|
|
|
|
|
سلام خوب دوستای گلم چطورن میدونم همشون حالشون خوبه امیدوارم که همیشه خوشحال و سلامت باشن این چند روز تعطیلی خیلی خوش گذشته به من که خیلی خوش گذشت . سه شنبه که کلاس داشتم و خودم رفتم خونه البته همسری توی مسیر اومد دنبالم با هم رفتیم خونه و سر راهم یه مقدار خرید کردیم برای فردا چون قرار بود مامانمی بیان خونمون . چهارشنبه صبح زود از خواب بیدار شدم و شروع کردم به تمیز کاری و خوشبختانه برای ناهار کاری نداشتم چون قرار بود غذا از بیرون بگیرم و فقط خودم برنج درست کردم با سالاد بعدشم بعداز تموم شدن کارهام شروع کردم به کیک درست کردن چون مامانمی نا بخاطر تولدم میومدن چون نتونسته بودن قبلا بیان دیگه تا بیان همه کارهام رو کردم ساعت ۱۲ و نیم بود اومدن و کلی بهمون خوش گذشت ناهار رو که خوردیم بعدش گرفتیم یه چرت کوچولو زدیم و عصرش قرار بود مامانی نا برن خونه چون بابا فردا صبح باید میرفت سرکار دیگه در همین حین دختر عمه ام اس ام اس داد که خونه هستید ما داریم میایم البته به من نه ها به بابام دیگه بابام هم گفت سریع بلند شید بریم هرچی اصرار کردم که ولشون کنید حالا یه شب اومدید خونه من دارید زودی میرید گفتن که نه باید بریم همسری هم میخواست با برادرش بره استخر منم گفتم خوب حالا که اونم نیست منم با بابامی نا برم خونشون این شد که منم سریع حاضر شدم و باهاشون رفتم اونجا آهان یادم رفت بگم مامانم با خواهرام برام یه زنجیر خریده بودن برای همون تو گردنی که خیلی خوشگل شد بعدا عکسش رو میزارم .
پنج شنبه هم خونه مامانمی نا بودم که ظهر همسری اومد و ناهار اونجا بودیم و بعدازظهرش هم رفتیم که بریم خونه مادر شوهری چون شبش تولد برادر شوهرم بود توی راه همسری گفت بریم یه سر آریا شهر تا کادوت رو بخرم آخه هنوز کادوی تولدم رو نگرفته بودم ازش رفتیم و برام یه گوشواره دیگه خرید آخه اون یکی رو گم کرده بودم بعدشم راه افتادیم به سمت خونه مادر شوهری .
جمعه هم که تا ساعت ۱۰ خوابیدیم و بعدش با همسری رفتیم تابرای عروسی دختر عموم برای پاتختیش من کادو بخرم بعدشم من برای خودم کلی لوازم آرایش خرید کردم و بعد اومدیم خونه و یه خورده استراحت کردیم و بعدشم ناهار خوردیم و بعد از ناهار همسری رفت خونه مامانش تا فوتبال رو اونجا ببینه منم یه خواب کوچولو کردم و بعدش بلند شدم حاضر شدم تا قبل از اینکه همسری بیاد و بریم عروسی خیلی بهمون خوش گذشت کلی عکس انداختیم و کلی با دختر عمه ها و عموها گفتیم و خندیدیم .
دیروز صبح که از خواب بلند شدم انقدر سرم درد میکرد بعدشم که اومدم سرکار حالت تهوع گرفتم نمیدونم چرا ولی اصلا حال هیچ کاری رو نداشتم دوست داشتم زودتر بیام خونه و استراحت کنم الانم که دارم مینویسم زیاد حالم جالب نیست ولی از دیروز بهترم . دیروز یکی از همکارها میخواست بره سمت رسالت که منم زود باهاش رفتم تا برم خونه استراحت کنم رسیدم سریع رفتم خوابیدم ولی به زور خوابم برد بعدشم که بلند شدم انقدر سرم سنگین بود که رفتم یه دوش گرفتم ولی بازم تغییری نکردم و بازم استراحت کردم فقط به زور یه شام درست کردم بعدشم که همش روی مبل ولوشده بودم تا همسری اومد یه خورده نازم و کشید و بلند شدم شام خوردیم بازم خوابیدم و همسری همه ظرفها رو شست .
|
||
|
|
|
|
|
سلام برهمه دوستای گلم خوب بالاخره تصمیم گرفتم از روز قبلش همش در حال خرید کردن بودم و مواد لازم برای پیتزا رو میخریدم و کلی میوه و شیرینی و اینا خریدیم و دیشب یه پیتزای خوشممز درست کردم قرار هست مامانمی نا میان غذا کباب از بیرون بگیرم آخه دیدم اینطوری خیلی بهتره هم به صرفه تره و هم اینکه بابای من از کبابهای دم خونه ما خیلی خوشش میاد برای همین قراره کباب بگیرم و برنج درست کنم . دیروز مامانم هی میگفت چی برات بخریم من گفتم اصلا راضی به زحمت نیستم هفته پیش که رفتم خونه مامانم بچه خواهرم رفته بود برای پول گذاشته بود توی کاغذ و بهش کلی از عطرهای مامانم زده بود اومده بود به من کادو میداد الهی قربونش بشم از امروز هم دوباره کلاسم شروع میشه ای خدا خودت کمکم کن که حداقل یه انگیزه ای ایجاد بشه و این ترم خوب درس بخونم . |
||
|
|
|
|
|
سلام خدا رو شکر بهترم از اول هفته همش حالت تهوع داشتم نمیدونم چرا شاید ضعیف شدم به هر حال الان بد نیستم . پری شب تولد مادر شوهر بود من زودتر رفتم خونه و حمام کردم و آماده شدم تا همسری بیاد بریم براش به چیزی بخریم ساعت ۷ بود زنگ زد که بیا دم در با داداشم بریم رفتیم و براش برادر شوهری یه بلوز خرید من و همسری هم یه روسری با کیک خریدیم رفتیم اونجا خداییش انقدر براش کادو خریدیم دیگه خسته شدم همش یا روز مادره یا سوغاتی براش لباس آوردم و. کلی چیزای دیگه دیگه دیدیم همه چی داره همسری گفت براش روسری بخریم دیگه منم چیزی نگفتم و رفتیم خونشون مامانش خبر نداشت ما میام اونجا گفت چرا خبر ندادید منم گفتم خوب شما نمیدونستید امشب تولدتونه و ما میایم دیگه از قبلشم گفته بود برام چیزی نخرید ولی خوب نمیشد که مادر شوهره اگر نمی خریدیم اونوقت هزارتا حرف بود . دیگه شام خوردیم و کیک رو هم خوردیم منم که انقدر خسته بودم و حالم زیاد خوب نیود دیگه بلند شدیم اومدیم خونه . امشب هم تولد همکار همسری هست خانمش میخواد سورپرایزش کنه و بهش نگفته و همه دوستاش رو دعوت کرده به همسری گفته که تا موقع افطار همسرش رو نگه دار تا نفهمه خلاصه کلی برنامه داریم تا این آقا متوجه نشه . از دیروز که همسری گفته تولد دعوتیم هی تو فکر این بودم که چی بپوشم آخه نمیدونم کی هست کی نیست چطوری لباس بپوشم بعدش گفتم بهتره که بلوز و شلوار بپوشم هم سنگین تره و هم راحتر دیگه یه بلوز قرمز با یه شلوار سفید و یه کفش قرمز که از دبی آورده بودم رو میپوشم به نظرم خوب باشه حوصله دامن و اینا رو ندارم . قراره بعد از کار برم خونشون چون به محل کارم نزدیک هست گفته تو زودتر بیا همسرت هم با شوهر من بیاد دیگه زودتر میرم اونجا و حاضر میشم . الانم انقدر خوابم میاد که نگو دلم میخواد برم بگیرم بخوابم یه پسر شیطون دارن اینا که فکر کنم برم نزاره یه خورده استراحت کنم . خوب دیگه برم بسه راستی بچه ها برام دعا کنید که برای شنبه امتحانم رو خوب بدم خیلی میترسم این معلم خیلی ته دلمون رو خالی کرده . راستی اینم بگم که این ماه انقدر تولد داریم که بدبخت شدیم انقدر کادو خریدیم تولد برادر شوهر هم هست هم تولد خودم آخر ماه دیگه چه شود . |
||