تبليغاتX
+دل نوشته من
مطبخ خونه
 

از پنج شنبه که رفتم این چشم درد من شروع شده باید بگم از شبش که رفتیم مهمونی آخه شب سال مادر بزرگم بود و همه خونه عمه ام بودیم و بعد از اونجا هم باید میرفتیم خونه پسرعمه همسری برای شام برای همین تا قبل شام خونه عمه بودیم و همه دور هم جمع بودیم منم اونجا یه چشمم انقدر درد  اذیت کرد که نگو همش احساس میکردم یه چیزی توی چشمم  هست آخه این چشمهای من خیلی قی میکنه خسته ام کرده برای همین دیگه انقدر چشمم رو مالیدم که دیگه کاسه خون شده بود .

دیگه یه خورده استراحت کردم تا بهتر بشه تا میریم خونه فامیل همسری بااون قیافه نرم برای همین یه خورده که بهتر شدم دیگه رفتیم اونجا و تا دیر وقت اونجا بودیم و دوباره برگشتیم خونه عمه ام و با مامانی نا رفتیم خونشون و صبح هم همگی رفتیم بهشت زهرا سرخاک مادر بزرگم .

باید از اونجا هم دوباره میرفتم خونه مادر همسری برای ناهار عمه همسری با بچه هاش میومدن منم اصلا حوصله نداشتم چون هنوز یه خورده چشمام درد میکرد برای همین دیگه مجبوری رفتم و ظهرم که اومدم یه خورده استراحت کنم انقدر سرو صدا کردن که بدتر شدم و تازه سرم هم درد گرفت به همسری گفتم بلند شو بریم خونه من میخوام استراحت کنم دیگه رفتیم و منم گرفتم خوابیدم و همسری هم پای تلویزیون .

فردا صبحش هم که انقدر چشمام درد میکرد دیگه نرفتم سرکار و تا ظهر خونه خوابیدم به زور بلند شدم و برای خودم یه خورده سوپ درست کردم و دوباره خوابیدم .

امروز هم که اومدم سرکار زیاد حوصله ندارم دلم میخواست خونه بودم و میخوابیدم حالا کو تا عصر بشه و  بریم .

دیگه بسه چون زیاد بنویسم چشمام بیشتر درد میگیره .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 10:40  توسط فائزه  | 

بعدا نوشت :

اعصابم رو اول صبحی این پلیس های احمق بهم ریختن آخه جریمه ام کردن اونم توی طرح هرچی التماس که به خدا نمیدونستم این جا هم طرح هست گوششون بدهکار نیست خاک برسرشون کنن واقعا لیاقت احترام گذاشتن رو ندارن

 


سلام دوستان

وای که دارم از معده درد میمیرم آخه یکی نیست بگه دختر برای چی یه پرتقال به اون گندگی رو خردی  که بعدش معده درد بگیری

خوب چیکار کنم دلم خواست دیگه

الانم انقدر خوابم میاد نمیدونم چطوری تا خونه رانندگی کنم میگم بهتره بعد از کارم برم توماشین یه چورتی بزنم بعد برم خونه چون اینجوری ممکنه خدایی نکرده تصادف کنم

خوب بگم که اگر خدا بخدا و فردا هم همسری دوباره به بنده ماشین بده میخوام برم موهام رو هایلایت کنم میخوام زودتر برم چون دیگه وقت نمیکنم.

آهان یه چیز دیگه راستی یکی از همکارام موهاش رو فر کرده البته از نوع درشتش خیلی خوب شده خیلی دلم میخواد منم اونجوری کنم ولی توی دو راهی موندم چون بعد از رنگ خیلی آسیب به مو میرسه البته خواهر میگفت از این دستگاههای فر بخری همینجوری میکنه حالا شایدم رفتم از این دستگاهها خریدم فعلا نمیدونم .

پس تا هفته دیگه بای ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 15:56  توسط فائزه  | 

سلام دوستان

چرا بعضی هاتون کم پیدا شدید نکنه بازم دلخورید به خدا من که به همتون سر میزنم در ضمن دلم خیلی برای سامانتا و الهه جون تنگ شده خیلی کمتر میان اینجا .

الان یک عدد فائزه سرماخورده جلوروتون هست همش فین فین میکنه آخ که نگو چقدر این فین فین  بده خسته شدم از پریشب سرما خوردم

خوب نگفتم تعطیلات رو چیکار کردم اول اینکه روز پنج شنبه ظهر بعد از کار رفتم خونه مادر همسری آخه همسری تعطیل بود منم رفتم اونجا و ناهار اونجا بودیم مادر شوهرم از دست همسری خسته شده بود میگفت از صبح تا حالا هرچی خریدم اینا مثل چی خوردن   منم گفتم مثل جاروبرقی همه چی رو درو کردن براتون  دیگه خلاصه دیگه از دست این همسری شکمو نمیدونم چیکار کنم آبرو برای من نزاشته بعدازظهر هم رفتیم خونه که مثلا یه خورده جموری کنم تا عصری بریم سینما نشون به اون نشون که انقدر خسته بودم رفتم خوابیدم همسری هم رفت یه جایی کار داشت تا برگرده من خوابیدم و بعدشم حاضر شدم رفتیم فیلم ( دعوت ) فیلم بدی نبود ولی خیلی هم میگن جالب نبود همش در مورد سقط جنین بود  انقدر با همسری خندیدیم اونم همش برام جیک جیک میکرد توی سینما سر موضوع همین نی نیی ها توی فیلم که بیچاره همشون میخواستن از بین برن . بعدشم که اومیدم خونه و شام خوردیم بعد از شام ما رفتیم خونمون .

جمعه صبح هم که بلند شدم رفتم حموم و بعدشم یه صبحانه توپ با همسری خوردیم و حاضر شدیم رفتیم خونه مامانم ناهار اونجا بودیم بعد از ناهار هم رفتیم کرج اول یه سر رفتیم سرخاک مادر بزرگم بعدشم رفتیم خونه خالم آخه دختر خالم از ترکیه اومده بود و مامانی نا سفارش داده بودن براشون لباس بیاره دیگه رفتیم اونجا کلی خوش گذشت چه لباسهای خوبی آورده خداییش قیمتهاش عالی بود همون لباسها رو اینجا چند برابر به مردم میندازن با خواهرام قرار گذاشتیم انشاله سال دیگه تابستان بریم ترکیه اگر تا اون موقع زنده بودیم .

دیگه شب هم خونه خالم موندیم و فردا صبح بعد از صبحانه اومدیم به سمت خونه اول رفتیم یه سر بهشت زهرا سرخاک مادر بزرگ و پدربزرگ خودم و همسری بعدشم رفتیم ناهار خونه مامان همسری دوباره ناهار خوردیم و امدیم خونه خوابیدیم البته من نخوابیدم آخه انقدر گلوم درد میکرد و فین فین میکردم که نتونستم بخوابم بلند شدم کارام رو کردم بعدشم همسری یه ۲ ساعتی خوابید و بعدش بلند شد باهم پسته هایی که از قبل خریده بودیم رو پوست کندیم بعدشم گردوهایی که دوستش آورده بود رو خرد کنیم و برای شام دوباره رفتیم خونه مامانش خداییش این چند روزه اصلا آشپزی نکردم خیلی حال داد همش مهمون بودیم . دوباره بعد از شام اومدیم خونه و خوابیدیم .

دیشب هم بعد از کلاس همسری اومد دنبالم و انقدر هردومون گرسنه بودیم که همسری گفت بریم فری کثیف یه هاداگ پنیر بخوریم گفتم بریم خونه هم شام نداریم بعدشم همسری رفت برام لیمو شیرین با شلغم خرید تا بخورم خوب بشم بعدشم رفتیم یه خورده لیمو ترش و آبلیمو خریدیم و رفتیم خونه منم تا رسیدم سریع شروع کردم به آب میوه گیری کردن و بعدشم شلغم گذاشتم پخت با آبش یه خورده بخور دادم که بهتر بشم .

الان حالم از دیروز خیلی بهتره خدا رو شکر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 13:58  توسط فائزه  | 

 

سلام دوستای گلم

نمیدونم امروز چرا همه چی رو اشتباه می نویسم همش نوشته هام رو پاک میکنم دوباره مینویسم .

این دو روزه اصلا روز خوبی نبود همش با همسری جنگ و دعوا داشتم چهارشنبه که انقدر حالم بد بود به همسری گفتم زودتر بیا دنبالم نمی تونم سرکلاس بشینم اونم نشون به نشون که بیست دقیقه بنده رو سرکوچه معطل کردن وقتی هم اومد با سرسنگینی بهش سلام کردم و گرفتم تا خونه خوابیدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 9:19  توسط فائزه  | 

 

 سلام به همه دوستای گشنگم  

دیروز به خاطر یه خورده کم احوالی یعنی حالم بد بید دل درد و ...... داشتم  برای همین نرفتم سرکار و توی خونه استراحت کردم باورتون نمیشه از صبح که بلند شدم دیدم خونه کلی به هم ریخته است گفتم جهنم با این حالم باید حتما امروز خونه رو تمیز کنم اینجوری نمیشه یه خورده کار میکردم یه خورده استراحت بالاخره تا عصر خونه تمیز شد همسریم گفت آخه با اون حالت چرا کار کردی گفتم نمیشد داشت حالم دیگه از خونه بهم میخورد .

آخر هفته هم پنج شنبه ناهار خونه مامان همسری بودیم جاتون خالی آبگوشت درست کرده بود و رفتیم اونجا عصرش هم با همسری رفتیم سینما فیلم زن ها فرشته اند خیلی قشنگ بود اول رفتیم سینما آزادی دیدیم سانسش بلیطهاش تموم شده سانس بعد هم ساعت ۸ و ربع بود گفتم بریم یه سینمای دیگه رفتیم آفریقا دیدم اونجا هم این فیلم رو داره سریع بلیط گرفتیم و رفتیم تو خیلی فیلم قشنگی بود حتما برید ببینید .

بعد از سینما هم رفتیم خونه مامانم و شام اونجا بودیم . فرداش هم چون مامانمی نا میرفتن خونه خالم ما هم رفتیم خونه خواهرم و ناهار پیش اونا بودیم و تا عصر پیششون بودیم و بعدازظهر هم این همسری کلید کرد که پشو بریم خونه مامانمی نا گفتم خوب تازه اونجا بودیم ما که همش میریم اونجا حالا یه آخر هفته ای نمیزاری راحت باشیم و کلی حرف زدم و سرم  رو برد منم دیگه راضی شدم و شام رفتیم اونجا ولی کلی از دستش عصبانی بودم منم رفتم خونه مامانش نشستم کتاب زبانم رو بازم کردم و خودم رو زدم مثلا به درس خوندن  حوصله حرف زدن باهاشون رو نداشتم دیگه ساعت ۱۲ بود اومدیم خونه .

بالاخره دیروز بعد از یک هفته وقت کردم برم آرایشگاه و یه حالی به صورت گرام بدیم دیگه داشت از خودمم حالم بهم میخورد بعدش هم ناخن هام رو فرنچ کردم و بعدش هم سر راه رفتم همسری رو برداشتم و رفتیم برای خرید روز مادر یه دست فنجون برای مادر همسری خریدیم و برای مامان خودم قرار هست با خواهرام پول بزاریم براش یه سری کرم برای از بین بردن چروک صورت بخریم . بعدشم یه خورده خرید کردیم و اومدیم خونه شام خوردیم و من که دیگه انقدر خسته بودم روی مبل ولو شدم و نشستیم به فیلم دیدن بعدشم رفتم خوابیدم .

امروز هم انقدر سرم و گردنم درد میکنه که نگو فکر کنم بخاطر باد کولر باشه گردنم رو خشک کرده .

خوب دیگه خیلی نوشتم برم یه خورده به کارام برسم دیروز هم نبودم دیگه صدای رئیس در میاد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 9:56  توسط فائزه  | 

 

سلام به همگی

امروز حالم نسبتا خوبه 1از دیروز خیلی بهترم آخه دیروز مریض شده بودم و صبح اول وقت یه دل دردی و حالت ..... داشتم که نگو همسری که دید حالم بد بردتم دکتر و آقای دکتر گفتن یه نوع وبروسه ولی من بعید میدونستم یه ویروس باشه آخه شبش یه خورده تخمه خورده بودم فکر کنم اون سر دلم مونده بود و دیروز اصلا رنگ به صورت نداشتم هر کی من رو میدید میگفت دختر پشو برو خونه استراحت کن منم میگفتم دلم نمیخواد توی خونه کسی نیست به دادم برسه حداقل اینجا شما ها هستید .

جمعه هم سال پدر بزرگم هست پدر مامانم واقعا چقدر این یک سال زود گذشت اینگار همین دیروز بود که همه دور هم جمع بودیم وقتی یه بزرگ فامیل از بین ما آدمها میره نمیدونم چرا دیگه اون صمیمت قبل وجود نداره دیگه مثل قدیما دور هم جمع نمیشیم و خوش نمیگذرونیم . درسته اون موقع ها که میرفتیم خونه پدر بزرگم اون اصلا از شلوغی خوشش نمیومد برای همین ما همش میرفتیم خونه داییم آخه بغل دست اونا توی یه واحد دیگه بودن هر وقت دور هم جمع بودیم همه بچه ها اونجا بودن ولی اون روزهای خوب دیگه تموم شد و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده و ما باید در حسرت اون روزها باشیم .

خوشبختانه یه خونواده خوب دارم که سعی میکنیم آخر هفته ها دور هم جمع باشیم خواهری با بچه اش که اکثر اوقات خونه مامانه و من فقط آخر هفته وقت میکنم برم اونجا و دور هم باشیم واقعا خیلی کمه دوست داشتم وقت بیشتری داشته باشم و در بینشون باشم .

مامانم قراره یکشنبه دیگه عمل کنه دکترش گفته حتما باید عمل کنی و برای هفته دیگه وقت گرفته دوستای گلم برای مامانم دعا کنید تا عملش به خوبی بگذره بیچاره این مدت خیلی درد کشیده و از خدا میخوام که هر چه زودتر سلامتی رو دوباره بهش بده . خیلی بده که مادر مریض بشه چون دیگه کسی به غیر از اون نیست که بخواد به دادت برسه دیروز که مریض شده بودم دلم نمیخواست بهش بگم تا بعدازظهر تحمل کردم ولی دیدم اگر باهاش صحبت نکنم آروم نمیشم برای همین دیگه موقع رفتن بهش زنگ زدم و اونم یه خورده دلداریم داد و خدا رو شکر امروز خیلی بهترم .

خدا سایه هیچ پدر ومادری رو از سر عزیزانش کم نکنه و اونا رو همیشه صحیح و سلامت نگه داره .

دیروز همسری اومد دنبالم بهش گفته بودم اگر تونست زودی بیاد چون حالم خوب نیست اونم برای اولین بار تونست زود بیاد دنبالم و باهم رفتیم خونه تا رسیدم ولو شدم روی تخت اصلا حال بلند شدن نداشتم دیدم بهترین کار اینکه که یه دوش بگیرم تا حالم جا بیاد و به همسری گفتم برام سوپ درست کنه اونم تاحالا درست نکرده بود هی میپرسید که چیکار کنم چی بریزم خلاصه یه سوپ خوشمزه برای همسر عزیزش درست کرد و نوش جان کردیم خیلی خوشمزه بود دستش درد نکنه آقا جکی خداییش هر وقت مریض بشم خیلی بهم میرسه همش میگه چی برات خوبه برم اون برات بخرم یا چی درست کنم نمیتونه ببینه که جیک جیک مریض میشه قربونت برم من جکی توپلو .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 9:29  توسط فائزه  | 

  واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

مردم از دندون درد یکی به من کمک کنه

میدونید چی شده دیشب قرار بود برم دندون پزشکی پیش خودم گفتم خوب دکتر پرش میکنه و خوب میشه  ولی وقتی دکتر دید گفت دندون عقلته باید بکشی  گفتم ولی آقای دکتر بخوام بکشم دیگه دندونی برام نمی مونه گفت نه باید حتما بکشی هیچی دیگه تسلیم شدیم رفت دیگه آمپول رو زد و نشستم تا سر بشه هیچی بالاخره کشیدیم و در حال حاضر یه خورده کم عقل شدیم باید یکی دیگه از دندونای عقلم رو هم بکشم فکر کنم دیگه بکل عقلمون رو از دست بدیم .

ولی الان نگو انقدر درد میکنه دیشب مگه خونش بند میومد کیسه یخ گذاشتم هر کاری که بگید کردم تا یه خورده بهتر شد ولی هنوز هی خون آبه میاد تو دهنم حالم داره بهم میخوره 

دلم میخواست امروز رو مرخصی میگرفتم و میخوابیدم واقعا با کمبود خواب مواجه هستم  

راستی فکر کنم همگی میدونید که از الان تا آخر اردیبهشت جشنواره گلهای لاله    توی کاشان هست امروز صبح با همسری تصمیم گرفتیم که برای آخر هفته دیگه برنامه ریزی کنیم و بریم   آخه من عاشق گلم خیلی گل دوست دارم مخصوصا گل لاله فکر میکنم الان بهترین فرصت باشه برای رفتن به همه شما دوستای گلم توصیه میکنم حتما به این جشنواره برید خیلی خوش میگذره

راستی دلم میخواست عکس سفره هفت سینم رو بزارم بالاخره امروز یادم افتاد که با خودم عکسش رو بیارم و توی اینجا بزارم البته یکسری از سین های من کمه ولی اکشال نداره

هفت سین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 9:48  توسط فائزه  | 

نمیدونم چرا من هی سرما میخورم  این چندمین باره که تو این فصل من سرما خوردم آخه خداییش خونمون خیلی سرده  همه گازها و بخاری برقی رو روشن میکنیم تازه یه خورده گرم میشه ولی از پریشب من سرما خوردم بینیم گرفته و اعصابم رو بهم ریخته دیشب که اصلا خوابم نمی برد هی بلند میشدم میدیدم جکی بیداره هی صداش میکردم که توی حال نخواب توهم مریض میشی ده بار صداش کردم تا بلند شد اومد گرفت سرجاش خوابید تازه من اون موقع تونستم بگیرم بخوابم .

امروز هم که ماشین رو به من نداد  گفت میخوام برم لنت ترمز های جلو رو عوض کنم خیلی صدا میده خطرناکه منم گفتم باشه   ماشین رو امروز تو ببر ولی بعدازظهر زود بیایی و که امشب مهمون هستیم .

گفته بودم امشب تولد نوه عمه ام هست و همه اونجا دعوتیم  هنوز براش کادو نخریدم باید به مامانم بگم هر چی خریدن یه چیزی هم برای من بخرن تا ببرم .

دیروز بالاخره مدیرمون برگه مرخصیم رو امضا کرد و با کلی نوشته توش که باید با بچه های دیگر هماهنگ کنی تا در نبود تو کارهات رو انجام بدن آخه نیست خیلی هم کار داریم تازه باید به همکارام هم بسپارم که در نبود من اگر مدیرم کاری داشت براش انجام بدید رفتم به یکی از منشی هامون گفتم اون که کلی غروغمیش اومد باید به آقای فلانی بگید بعد من انجام میدم می بینی دوره زمونه رو بخدا کلی کارهای اونا رو میارن من انجام میدم ولی نمیگم برید با مدیرم هماهنگ کنید تا کار براتون انجام بدم ولی اینا .......... بعدشم که بردم برگه مرخصی رو بدم مدیر مالی گفت کجا به سلامتی گفتم میخوام برم مسافرت دبی گفت خوب به سلامتی رفتی حتما برو شرکت اونجا هم یه سری بزن منم گفتم باشه وقت کنم حتما میرم .

دیدید وقتی میخواید مهمونی برید عزا میگیرد  که چی بپوشم که مناسب اون مهمونی باشه منم همیشه یه همچین مشکلی رو دارم  دیشبم کلی لباس برداشتم برای اینکه میرم خونه مامانم از اونجا حاضر میشیم و میریم تا هر کدوم که به نظر خودم و اونا  خوبه رو بپوشم . خداییش مردها خیلی راحتن توی لباس پوشیدن یه شلوار و بلوز کارشون رو حل میکنه ولی ما زنها چی ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 12:11  توسط فائزه  | 

جمعه صبح که از خونه مادر شوهر جان اومدیم به آقای همسر گفتم که میایی بریم یه سر به پسرخالم که تو بیمارستان بستری هست بزنیم اونم خیلی استقبال کرد و به اتفاق خونواده همسر رفتیم دیدنش خدا رو شکر حالش خیلی بهتر بود نیمدونم چرا هروقت اون رو میبینم حالم بد میشه دلم میخواد فقط گریه کنم   ( آخه بعد از عید زمانی که پدر بزرگم فوت کرد همون شب پسرخالم با ماشین تو جاده فیروزکوه تصادف خیلی بدی کردند الان یه ۸ ماهی میشه که توبیمارستان SmileyCentral.comبستریه ولی همش داریم براش دعا میکنیم ) از شما دوستای خوبم میخوام که برای اون هم دعا کنید  .

بعدش هم که رفتیم خونه مامانم چون قرار بود شب بریم مهمونی خوشبختانه خیلی خوش گذشت خونه خیلی قشنگی داشتند دیگه شبش هم رفتیم خونه خواهرم موندیم این بچه اش نگو انقدر بلبل زبون شده که نگو درسته قورتت میده هر قدر این خواهر من کم زبون این دخترش نگو ولی خداییش خیلی بانمکه خیلی دوستش دارم همیشه دوست دارم خدا به منم یه همچین دختری بده 

خوب دیروز بالاخره باید میرفتم و جواب آزمایشم رو می گرفتم  دیروز مرخصی گرفتم تا زودتر برسم آزمایشگاه و جواب رو که گرفتم سریع برم پیش دکتر تا ببینم بالاخره این مشکل سردرد ما چی هست  .

رفتم مطب آقای دکتر و اول عکس اسکن رو نگاه کرد و گفت هیچ مشکل نیست  بعدش جواب آزمایشات رو دید و گفت مورد خاصی نیست فقط یه مقدار فقر آهن داری   من نمی دونم چرا خدا ما رو با تیرآهن نساخته که انقدر ما خانوما فقر آهن نداشته باشیم آخه دکتر میگفت اکثر خانم ها فقر آهن رو دارند برای همین برام قرص آهن داد .

در مورد سردرد پرسیدم گفت یک نوع میگرن کلاسیک هست  و باید موقعی که سرم درد میگره از این قرصها که دادم بخوری خلاصه از مطب اومدم بیرون .

تو فکر این بودم که چیکار کنم این کمبود آهن جبران بشه و سر راهم رفتم اسفناج خریدمSmileyCentral.com چون برای کمبود آهن خیلی خوبه کلا سبزیهایی که برگ سبز تیره دارند برای آهن خوبه خلاصه گرفتم و اومدم خونه و باهاش یه غذای خیلی خوشمزه درست کردم .

تصمصم گرفتم که حداقل هفته ای یک الی دو بار رو اسفناج بخورم .

 از کلیه دوستانی که نگران حال من بودم خدا رو شکر مورد خاصی نیست که با یک سری دارو رفع میشه. همتون رو دوست دارم . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 12:27  توسط فائزه  | 

امروز از صبح که بیدار شدم همش تو این بیمارستانها بودم برای گرفتن اسکن مغزی بعدش هم رفتم برای آزمایش خونSmileyCentral.com کلی وقتم رو گفتن آخه از جمعه شب سردرد خیلی شدید گرفتم که از شدت درد گریه میکردم  بیچاره شوهرم داشت از نگرانی میمرد هی میگفت فائزه جون تو رو خدا بگو چت شده ولی این درد لعنتی آروم بشو نبود که نبود . 

بالاخره دیشب با کلی تحقیق در مورد یه دکتر خوب رفتم یه جا که همکار مهدی معرفی کرد دکتر خوبی بود برام آزمایش و اسکن SmileyCentral.comنوشت که امروز رفتم انجام دادم .به احتمال زیاد دکتر میگفت میگرن داری و برای اینکه مطمئن بشه آزمایشاتی رو برام داد .

انشاءالله  که چیزی نباشه .

پنج شنبه هم که رفتم خونه مامانم با خواهرم و مامانم رفتیم آرایشگاه بالاخره موهام رو کوتاه کردم خیل قشنگ شده بعد مامانم و خواهرم وسوسه شدن اونا هم موهاشون رو کوتاه کردن .

جمعه هم که همگی خونه مادرشوهر جان ناهار دعوت بودیم که من زودتر رفتم اونجا تا کمکش کنم ولی اون ماشاء الله انقدر خودش زرنگ تا من برسم همه کاراش رو کرده بود . خلاصه اینکه روز خوبی بود ولی بعد ازظهرش اصلا برای من خوب نبود آخه حالم خیلی بد شد و مهمونی از دماغ در اومد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 12:19  توسط فائزه  |