا رو شکر الان حالم بهتره و خطر دیگه رفع شده فقط باید زنگ بزنم بیان این آبگرمکن رو درست کنن راستش میترسم دیگه حموم برم تا این آبگرمکن درست بشه . |
||
|
|
|
|
|
امروز حالم زیاد خوب نیست نمیدونم چم شده اصلا حس و حال خوبی ندارم از دیشب که از کلاس اومدم انقدر چشمم درد میکرد که اصلا حال و حوصله همسری رو هم نداشتم فقط یه سلام کردم و گرفتم توی ماشین تا خونه خوابیدم . دیروز امتحان interview داشتیم برای اینکه بریم ترم بالاتر باید یه امتحان مصاحبه بدیم بعد بریم ترم بالاتر که دو نفر باید باهم هی سوال جواب کنند که انقدر دیروز استرس داشتم که از صبح سرم و چشمام درد میکرد بچه هایی که نفرات اول بودن و زودتر خواستن برن امتحان بدن انقدر براشون سخت گرفته بودن ولی ما که نفرات آخر بودم راحت تر بود چون دیگه مدیر موسسه خسته شده بود و زیاد سوال نمیکرد و خدا رو شکر امتحان به خوبی گذشت حالا مونده امتحان کتبی که اونم هفته آینده هست . حالا موندم ترم دیگه چیکار کنم خیلی دلم میخواد یه مرخصی بگیرم و استراحت کنم ولی بعدش میگم نکنه درسها یادم برم بره و سخت تر بشه برای همین گفتم اگر قبول شم میرم ترم دیگه رو میخونم اگر نه مرخصی میگرم بعدا میرم برای همینم هنوز ثبت نام نکردم گذاشتم بعد از گرفتن جواب امتحان . امروز هم میخوام برم خونه مامانم آخه برای فردا نظری دارن باید بریم کمک دیگه ولی راستش رو بخواید دلم میخواد این چند روزه برم توی خونه و اصلا بیرون نیام و هیجا نرم دلم میخواد فقط گریه کنم دلم میخواد یه عزاداری حسابی کنم یه جایی برم که یه نوحه خونی خوب داشته باشه و از ته دل گریه کنم .
|
||
|
|
|
|
|
سلام
جونم براتون بگه که دیروز خیلی بهم خوش گذشت بعد از مدتها بالاخره وقت کردم برم استخر . خوب از پنج شنبه بگم که نرفتم سرکار و خونه بودم مثل یه کزت از صبح شروع کردم به خونه تمیز کردن کلی رخت ریختم توی ماشین و حسابی تمیز کاری کردم عصر هم قرار بود برم خونه دوستم آخه مهمونی سیسمونیش بود دیگه تا آماده بشم برم و تا همسری بیاد ماشین بده شد ساعت ۵ تا منم برسم اونجا نزدیک ساعت ۶ بود وقتی رسیدم اونجا دوتا از دوستای دوران دبیرستانم رو اونجا دیدم خیلی از دیدنشون خوشحال شدم اونا هم همینطور البته از طریق همین دوستم که مهمونیش بود ازشون خبر داشتم یکیشون ازدواج کرده بود و اون یکی هم هنوز مجرد بود دیگه تا ساعت ۸ شب اونجا بود و کلی عکس انداختیم و خوش گذروندیم بعدشم که اومدم خونه مادرشوهری آخه همسری از عصر رفته بود اونجا و شام اونجا بودیم . بعدشم که خواهرم خونه یکی از دوستاش بود و گفت که آخر شب میاد خونه ما که فردا با هم بریم خونه مامانم دیگه تا ما رسیدیم دم خونه اونا اومده بودن و دیگه تا ساعت ۲ صبح داشتیم کلی با خواهری حرف میزدیم . فردا صبح هم که بنده هرچی همسری رو صدا کردم برو حلیم بخر با نون تازه گفت دیگه دیر شده حلیم نیست گفتم خوب بلند شو برو نون بخره بازم گفت میرم دیر نمیشه دیگه دیدم بچه خواهرم میگه خاله من گشنمه بهم صبحانه میدی گفتم خاله جون من برم نون بخرم بیام صبحونه بخوریم دیگه بهش یه کیک دادم تا یه خورده ته دلش رو بگیره منم رفتم یه نیم ساعتی توی صف نانوایی و نون خریدم اومدم بعدشم که سریع حاضر شدیم تا بریم خونه مامانم به خواهر گفتم بهتره ما سر راه بریم استخر و بگم بابا اون دوتا خواهر روبیاره دیگه تا خونه نریم که وقت کم میاریم بنابراین همسری ما رو گذاشت دم استخر و ماشین رو داد به ما و خودش با بابایی رفت خونه ما رفتیم کلی حال کردیم . انقدر خندیدیم توی استخر آخه من شنا بلد نیستم دو تا خواهرام داشتن بهم شنا یاد میدادن که من همش میخندیدم بعد اومدیم خونه مامان و یه قورمه سبزی خیلی خوشمزه خوردیم بعدش گرفتیم خوابیدم انقدر بهم چسبید که نگو هیچوقت جمعه اینجوری نخوابیده بودم . بعدازظهر هم که با خواهرم شروع کردیم به درست کردن سالاد الویه و بعدشم نشستیم به فیلم دیدن دیگه آخر شب اومدیم خونه . توی پست بعدی دو مدل غذای دریایی میزارم منتظرم باشید |
||
|
|
|
|
|
سلام
شب یلدا هم که گذشت امیدوارم که به همگی خوش گذشته باشه برای ما امسال اولین سالی بود تنهایی با همسری گذروندیم البته آخر شب یه سر رفتیم خونه مادر همسری چون اونا هم نبودن دیر اومدن خونه مامان خودم هم که خونشون دور بود بعدشم هم من وقت دندون پزشکی داشتم دم خونمون هم اینکه همسری فوتبال داشت و نمیتونستیم بریم . برای همین با همسری شام رفتیم یه سفره خونه و یه غذای توپس خوردیم انقدر گرسنه بودم اون روز که به همسری میگفتم فقط هرچه زودتر بریم شام بخوریم .... جاتون خالی رفتیم یه سفره خونه سمت تهرانپارس به اسم کندو محیطش قشنگ بود همسری قبلا خیلی تعریف میکرد آخه زمان مجری با دوستاش اومده بود اینجا و همش تعریف میکرد بعدشم میگفت یه آدمهای خفنی میومدن اینجا که نگو بعدش دیگه تازه گیا از حراست ایراد گرفتن و محیطش رو تقسیم بندی کردن ولی در کل جای قشنگی بود بعد از اینکه از رستوران اومدیم بیرون به همسری گفتم من ازگیل میخوام سریع رفتیم اونور خیابون و یه ظرف خریدیم و رفتیم بعدشم رفتیم خونه مادر شوهری اینا و اونجا چایی و یه خورده تخمه خوردیم و بعدشم اومدیم خونه . خوب از دیشب بگم براتون که با همسری رفتیم بخوابیم که دیدیم صدای داد و هوار میاد از پارکینگ رفتم دم در و دیدم دو تا از همسایه ها دارن داد و هوار میکنن سر چی ؟ سر اینکه یکی از همسایه ها اومده یه کمد گذاشته کنار انباری یکی از همسایه ها که خود این همسایه بدون مجوز و غیرقانونی یه انبار درست کرده که به اندازه ۳ تا انباری میشه و ادعا هم میکنه خلاصه دیشب تا ساعت ۲ نصف شب دعوا بود بعدشم دیدم اومدن در خونه ما رو زدن و همسری رفت بیرون و دیدم دوباره سرو صدا بیشتر شد نگران شدم و منم لباس پوشیدم رفتم پایین ببینم چه خبره حس فضولیم گل کرده بود . خوب بگم ماجرا از اینجا بود که این همسایه بی فرهنگ ما یه روز صبح بدون اینکه به کسی بگه رفته یه انباری درست کرده و به مدت یکسال هست که کسی چیزی نگفته تا اینکه چند وقت پیشا توی جلسه ای که تو ساختمون بود قرار شد برن شهرداری و شکایت کنن که این آقا انباری درست کرده و اینکه همسری بدبخت و بدشانس من رفت دنبال اینکار و البته مادرهمسری دنبال کارها رفت چون همسری وقت نداره و مشخص شده که این آقا توی سندش انبار نداره و از شهرداری اومده بودن و خونه رو بازدید کرده بودن و اینجا این همسری ما بد شده که آره تقصیر شماست و خلاصه کلی حرف و حدیث که همسری منم گفت همه همسابه ها درخواست کرده بودن ولی نشون به اون نشون که خیلی هاشون زدن زیر حرفشون خلاصه سرتون رو درد نیارم دیشب دیگه این همسایه هه که کمد گذاشته بود با این یارو دعواشون شده بود و کار به ۱۱۰ کشیده بود و این پلیسهای بی لیاقت ما هم که فقط مثل ماست میان نگاه میکنن هیچ غلطی نمیکنن بعدشم این مدیر ساختمون بی عرضه ما همش میخواست یه جوری موضوع رو ماست مالی کنه و بقیه بگذرن از اینکه این طرف انباریش رو خراب کنه و قرار شد که این طرف انباریش رو خراب کنه چون دیگه به ضررش شده بود چون باید میرفت دادسرا و مراحل قانونی داشت خلاصه اینکه این طرف حسابی پیش همه ساکنین ضایع شدن رفت . خوب اینم از معضلات آپارتمان نشینی هست دیگه خداییش خیلی بدم میادم از این آپارتمانها دفعه دیگه بخوام خونه بگیریم میرم یه جایی که آپارتمان نباشه یه خونه مستقل و راحت انشاله که خدا بخواد و کمکمون کنه بتونیم بخریم . امروز هم انقدر خوابم میاد که نگو صبح به زور بلند شدیم صبح فقط به این مرتیکه بد و بیراه میگفتم که نذاشت درست و حسابی بخوابیم امیدوارم که خدا جواب این کارهایی رو که کرده و بد وبیراه هایی که به همسری من گفته خدا خودش جواب بده . |
||
|
|
|
|
|
اینم عکس اولین برف زمستانی
سلام بر همگی اول از همه عید رو پیشاپیش تبریک میگم
امروز عجب هوایی شده از در خونه که اومدم بیرون دیدم دونه های برف ریز ریز داره میاد یه حس خیلی خوبی داشتم پیش خودم گفتم چقدر عالی امسال شب یلداهم احتمالا برف میاد خداییش دقت کردید وقتی سال میلادی میشه چقدر برف میاد ولی به ندرت پیش میاد وقتی شب یلدا برای ما ایرانی ها میشه چی بشه برف بیاد و بخواد نوید اومدن زمستون رو بده امیدوارم که امسال یه برف حسابی بیاد شب یلدا و همه حالشو ببرن . خوب به نوبه خودم عید غدیر خم رو به همگی تبریک میگم بخصوص همه سید ها و همچنین به خانواده خودم و خودم دیشب تا دیر وفت من تنها بودم و همسری هم رفته شب چهلم یکی از فامیلهای ما که فوت کرده و رسمشون هست فقط مردها رو میگن البته بگم اینا ترک تبریز هستن و این رسمها رو دارن و به همین دلیل بنده تا دیروقت تنها بودم دیشب شام دعوتشون کرده بودن نوید حسابی خوشبحال همسری شده بود بهش گفتم حسابی خوردی ها گفت اتفاقا نه زیاد روم نمیشد زیاد بخوردم امشب هم خونه مامانم هستیم امشب قراره عمه هام بیان خونشون و فردا هم خاله هام کلی مهمون داره . دوباره میام و براتون یه غذای خوشمزه میزارم فعلا بای ....... |
||
|
|
|
|
|
سلام
یه مدتی که حوصله نوشتن روزمره هام رو ندارم شاید بخاطر این که همه چی تکراری شده اتفاقات خاصی نمی افته که بخوام اینجا بنویسم چون هر روز که از خواب بلند میشم و میایم سرکار تا عصر و وقتی هم که میریم خونه مثل یه جنازه فقط می افتم و هیچ کاری نمیکنم و فقط در حد یه شام درست کردن . خوب حالا یه خورده از این چند روز بگم که همش در حال خوردن و خوابیدن بودیم روز عید که تا ظهر خونه بودیم و بعدشم رفتیم خونه مادر همسری و ناهار اونجا بودیم بعدشم عصر اومدیم خونه و دوباره از فرداش رفتیم سرکار و تا پنج شنبه و دوباره پنج شنبه رفتیم خونه مادر همسری تا شب و بعد از شام هم اومدیم خونمون . دیروز هم رفتیم خونه مامانم و شبش به بچه خواهرم قول داده بودم که میبرمش سرزمین عجایب و هم اینکه قرار بود مامانمی نا بیان خونمون که دیگه نیومدن و قرار شد که شام ببریمشون بیرون و رفتیم همون تیراژه و شام هم بیرون خوردیم و یه چرخی توی پاساژ زدیم و بعدشم رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه مامانم و شب اونجا موندیم . به همسری گفتم اگر بشه برای تعطیلات آخر هفته بریم اصفهان اگر قبول کنه که خیلی عالی میشه واقعا خسته شدم احتیاج به مسافرت دارم اگر جور بشه که خیلی عالیه . این مدته هم همش کارم شده دکتر رفتن و آزمایش دادن و خلاصه دیگه یه چکاب کامل کردن باید برم دندون پزشکی یه خورده به این دندانهای گرام هم برسیم خداییش جنس دندونام انقدر بده همش زود به زود خراب میشه شیطونه میگه برو همشو بکش و یه دست دندون مصنوعی بزارها....... خوب اینم از روزمره هام دوست دارم یه تغییر و تحولی اساسی به زندگیم بدم از این یه نواختی خسته شدیم هم من و هم همسری . آهان یادم رفت بگم دیشب هم با مامانم و خواهرم رفتیم بیرون و برای همسری کادوی تولدش رو خریدن که مامان یه شلوار براش خرید و خواهری هم یه کیف چرم دستی دیشب خیلی خوشبحال همسری بود . بعدا میام بازم براتون غذاهای خوشممز میزارم فعلا بای |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم فکر می کنم دیگه اینجا داره به یه وب آشپزی تبدیل میشه تا خاطرات زندگیم باید یه وبلاگ دیگه بزنم از دوستای گلم میخوام بدونم اینجا باشه وبلاگ آشپزی یا نه همون دل نوشته هام و یه وبلاگ دیگه برای آشپزی بزنم یا بالعکس اگر راهنمایی کنید خیلی ممنون میشم . خوب حالا یه خورده از خودم بنویسم آخر هفته که تولد همسری رو گرفتم یه ۱۰ نفر مهمون داشتم خیلی عالی برگزار شد مامان همسری همش ازم تشکر میکرد و میگفت همه چی عالی بود خداییش هم خیلی عالی بود همه کفشون بریده بود فکر نمیکردن عروس خانم انقدر سلیقه و هنر داشته باشه بعد به همسری گفتم بریم خونه عمه ام خیلی وقته نرفتیم اونم گفت باشه زنگ بزن اگر بودن بریم منم زنگ زدم و عمه ام گفت شام بیایید دیگه ساعت ۷ بود رفتیم اونجا دیگه کلی خوش گذشت با دختر عمه ام نشستیم عکسهای چین رو که رفته بود دیدیم و بعدشم شام خوردیم ساعت ۱۱ اومدیم خونه دوباره لا لا کردیم . شنبه هم که طبق معمول اومدیم سرکار و بعدشم رفتیم خونه . یکشنبه هم دوباره همینطور ولی بعد از کار رفتم کلاس و دوباره برگشتیم خونه و غذاهایی که از مهمونی مونده بود رو خوردیم . دوشنبه هم که دوباره رفتیم خونه و انقدر شب خسته بودیم که با همسری ساعت ۱۰ خوابیدم من که اصلا خوابم نبرد بخاطر اینکه بارون میومد و آب درختها چکه میکرد روی ماشین هی دزدگیرش صداش در میومد منم همش بلند میشدم ببینم چیه می ترسیدم اتفاقی بیوفته آخه چند وقت پیش زدن آینه بغل رو شکوندن و رفتن . بعد دیگه تا ساعت ۲ بیدار بودم دیگه کلافه شدم همسری رو صداش کردم گفتم بلند شو برو این دزدگیر رو قطع کن نمیزاره بخوابم اونم بلند شد رفت اونو کند و اومد حالا دوتایی گشنمون شده بود و به همسری گفتم بریم چایی بزاریم با کیک بخوریم منم بلند شدم چایی گذاشتم و با همسری نشستیم خوردن خیلی حال داد خیلی وقت بود این عادتمون رو ترک کرده بودیم . آخه اوایل ازدواجمون همسری هر وقت میومد خونه ما نصف شب بلند میشد میرفت سریخچال به غذا خوردن من عادت کرده بودم مثل اون نصف شب غذا میخوردم مدتی بود این عادت رو ترک کرده بودیم بعد از مدت دوباره تکرار کردیم و کلی به کارمون میخندیدیم . دیگه خدا رو شکر غذاها تموم شد و هیچی نمونده . برای هفته دیگه هم میخوام خانواده خودم رو دعوت کنم برای تولد همسری البته اینم بگم ۲۰ آذر هم تولد بابام هست دیگه به مامانی نا گفتم باشه دیگه با تولد بابایی یکی بگیریم و شام بیایید خونه ما .
|
||
|
|
|
|
|
جواب تست
پ ن : دوستای گلی که اومدن و نتونستن کله این آقاه رو پیدا کنند بگم که جواب سوال در این عکس کاملا مشخصه راستش خودم اولش که دیدم فکرکردم باید تجسم کنم توی این قهوه و کلیه یه آدم درست بشه ولی بعد یه خورده که کاملا دقت کردم دیدم نه بین این قهوه ها کلیه یه آدم هست خیلی جالب بود .
سلام دوستای گلم این یه تست هوشه هرکی جواب رو پیدا کرد بگه کجای عکسه دکتر ها معتقدند که اگر بتوانید ظرف ۳ ثانیه صورت مردی را در میان دانه های قهوه در عکس زیر پیدا کنید، نیم کره راست مغز شما، بهتر از افراد دیگر پرورش یافته است. اگر بین ۳ ثانیه تا یک دقیقه طول بکشد، نیم کره راست مغز شما به صورت عادی پرورش یافته است. اگه بین یک دقیقه تا سه دقیقه طول بکشد، یعنی سمت راست مغز شما کند عمل میکند و باید پروتئین بیشتری مصرف کنید. اگر هم بعد از سه دقیقه هنوز نتوانستید آنرا پیدا کنید،پیشنهاد میشود بیشتر به دنبال انجام اینگونه تست ها باشید تا آن بخش از مغزتان قوی تر بشود.
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم
یه چند روزی رو غیب صغری داشتم از یکشنبه که رفتم دیگه کلاسم رو هم نرفتم چون حالم خوب نبود بعدشم اینکه باید میرفتم خونه مامانم چون فرداش مراسم سالگرد مادر بزرگم بود و کلی مهمون داشت دیگه یکسره بعد از کار رفتم اونجا . دوشنبه از صبح که بلند شدم کلی کار داشتیم منم که هنوز وقت نکرده بودم برم آرایشگاه و این ابروهای پاچه بزی که کلی پر شده بود رو بردارم دیگه از صبح همش دنبال خریدهای مامان بودم خوب شد همسری برام ماشین گذاشت وگرنه توی اون هوای سرد و بارونی من که اصلا از خونه بیرون نمیرفتم دیگه تا ظهر همه کارام تموم شد و بعدشم رفتم آرایشگاه و یه خورده به این ابروها رسیدم و از اون قیافه بیرون اومدم خداییش خیلی سخته آرایشگاه رفتن من که خیلی دیر به دیر میرم آخه اصلا وقت نمیکنم همیشه خودم ابروهام رو تمیز میکنیم دیگه اگر یه مهمونی باشه میرم آرایشگاه . خلاصه اینکه سریع حاضر شدیم و مهموناهم که انقدر زود اومدن هنوز ما داشتیم موهامون رو سشوار میکشیدم و یکی تو حموم بود و دیگه یکی یکی حاضر میشدیم و میومدیم بیرون برای خوشامدگویی به مهمونا انقدر اون شب خسته شدیم که نگو دیگه من از کمر درد نمیتونستم راه برم تا ۱۲ شب کارمون رو کردیم و البته یه خورده دیگه کارا مونده بود که دیگه دیدم همسری خیلی خسته شده بلند شدیم اومدیم خونمون و من تا رسیدم سریع رفتم خوابیدم داشتم از خستگی می مردم . این مامان من هروقت مهمونی داره باورتون نمیشه باید تمام خونه رو یه خون تکونی حسابی بکنه حالا هم قبل از مهمونی این کار رو میکنه هم بعد از اینکه مهمونی تموم شد باید کلی تمیز کاری کرد هرقدر بهش میگیم انقدر تمیزکاری لازم نیست گوشش بدهکار نیست کارخودش رو میکنه دیگه اینم از مامان بنده . دیروز هم که اومدم سرکار قرار بود از دارائی بیان چون واحد ما با مالی یه طبقه هست گفتن توی واحد شما نباید کسی باشه برای همین دیروز من بکلی بیکار بودم همش طبقه پایین پیش بقیه همکارا بودم و همش خواب بودم اگر دیروز کلاس نداشتم صددرصد میرفتم خونه میخوابیدم بخاطر اینکه آخر جلسه بود و نمیشد نرفت دیگه بعد از کارم رفتم کلاس و جاتون خالی جلسه قبل بازی بوده توی جکلاس ودو نفر باخته بودن باید شیرینی میاوردن دیگه کلی بخور بخور داشتم سرکلاس در کل کلاس خوبی بود . یکشنبه هم که امتحان دارم برام دعا کنید این ترم هم قبول بشم |
||
|
|
|
|
|
قوانینی که نیوتن از قلم انداخت... قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. قانون تلفن: اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمیر: بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید. قانون معذوریت: اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد. قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد. قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد. قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند. قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید. من که واقعا به این قانونها اعتقاد دارم چون بیشترشون توی زندگیم اتفاق افتاده
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم داشتم توی سایت عسل خاطره ها مطالبش رو میخوندم که دیدم نوشته با این سایت میتونید چهره نی نی آینده رو ببینید که شکلی میشه منم کلی ذوق کردم و سریع دانلود کردم و عکسامون رو دادم و نی نی مون این شکلی شد . حالا به نظرتون شبیه منه یا باباش البته دوبار عکسامون رو دادم که این دوتا عکس رو داد که فکر کنم بچه هام دوقلو باشن این آدرس لینکش اگر خواستید دانلود کنید لینک دانلود
|
||
|
|
|
|
|
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !" بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم ! الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است. |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم از کسایی که میان اینجا درخواست دارم بهم بگن که قالب وب رو کامل نشون میده یا نه چون از دیروز مشکلی پیش اومده که بعضی از دوستان نمیتونن بیان توی وبم خواهشن برام کامنت بزاری تا مشکلش رو حل کنم
|
||
|
|
|
|
|
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد... آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود. وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم. تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده... يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم امروز اول صبحی حالم خوبه گفتم زودتر بیام آپ کنم تا سرم شلوغ نشده . خوب از پنجشنبه بگم که صبح حسابی شیک و پیک کردم اومدم سرکار آخه قرار بود ظهر همسری بیاد دنبالم و بریم پارک ارم یکی از تالارهاش آخه شرکت همسری همه کارمندها رو با خانواده هاشون دعوت کرده بود برای ناهار و دادن جوایز و از اینجور برنامه ها ....... همسری ساعت 11 اومد دنبالم سریع خودمون رو رسوندیم به محل خیلی ترافیک با مکافات از ترافیک فرار کردیم و رسیدیم اونجا دیگه باکلی از همکاراش سلام و علیک و آشنا شدیم البته یه سریشون رو میشناسم و رفت و امد داریم دیگه اینکه امسال خیلی جالب بود همه مردها بچه بغل بودن پارسال هیچکدومشون بچه نداشتن ولی امسال همه با یه بچه دم در واستاده بودن و داشتن بچه هاشون رو ساکت میکردن خلاصه اینکه نشستیم و روی میزها هم میوه و شیرینی که من اصلا روم نشد چیزی بخورم جلوی همکاراش انقدر هم گرسنه بودم که نگو دیگه تحمل کردم تا ناهار بعد از ناهار هم شروع کردن به معرفی کردن کارمندان برگزیده و این حرفها به همسری من بخاطر سیاستی که رئیسش توی کار داره با ایشون کارمند ها پایین تر رو بهشون کادو میدن به همسری من کادو نمیدن البته اینا همش از قبل برنامه ریزی شده هست که من به همسری گفتم آخه این کار درست نیست تو این همه زحمت میکشی اونوقت به کسای دیگه جوائز میدن اونوقت بقیه کارمندها فکر میکنن تو کاری نمیکنی که بگم همشون امسال توقع داشتن به همسری من کادو داده بشه که دوباره به همون همکار پارسالیشون کادو دادن خلاصه بگزریم بعد از تمام شدن مراسم هم با همکاراش رفتیم به سمت پارک تا یهخورده بچه هاشون بازی کنند و ماهم باهاشون رفتیم اول رفتیم قلعه سحرآمیز و ما اونجا رفتیم سینما چهاربعدی خیلی باحال بود انقدر جیغ زدیم و خندیدیم که نگو واقعا جالب بود بعدشم که اومیدم همسری با دوستاش رفت ترن هوایی سوار شدن ولی من چون حالم بد میشه نرفتم بعدشم رفتیم ماشین سواری خیلی باحال بود کلی حال کردیم و عقدهامون رو ریختیم بیرون انقدر بهم کوبوندیم که نگو تازه قبلشم رفتیم باغ وحش خیلی قشنگ بود مخصوصا میمونهاش خیلی بانمک بودن و اینکه آقاشیره از همه قشنگتر و با هیبت تر بود یه چند تا پسر حرص این شیرها رو در آورده بودن اگر بدونید اینا چه نعره ای میکشیدن که نگو بعدشم که بعد از پارک رفتیم خونه مامان همسری و شام اونجا بودیم . فردا صبحش هم همسری رفت حلیم خرید آورد و خوردیم بعدشم رفتیم یه خورده برای خونه خرید کردیم و از اون طرف هم رفتیم خونه مامانم و تا شب اونجا بودیم و بعد از شام اومدیم خونه ...........
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم بالاخره اومدم با کمی دیرکرد البته ببخشید چون سرم خیلی شلوغ بود و نمیتونستم بیام آپ کنم خوب از آخر هفته بگم که خیلی خوش گذشت . پنج شنبه رفتم خونه مامانم و عصری حاضر شدیم برای رفتن به نامزدی قراربود خواهرم موهام رو شینیون درست کنه که منصرف شدم و گفتم برای دیس پانسل کن میدونید که چیه از همین مدل شلوغهای فرفری که با یه سری که سر سشوار میخوره درست میشه موهام خیلی جیگمل شده بود خیلی خوشم اومد آخه من همیشه موهام صاف از رو سشوار میکشم چون خیلی لخ..ت هست برای همین خواهرم هی میگفت نمیشه ولی مامانم میگه حالا تو درست کن شاید شد ولی خداییش خیلی خوب شد تصمیم گرفتم دیگه هروقت میخوام برم مهمونی اینجوری درست کنم . خلاصه اینکه ساعت ۸ شب رفتیم تا ساعت ۲ نصفه شب کلی رقصیدیم خیلی عالی بود دیگه انقدر پاهام درد میکرد که نمیتونستم راه برم بیچاره همسری هم خیلی قر تو کمرش مونده بود کلی با هم رقصیدیم . فرداش هم که خونه مامان بودیم از صبح بخاطر درست کردن اون مدل موهام سردرد داشتم آخه شب سرم رو نشستم برای همین خیلی درد گرفته بود و همش اون روز خواب بودم و بعدشم که بلند شدیم ناهار خوردن و عصرهم اومدیم خونه و نشستیم پای تی وی تا ساعت ۱۲ بعدشم دیگه خوابیدم . دیروز هم که اصلا حال کلاس رفتن نداشتم رفتم خونه و استراحت کردن .. مادر همسری رفته تبریز برای اینکه زن باباش فوت کرده و پدرهمسری و برادرش تنها هستن دیشب دیگه همسری گفت غذا میگیرم منم گفتم برنج داریم بریم شام خونه اونا که تنها نباش دیگه رفتیم اونجا و شام خوردیم و منم نشستم به مجله خوندن و جدول حل کردن بعدشم دیگه بلند شدیم اومدیم خونه و خوابیدیم . من و همسری از این ترافیکهای صبح دیگه خسته شدیم از هر راهی که میریم همش ترافیکه نمیدونیم چیکار کنیم اون بیچاره همش دیر میرسه سرکار بهش گفتم دیگه از فردا صبح باید خیلی زودتر بیدار بشیم تا هم تو به موقع سرکار برسی و هم البته من به موقع میرسم ولی اون نه . خدا بگم این شهردار تهران رو چیکار کنه هیچ فکری به حال این شلوغی و ترافیک نمیکنه حداقل جلوی تولیدات و وارد کردن خودرو ها رو بگیره و نزار توی تهران وارد بشه بفرسته شهرهای دیگه تا انقدر اینجا شلوغه نشه و اینکه بهتر از همه اینکه یه فکری به حال شغل و کار برای شهرستانی ها باشه که بلند نشن بیان تهران و انقدر شلوغ بشه خدا به داد ما تهرانی ها برسه البته دوستان یه وقت ناراحت نشن ها من فقط بخاطر خودشون میگم چرا شهر به اون خوبی خودشون رو ول کنن بیان توی این تهران شلوغ و هوال آلوده زندگی کنن بخدا اگر امکانات کاری توی شهرستان ایجاد بشه خودمن از این تهران میرم یه جای دیگه زندگی میکنم .
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم ممنون از همتون بابت تبریکاتون........ این هفته یعنی از اول هفته رو خوب نبودم همش حالم بد بوده خوب بعدم اینکه آخر هفته نامزدی دخترخالم هست موندم باز چی بپوشم آخه مراسمشون قاطی هست و نمیشه لباس زیاد باز پوشید باید یه سیری توی لباسها زد و ببینم چی پیدا میکنم . در کل توی این هفته اتفاق خاصی برام نیافتاده چون هر شب که میرم خونه انقدر خسته |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گوگولی خودم بابت همدردیت خیلی ممنون ولی خوب اشکال نداره ایشاله ترم دیگه نمره خوب میگیرم . راستی من و سامانتا میخواستیم یه برنامه بزاریم که یه سری از دوستای وبلاگیمون رو ببینیم توی هفته آینده بریم یه رستوران برای افطار البته بگم ها من که روزه نیستم برای من فرق نمیکنه بیشتر دوست دارم دوستای گلم رو ببینم خوب بعدش اینکه دوستایی که تهران هستند و موافق هستند که برنامه بزاریم و اینکه بگن چه روزی و پیشنهاد یه رستوران رو بدن تا جمع بندی کنیم ببینیم که چه روزی از همه بیشتر تقاضا داره و یه رستوران خوب البته بگم که هرکی باید دنگ خودش رو بده ها وگرنه فضولی جون باید از شیراز بیاد همشو پرداخت کنه .......اینو گفتم چون فضولی جون دورتره انوقت باید این همه راه بیاد برای حساب کردن خوب زودتر خبر بدید تا سریعتر برنامه ریزی کنیم .
درضمن اصلا نسبت به تولد و سالگرد ازدواجم هیچ حسی ندارم نمیدونم چیکار کنم آخه جمعه مامانم سفره داره همه فامیلاش رو دعوت کرده میمونه پنج شنبه که نمیدونم چیکار کنم اصلا کجا بریم یا اینکه بزارم برای بعد از وفات مهمونیم رو بگیرم موندم فعلا کمکم کنید. و این رو بگم که من کادوی همسری رو خریدم ولی اون هنوز هیچی نمیدونم چی میخواد بخره اصلا حرفش رو هم نمیزنه من براش یه کفش و یه شلوار خریدیم البته با یه کامپیوتر جیبی بینا که برای ثبت اطلاعات چیز خوبیه همین دیگه البته این آخریه کادوی روز مرد بود که من هیچی نخریده بودم .
|
||
|
|
|
|
|
سلام به روی ماه همتون خوب بالاخره این امتحان کذایی رو دادم دیگه توکلم به خداست قبول میشم یا نه چون رایتینگم رو بدم دادم دیگه نمیدونم چی میشه تصمیم گرفتم اگر این ترم قبول نشدم یه ترم به خودم مرخصی بدم و بد شروع کنم چون خیلی خسته شدم اگر قبول شم که میرم چون اگر نرم عقب میمونم خوب دیگه برام دعا کنید که این ترم حتما قبول شم . آخر هفته که مثل همیشه پنج شنبه رفتم خونه مامانم سر راهم خواهرم رو از دانشگاهش برداشتم و بعدش رفتم دنبال اون یکی خواهرم که آرایشگره اونم برداشتم و رفتیم خونه مامان من که روزه نبودم نشستم ناهار خوردم و بعدش سریالها رو دیدم بعدشم گرفتم خوابیدم تا ۵ بعدازظهر دیگه مامانم صدام کردم بیا حلوا درست کنیم من تاحالا درست نکرده بودم دیگه رفتم واستادم یاد گرفتن و خیلی خوب شده بود ولی دستم خسته شد از بس هم زدم خداییش خیلی این همزدنش سخته بعدشم که دیگه سفره افطار رو آماده کردیم و نشستیم افطار کردن و بعدشم سریالهای ماهم دیگه سریالها که تموم شد اومدیم خونه آخه میخواستم فردا بشینم درس خوندن . فردا صبح ساعت ۹ بلند شدم و اول از همه صبحانه ام رو خوردم بعدش نشستم درس خوندن انقدر خواب گرفته بود همسری هم که تا ۱۲ ظهر خواب بود هی یک ساعت درس میخوندم بعد نیم ساعت میرفتم پیشش میخوابیدم دیدم نمیشه بدجوری کسل شدم رفتم یه دوش گرفتم و دوباره اومدم نشستم درس خوندن تا ۳ بعدشم ناهارم رو خوردم با همسری رفتیم خوابیدیم انقدر اذیتم کرد که نزاشت بخوابم دیگه از اتاق بیرونش کردم گفتم برو توی حال بخواب بزار منم بخوابم تا ساعت ۵ خوابیدم بعدشم بلندشدیم دیگه رفتیم بیرون یه چرخی زدیم و افطار رفتیم خونه مادر شوهر تا آخر شب . دیروز هم که امتحان داشتم سرکار نشستم درس خوندن دیگه حالم داشت بهم میخورد از این کتابها عصر که رفتم کلاس کلی نشستیم با بچه ها از امتحان و سوالهای ترم قبل که گفته بودن چی میاد خوندیم ولی هیچی نیومد حتی رایتینگش هم فرق داشت برای همین امتحان رایتینگ رو بد دادیم خداییش خیلی سخت بود . امروز هم منتظرم تا دوستم عصر بره جواب ها رو ببینه و به من خبر بده . برام دعا کنید ...........
پ ن : با عرض شرمندگی باید بگم که قبول ننننننننشدم..............ولی خوب حداقل پایه ام قوی میشه |
||