|
|
|
|
|
خوب قرار بود که مسافرتم رو براتون تعریف کنم ولی انقدر ازش گذشت که دیگه فراموش کردم و به نظر خودم یه خورده لوس شده ولی خوب میگم چون میخوام خاطراتش برام موندگار بشه .
چهارشنبه 14 مرداد ماه صبح ساعت 5 صبح حرکت کردیم به سمت مشهد دو تا ماشین بودیم خانواده ما بودن با عمه و شوهر عمه ام که بچه های اونا یکیشون با بچه اش رفته بود مشهد و قرار بود ما که رفتیم بیاد پیشمون . صبحانه رو رسیدم سمنان خوردیم رفتیم توی یکی از پارکها و بساط صبحانه رو راه انداختیم و نشستیم به خوردن بعدش هم دوباره حرکت کردیم . برای ناهار هم رسیدیم سبزوار و اونجا هم انقدر هوا گرم بود مامانم گفت برای ناهار براتون آب دوغ خیار درست میکنم انقدر هم توی اون هوای گرم چسبید که نگو بعدش هم انقدر خوابمون گرفته بود که نگو دیگه بابام یه خورده استراحت کرد و دوباره راه افتادیم ساعت شش بود رسیدیم مشهد قرار بود بریم سمت باغ این دوستامون که انتهای طرقبه بود خیلی جای قشنگی بود آب و هواش هم که عالی انقدر خنک بود که نگو کلی حال داد . پنج شنبه هم از ظهر رفتیم توی استخر تا عصر آخه توی باغشون استخر هم داشتن دیگه بابام و شوهر عمه ام رفتن دورتادورش رو چادر کشیدن که راحت تر بریم و دید نداشته باشه و حسابی توی آفتاب هم خودمون رو برنزه کردیم انقدر به بدنمون روغن زده بودیم دیگه کل آب چرب شده بود دیگه فرداش دیگه نمیشد از اون آب استفاده کرد ولی کلی مسخره بازی درآوردیم کنار استخر انقدر هم این چند وفته شیرینی و اجیل خوردم که نگو . شبش هم بعد از شام رفتیم پایین باغ توی پارکینگ و ضبط ماشین ها رو روشن کردیم و کلی بزن و برقص راه انداختیم کلی بچه ها مسخره بازی در آوردن و خندیدیم خیلی وقت بود اینجوری بهم خوش نگذشته بود. جمعه صبح هم رفتیم خونه پسر همین دوستامون که دعای ندبه داشته و صبحانه میداد دیگه صبح زود بیدار شدیم و حاضر شدیم رفتیم و بعد از مراسم اونا بعدازظهر اونی یکی پسرش هم عصر مولودی برای تولد امام زمان داشت که رفتیم اونجا و خداییش برنامشون زیاد جالب نبود خانمی که قرار بود بیاد نیومد و دیگه هرکی از راه میرسید یه آهنگی میخوند و بقیه دست میزدن دیگه آخراش بود که خانم رسید و یه خورده خوند و رفت اصلا هم خوب نخوند . بعد از مراسم هم دوباره برگشتیم باغ فردا هم قرار بود شب من برگردم فکرش رو کنید تا جمعه شب وقت نکردیم حرم بریم خودم از دست خودم عصبانی بودم هروقت میگفتیم که بریم هرکی از راه میرسید برامون برنامه ریزی میکرد میگفت امروز نرید فردا برید خلاصه تا روز آخر نذاشتن ما بریم دیگه شنبه که میخواستم برگردم انقدر گفتن که با قطار نرو بلیط هواپیما میگیریم با هواپیما برو که امشب هم اینجا باشی اولش قبول کردم حتی زنگ زدن بلیط هواپیما هم گرفتن ولی بعد پشیمون شدم گفتم با همون قطار میرم امن تره دیگه شنبه بعد از ناهار با مامان و بابام و خواهرم و عمه ام اومدیم به سمت مشهد و اول رفتیم حرم و یه خورده اونجا بودیم بعد از اونجا هم من رو بردن گذاشتن راه آهن تا برگردم تهران آخه فردا صبحش قرار بود همسری از چین برگرده برای همین میخواستم وقتی برمیگرده تهران باشم . ساعت هشت شب قطار حرکت کرد به سمت تهران تا سبزوار هیچ کس توی کوپه من نبود تنها بودم خیلی خوب بود توی هر واگن هم تلویزیون داشت که فیلم گذاشته بودن و حسابی سرگرم بود ولی دیگه سبزوار که رسیدیم یه نفر آقا اومد توی واگن که دیگه داشتم شام میخوردم رئیس قطار اومد گفت بعد از شام میام جاتون رو عوض میکنم که بعد از شام اومد و من رو برد توی واگن خانم ها و مرد رو هم برد توی واگن آقایان توی واگنم یه دختر دانشجو بود و دوتا دختر دیگه که فامیل بود و بقیه فامیلشون توی واگن دیگه بودن چون جا نداشتن اومدن توی اون واگن دیگه نشستم یه خورده با اون دختر دانشجو صحبت کردن و بعدش هم گرفتیم خوابیدیم تا صبح و صبح هم دیگه بلند شدیم صبحانه رو خوردیم و آماده شدیم تا برسیم . وقتی رسیدیم ترمینال خانواده همسری قرار بود بیان دنبالم و باهاشون بریم فرودگاه دنبال همسری تا ما رسیدیم فرودگاه هواپیما همسری هم تازه نشسته بود که سریع وسایلش رو گرفت و اومد بیرون و رفتیم به سمت خونه تا وسایلمون رو بزاریم و ناهار بریم خونه مادر همسری . بعدشم که بگم بعد از اومدن همسری بنده مریض شدم و رفتم زیر سرم و یه دو روزی حالم بد بود دکتر میگفت یه نوع ویروس گوارشی هست که احتمال داره توی قطار بودی برای اون باشه غذاش بهت نساخته دیگه حسابی بعد از امدن همسری حال جنابعالی بد بود و نتونستم به همسری خوب برسم . خوب اینم از مسافرت ما که من نمیدونم چرا هر وقت میرم مسافرت برمیگردم مریض میشم خداییش فکر کنم بخاطر این هوای آلوده تهران باشه چون توی مشهد که بودیم هوا انقدر عالی بود که اصلا نه سر دردی و نه حالم بد بود همین که رسیدم تهران حالم از این رو به اون رو شد .
این مدته هم که نتونستم بنویسم بخاطر اینه که شرکت جابجایی داشت و دیگه اینترنت هامون رو قطع کردن فقط مدیران اینترنت دارن که فعلا نمیشه بیام توی نت تا ببینیم میتونیم این رئیسمون رو راضی کنیم برای منم اینترنت بگیره یا نه .
|
||
|
|
|
|
|
دوستای گلم اگر کسی نتونست عکسها رو ببینه بگه از کدوم سایت آپلود کنم من فقط با فری آپلود میتونم با تینی پیک نشون نمیده خوب بریم سراغ بقیه مسافرتم پنج شنبه 6/1/88 توی راه قشم هستیم نزدیک اسکله که میشیم اوه اوه چه صف طولانی بود حدود یک ساعتی توی صف بودیم یه بارونی هم میومد که نگو هوا واقعا عالی بود راست میگن آبهای نیلگون خلیج فارس واقعا قشنگ بود دریا از سمت قشم خیلی قشنگ تر بود تا بندرعباس ، دیگه تا سوار شدیم و رسیدیم توی شهر ظهر شده بود تمام خیابان ها رو هم سیل برداشته بود جالب که اونجا از خیابوناش جوب نداره نه چاه آب داره که توش بره خلاصه همه جا استخر شده بود . سریع رفتیم دنبال جا اول رفتیم یه خونه رو دیدیم که واقعا افتضاح بوده به قول همسری از این خونه های زاغه نشین بود به پسر که آورده بود اونجا رو نشون بده گفتم اینجا بود تعریف میکرد خداییش حالم بهم میخورد پام رو توش بزارم به همسری گفتم سریع بریم رفتیم و همین که یه خورده گذشت دو تا هتل دیدیم که رفتیم پرس و جو و یکی از اونا جا داشت شب 70 تومان خداییش خیلی زور داشت ولی خوب چاره ای نداشتیم اصلا دنبال گشتن یه جای دیگه نبودیم سریع همونجا رو گرفتیم و وسایلمون رو گذاشتیم رفتیم برای ناهار ، رفتیم رستوران نعیم که خیلی تعریف میکردن در کل بد نبود ولی غذاهاش نسبتا گرون بود بعد از ناهار هم به همسری گفتم بهتره اول بریم یه خواب حسابی کنیم بعد بیاییم بگردیم . ساعت 5 دیگه از خواب بلند شدیم و حاضر شدیم بریم بگردیم اول رفتیم یه غار که نزدیک اونجا بود به اسم خرپس جالب بود اینم عکسهای اونجا
بعداز اونجا رفتیم به سمت جزیره ناز خیلی قشنگ بود بدلیل اینکه اونجا جزر و مد میشه تا نزدیک جزیره زمین خشک بود و با ماشین تا جزیره رفتیم منم اونجا بدنبال صدف و خرچنگ بودم . بعدشم رفتیم یه نمایشگاه که مخصوصا آبزیان بود خیلی قشنگ بود گونه های مختلفی از خرچنگ و ماهی و خیلی چیزای دیگه اونجا بود . نمایشگاه آبزیان اینم کوسه ماهی سفید بود
و دوباره به سمت قسمتی که میگفتند برای تخم گذاری لاک پشتها هست البته ما غروب رسیدیم اونجا میگفتن اگر واستید برای شب لاک پشتها میان دیگه ما هم حالش رو نداشتیم واستیم چون توی نمایشگاه کلی لاک پشت گنده و کوچیک دیده بودیم . دیگه حرکت کردیم به سمت شهر و دیگه خرید کردن . جزیره ناز که من داشتم دنبال صدف و خرچنگ میگشتم
برای فردا هم موندیم اونجا و رفتیم درگهان خرید کنیم دیگه تا عصر در حال بدو بدو و خرید کردن برای خودم و مامانها بودم کلی سفارش داده بودن . راستی یه چند تا تیکه سیسمونی هم برای خودم خریدیم البته زیاد نه چون هنوز نه به دار نه به بار برای همین چیزهایی که میشد خرید و خریدم . فردا موقع برگشت هم رفتیم جنگلهای حرا که خیلی قشنگ بود تمام ریشه های درختان از زمین زده بیرون . شنبه 8/1/88 حرکت کردیم به سمت کرمان خیلی راهش خسته کننده بود دیگه برای شب بود رسیدیم کرمان و رفتیم خونه جاری آینده که قرار عروس خانواده همسری بشه دیگه یه دو روزی هم اونجا بودیم و کلی جاهای دیدنی رو رفتیم و قرار شد که جاری و برادرش با ما بیان تهران برای همین ما هم همه بارهامون رو بردیم دادیم راه آهن تا با قطار برامون بیارن و اونا با ما بیان تهران . اینم چند تا جاهایی که رفتیم .
آب انبار بود
جبلیه که سنگهای تزئینی رو نگهداری میکردن حمام گنجعلی خان ارگ راین
موزه سکه
باغ شاهزاده مسجد شاه نعمت اله دوشنبه 10/1/88 حرکت به سمت یزد البته با مسافرامون دیگه تا راه بیفتیم ظهر شده بود ناهار رو خردیم و حرکت کردیم برای غروب بود رسیدیم و اول از همه دنبال جا تا یه خورده استراحت کنیم و بعدش بریم بگردیم . سریع یه خونه دربست گرفتیم و وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم داخل شهر برای گشتن و بازدید از جاهای تاریخی . زیاد توضیحی نمیدیم در مورد جاهای تاریخی چون زیاد یادم نیست فقط اسامیشون رو براتون میزارم تا هر وقت رفتید از اونجا بازدید کنید . باغ دولت آباد
مسجد امیر چقماق
زندان اسکندر
خانه لاری ها حمام خان
آتشکده زرتشتیان
این آتیشه که میگفتند همیشه روشن مونده
خوب دیگه این بود از مسافرتمون زیاد طولانی نکردمش تا خسته نشید .
|
||
|
|
|
|
|
پی نوشت : این سری از عکسها برای اون دوستانی که نمیتونن ببینن
سلام دوستای گلم خوب از مسافرتمون براتون بگم که خیلی عالی بود به من و همسری واقعا خوش گذشت . یکشنبه 2/1/88 راه افتادیم به سمت قم شب قبلش مامانی نا رفته بودن خونه عمه ام و شب اونجا بودن قرار بود ما هم همون اول عید بریم ولی من حالم بد بود و هنوز وسایلم رو جمع و جور نکرده بودم برای همین یه روز بعدش رفتیم و ظهر بود رسیدیم قم و ناهار خونه عمه و شب هم خونه پسر عمه دعوت داشتیم برای همین شب موندیم . دو شنبه 3/1/88 حرکت به سمت اصفهان قرار بود سر راه بریم کاشان هم برگردیم ولی دیگه حالش نبود دیگه همسری گفت زودتر بریم اصفهان که ناهار رو هم اونجا بخوریم برای ناهار رسیدیم و رفتیم یه بریونی حسابی خوردیم خیلی خوشمزه هست ولی خیلی چربه . بعد از ناهار هم رفتیم به سمت منارجنبان و اونجا هم یه گشتی زدیم و واستادیم تا این منارها رو تکون بدن ، من چند سال پیش که رفته بودم خودمون از منارها میرفتیم بالا و خودمون تکون میدادیم ولی امسال انقدر جمعیت زیاد بود که نمیزاشتن اینم عکس از منارجنبان بعدشم رفتیم باغ پرندگان واقعا قشنگ بود اولش من نمیخواستم برم فکر میکردم که همه پرنده ها آزاد هستند ولی وقتی رفتیم اونجا دیدم که یکسری از پرنده هایی که پرواز نمیکنن رو آزاد گذاشتن دیگه با خیال راحت رفتیم به گشتن کلی عکس از پرنده ها انداختم واقعا گونه های خیلی قشنگی از پرنده ها رو جمع آوری کرده بودن اینم یه چند تا نمونه از عکسها
باغ پرندگان
بعدشم به همسری گفتم بریم باغ گلها اونم گفت دیگه احتمالا الان بسته است ولی من گفتم نه برو شاید بخاطر ایام عید باز باشه دیگه رفتیم خدا رو شکر باز هم بود سریع رفتیم بلیط تهیه کردیم و رفتیم تو خیلی خیلی قشنگ بود منم که عاشق گل خداییش حال کردم مخصوصا قسمت کاکتوسها که حرف نداشت باغ گلها
بعد از گشتن داخل باغ دیگه هوا تاریک شده بود به همسری گفتم دیگه شب رو همینجا بمونیم فردا میریم به سمت شیراز دیگه رفتیم سمت میدان امام و یه گشتی اونجا زدیم و گز خریدیم و رفتیم دنبال جا که اصلا پیدا نمیشد رفتیم یه چادر مسافرتی خریدیم و رفتیم توی یکی از پارکها چادر زدیم انقدر شلوغ بود که نگو اصلا نمیزاشتن توی پارک بری دیگه کلی گشتیم تا یه پارک خلوت پیدا کردیم و چادر زدیم انقدر هم این مردم سرو صدا میکردن که نمیزاشتن بخوابی بلند شدیم دوباره جای چادرمون رو عوض کردیم بریم یه قسمتی که خلوت تره تا بتونیم یه چند ساعتی بخوابیم انقدر هم هوا سرد بود که نگو هرچی پتو داشتیم کشیدیم رومون گرم نمیشدیم دیگه نزدیکای صبح بود که به همسری گفتم بلند شو بریم تو ماشین بخوابیم من که دیگه تحمل ندارم بلند شدیم سریع وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم توی راهم که اصلا یه رستوران پیدا نمیشد صبحانه بخوری تا رسیدیم به شهر رضا و اونجا صبحانه خوردیم و دوباره حرکت به سمت شیراز .
سه شنبه 4/1/88 توی راه شیراز کلی جاهای دیدنی هست که دفعه های قبل تخت جمشید رو دیده بودیم دیگه گفتیم بریم پاسارگاد که تا حالا نرفته بودیم و اونجا رو یه گشتی زدیم و کلی آثار تاریخی دیدیم و عکس انداختیم . پاسارگاد مقبره کوروش زندان کمبوجیه
برای ناهار بود رسیدیم شیراز همسری قبلا با شرکتشون که اومده بود رفته بود رستوران شاطرعباس که خیلی تعریف میکرد گفت ناهار بریم اونجا رفتیم و انقدر شلوغ که باید توی صف وامیستادی دیگه رفتیم تو و اسممون رو دادیم تا جا خالی بشه دیگه خدا رو شکر سریع جا خالی شد و نشستیم و یه غذای حسابی خوردیم خداییش غذاش خیلی عالی بود هنوز مزه اش زیر زبونم هست بعد از ناهار هم حرکت به سمت فسا یه شهری که بعد از شیراز هست و یکی از دوستای همسری اونجا زندگی میکنه کلی با خانواده همسری رفت و آمد دارن برای شب هم رفتیم اونجا . توی شهر که رسیدیم بوی بهار نارنج کل شهر رو برداشته بود واقعا عالی بود. شب رفتیم خونه همون دوستامون و تا رسیدیم من رفتیم یه دوشی گرفتم و بعدشم که شام خوردیم و رفتم خوابیدم خیلی خسته بود . فردا صبح هم حرکت کردیم به سمت بندرعباس .
چهارشنبه 5/1/88 توی راه بندرعباس کلی درختهای نخل بود خیلی قشنگ بود و جاده خیلی بدی داره خیلی خطرناک بود همسری اصلا نمیتونست با سرعت زیاد رانندگی کنه برای همین دیگه عصر بود رسیدیم بندرعباس البته دیگه نه برای ناهار چون ناهار رو توی راه خوردیم . رسیدیم بندر و اول رفتیم کنار ساحل اصلا ساحل قشنگی نداشت باید بگم که جزر و مد شده بود و کلی آب دریا عقب نشینی کرده بود که خیلی جالب بود شاید حدود 1 کیلومتر رفته بود عقب یه سری ماشین ها رفته بودن جلو که خیلی خطرناک بود اگر ماشین گیر میکرد دیگه نمیشد بیرون بیاریش . بعدشم رفتیم داخل شهر رو یه گشتی زدیم ببینیم جا میتونیم پیدا کنیم اول رفتیم هتل هرمز اونجا گفت باید صبر کنید تا جا خالی بشه بعدشم تازه شب چند 130 هزار تومان خداییش برای یه شب خیلی زور داشت دیگه از اونجا که خدا با ما بود برادر همسری زنگ زد که یکی از دوستاش اونجا زندگی میکنه میتونید برید خونه اونا دیگه ماهم هماهنگ کردیم و رفتیم اونجا خداییش خیلی آدمهای مهمون نواز و خونگرمی بودن رفتیم یه خورده استراحت کردیم و دوباره رفتیم داخل شهر یه گشتی زدیم و شام خوردیم برای آخر شب اومدیم اونجا خوابیدیم و فردا صبح زود حرکت کردیم به سمت قشم .
خوب فعلا تا اینجا شو بخونید تا سری بعدی چون خسته شدم زیادی نوشتم .
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان خوب تا کجا براتون گفتم یادم نمیاد بزاربرم ببینم چی نوشته بودم آهان خوب دیدم تا اونجا که شبش رفتیم حرم و تا دیر وفت اونجا بودیم . فردا صبح یعنی یکشنبه بازم با همسری رفتیم یکی دیگه از پاساژهای مشهد به اسم الماس شرق که بیشتر وسایل تزئینی و کیف و کفش و یه مغازه خیلی بزرگ لوازم چینی داشت که این پاساژ چهار طبقه بود طبق اول یه حوض خیلی قشنگ درست کرده بودن که فواره اش تا طبقه چهارم میومد اینم عکسش .
این عکس همون حوضه هست
اینم فواره که تا طبقه چهارم اومده بعدشم که شب ظهر دوباره اومدیم خونه ناهار خوردیم و یه استراحت کوشولو کردیم و عصر رفتیم طرقبه اول رفتیم توی میدونش که دورتادور مغازه خوراکی فروشی هست و لوازم تزئینی یه خورده سوغاتی خریدیم و بعدشم رفتیم یه رستوران جاتون خالی یه هشت لیک زدیم بر بردن خیلی خوشمزه بود ولی پولش هم نگو که هوارتومن بودم انقدر هوا خنک بود که همش به همسری میگفتم بیا بغل من بشین گرمم بشه دیگه بعد از شام بلند شدیم رفتیم به سمت حرم دوباره رفتیم زیارت و بعدشم اومدیم خونه دیگه صبحش وسایلمون رو جمع کردیم و به سمت شمال قرار بود برگشتن از سمت بالا بریم که هم سر راهمون یه سر بریم پیش دختر عمه ام که بابلسر زندگی میکنه . دیگه تا راه افتادیم ساعت ۱۰ صبح شده بود. دیگه همسری همش پشت فرمون بود خیلی خسته شده بود هرچی میگفتم بزار من بشینم میگفت نه دیگه آخر سری خیلی خسته بود داد من نشستم و خودش خوابید دیگه رسیدیم به شهر ساری انقدر شلوغ بود که گفتم بلند شو خودت بشبن من اعصاب شلوغی رو ندارم این عکسم توی راه گرفتم که دیدم ابر خیلی خوشگله برای همین عکس انداختم .
دیگه تا رسیدیم خونه دختر عمه ساعت ده شب بود شام رو خوردیم و رفتیم بالا پشت بوم چایی رو خردیم و نمای شهر رو از بالا دیدیم خیلی قشنگ بود اینم چند تا عکس از همون نماها در روز هست .
اینجا عکس هتل بانک ملی هست برای عید رفته بودیم اینجا از بالا خیلی قشنگه
قبل از ناهار هم رفتیم کنار دریا و از نگاه کردن به دریا لذت بردیم و بعدشم رفتیم توی بازارش تا ماهی بخریم ببرم تهران وای اگر بدونید چه سبزی های تمیز و میوه هایی بود دلم میخواست بخرم باخودم بیارم ولی خوب نمیشد دیگه فقط ماهی خریدیم و اون رو گذاشتیم توی کلمن یخ تا خراب نشه بعدشم اومدیم خونه دختر عمه ناهار رو خوردیم و حرکت کردیم به سمت تهران ساعت ۹ و نیم بود رسیدیم انقدر خسته بودم که نگو دیگه سر راه رفتیم خونه مامان همسری شام خوردیم و بعدشم رفتیم خونه گرفتیم خوابیدیم من بیچاره باید می اومدم سرکار ولی همسری تعطیل بود و گرفت خوابید . خوب اینم از بقیه مسافرت ما که خیلی خوش گذشت .
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر دوستان خوب بالاخره حوصلم اومد بیام بنویسم خوب جونم براتون بگه که تعطیلات تابستونه خودمون رو اینجوری گذروندیم که روز پنج شنبه قرار شد که حرکت کنیم به سمت مشهد ظهر همسری اومد در شرکت دنبالم و رفتیم خونه وسایلمون رو برداشتیم و بعدشم رفتیم خونه مامانش ناهارمون رو خردیم و حرکت کردیم حدود ساعت ۳ ظهر بود که راه افتادیم از سمت جاده پایین رفتیم جاده که خیلی خوب بود چون دو بانده بود ومیشد تازید ولی بیشتر از ۱۲۰ تا که نمیشد رفت توی راه هر چی به همسری گفتم بزار من بشینم گفت نه خسته نیستم میشینم ولی خوب تا سبزوار بیشتر نتونست چون دیگه خسته شده بود دیگه شب هم بود منم که نمیتونستم رانندگی کنم برای همین رفتیم توی شهر و دنبال یه رستوران تا شام بخوریم و بعدشم شب اومدیم دم یه پارکی که کلی جمعیت بود توی ماشین با مکافات خوابیدیم آخه گفتیم دیگه شب توی راه نمی خوابیم برای همین نه چادر مسافرتی برداشتیم نه پتو و بالشت همسری همش غر میزد که حداقل دوتا بالشت بر میداشتی منم گفتم خوب قرار نبود توی راه بخوابیم که ولی خداییش انقدر توی ماشین خندیدیم از طرز خوابیدنمون که نگو دیگه دیدیم نمیشه حدود ساعت ۵ صبح راه افتادیم به سمت مشهد و ساعت ۸ و نیم رسیدیم و رفتیم اول از همه یه طواف دور حرم دادیم و بعدشم رفتیم خونه دوستامون . جمعه صبح دیگه مشهد بودیم و تا رسیدیم یه صبحانه توپ خوردیم و بعدشم من رفتم حموم کردم تا خستگی راه از بدنمون بره بیرون دیگه تا شب جایی نرفتیم چون همسری واقعا خسته بود ولی خوب شبش دیگه دوستامون ما رو بردن باغ یکی از دوستاشون و کباب خوردیم و کلی خوش گذروندیم . شنبه صبح که از خواب بلند شدیم سریع حاضر شدیم و رفتیم که بریم آرامگاه فردوسی و طوس رو ببینیم ولی قبلش رفتیم پاساژ زیست خاور و اونجا یه سری سوغاتی خریدیم و بعدشم رفتیم کوه سنگی که یه پارک خیلی بزرگ و قشنگ بود اینم یک سری از عکسهاش .
ماهی های توی استخر خوب یادم رفت از نمای پارک عکس بگیرم حالا مجبورم یه عکسی که خودمم توش هستم براتون بزارم .
بعدش رفتیم به سمت طوس اول رفتیم هارونیه که قبل از توی راه فردوسی بود اول رفتیم اونجا رو دیدیم که یه بنای تاریخی بود و با یه سری ماکت ها از نماهای اون زمان یادم نیست برای دوران کی بود . اینم عکسهاش .
نمای هارونیه
ماکت نمای قدیمی
این سنگ به یاد بود امام محمد غزالی درست شده بود بعدشم رفتیم فردوسی که خیلی قشنگ بود کلی عکس گرفتیم و از موزه دیدن کردیم و اینم یه سری از عکسهاش .
عکسهای ظروف قدیمی داخل موزه
بعدشم که اومدیم خونه و ناهار خوردیم و خوابیدیم آخر شب رفتیم حرم و خیلی حال و هوای خوبی بود کلی دعا کردم برای همه از جمله دوستای وبلاگیم بعدشم با همسری نشستیم دعا خوندن انقدر شلوغ بود که دست هیچکس به غیر یه سری به ضریح امام رضا نمیرسید فقط دستمون به ضریح پنجره فولاد رسید و تونستم اونجا پول بندازم بعدشم که نگو یک عالمه آدم نشسته بودن با بچه های مریض که خدا نصیب هیچکس نکنه و برای شفا اونجا خودشون رو بسته بودن به ضریح خیلی صحنه دلخراشی بود همونجا فقط از خدا سلامتی خواستم و بس اینم عکس حرم امام رضا .
خوب دیگه بقیه مسافرت باشه برای بعد . |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم بالاخره دیشب از مسافرت برگشتیم امروز هم اومدم سرکار با هزار سلام و صلوات خیلی خسته هستم سر فرصت میام براتون مسافرتم رو تعریف میکنم خیلی خوش گذشت پس فعلا بای دوباره میام |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم خوبید خوشید حتما این چند روز تعطیلی حسابی بهتون خوش گذشته به من یکی که خیلی خوش گذشت عالی بود دست همسری عزیزم درد نکنه قربونش برم . خوب از سفرم براتون بنویسم که سه شنبه صبح بدون اینکه کاری کرده باشیم منظورم اینه که وسایلمون رو از شب قبل جمع کنیم در کل معلوم نبود میریم یا نه ولی انقدر قربون صدقه همسری رفتم تا راضی شد همون روز بریم سفر البته با خواهر و همسرش دیگه صبح اول وقت سریع رفتم یه دوش گرفتم و بعدش که اوکی رو از همسری گرفتم به خواهرم زنگ زدم و گفتم کارهاتون رو بکنید برای ظهر میایم که بریم دیگه منم سریع همه وسایل رو جمع کردم و رفتیم و دنبال خواهرم دیگه تا راه بیفتیم شد ساعت 2بعدازظهر میخواستیم بریم سمت رشت و انزلی و آستارا و سرعین دیگه تا از این تهران خراب شده با ترافیکش رفتیم بیرون ساعت 5 بعدازظهر شد انقدر اتوبان کرج شلوغ بود که نگو دیگه بالاخره اینجا رو رد کردیم و افتادیم توی جاده رشت نزدیک جاده لوشان بودیم که نگو چه ترافیکی باورتون نمیشه چه جمعیتی بود حدود 7 ساعت توی ترافیک بودیم اونم چی باید از جاده خاکی میرفتیم نه اصلی یادم رفت از اون ترافیک یه عکس بگیرم ولی این عکس جاده لوشانه
انقدر که کلافه شده بودیم دیگه ساعت 3 صبح بود که رسیدیم رشت بارون هم گرفته بود هیچ جایی نبود که بریم برای شب اجاره کنیم رفتیم یه جایی که همه مردم اونجا چادر زده بودن و ماهم چادر زدیم و همونجا خوابیدیم صبح هم بلند شدیم و رفتیم به سمت انزلی توی راه پر بود از شالیزار برنج خیلی قشنگ بودن یه چند تا عکس گرفتیم و راه افتادیم
خیلی دوست داشتم برم مرداب انزلی رو ببینم خوشبختانه اون موقعی که رفتیم سوار قایق بشیم هوا دیگه بارونی نبود شانس آوردیم دیگه رفتیم قایق سواری و کلی عکس گرفتیم و خوش گذروندیم خیلی عالی بود .
بعد از اونجا حرکت کردیم به سمت ساحل گیسون جاده خیلی قشنگی داشت ولی اصلا ساحلش قشنگ نبود انقدر که مردم اونجا رو کثیف کرده بودن و کلی آشغال ریخته بودن واقعا که حیف اون ساحل دیگه اونجا چادر و علم کردیم و ناهار رو آماده کردیم یه نم بارون هم میزد که خیلی قشنگ بود دیگه ناهار رو که خوردیم یه چند ساعتی استراحت کردیم بعدش دیدیم چه بارونی گرفت دیگه نمیشد اونجا موند سریع وسایلمون رو جمع کردیم و حرکت کردیم به سمت آستارا اونجا هم که اصلا جا نبود انقدر گرون میگفتن که نمیدونستیم دیگه چیکار کنیم یکی از فامیلامون که یه دوست داشت اونجا بهش زنگ زدیم و خواستیم برامون یه جایی رو ردیف کنه اونم به دوستش زنگ زدو بالاخره تونستیم یه جایی برای خواب بگیریم چون نمیشد چادر بزنیم وسایلمون خیس شده بود و نمیشد توی چادر خوابید . دیگه جارو که گرفتیم رفتیم استراحت کردیم و یه دوشی گرفتیم و شام خوردیم خوابیدیم بیچاره همسری خیلی خسته شده بود چون همش پشت فرمون بود هرچی بهش گفتم بزار منم بشینم گفت نه خسته نیستم خودم رانندگی میکنم . دیگه فردا صبحش هم رفتیم بازار ساحلی آستارا کلی هم خرید کردم خداییش قیمت لباسهاش خیلی خوب بود دیگه به همسری گفتم ببین امروز تا عصر نمیشه اینجا رو گشت خواهشن امشب هم بمونیم دیگه اونم گفت اشکال نداره شب رو هم دوباره آستارا موندیم و نزدیک ساحل که به بازار نزدیک بود چادر زدیم من و خواهری هم همش توی بازارش بودیم و خرید میکردیم اینم ساحل آستارا من و خواهری باهم البته چون با عینک هستیم و شناسایی نمیشویم گذاشتم ..
دیگه فردا صبحش هم حرکت کردیم به سمت سرعین . دیگه توی راه رفتیم اردبیل و یه دریاچه ای داشت به اسم شورابیل رفتیم
اونجا و یه گشتی زدیم و رفتیم برای ناهار وقتی ناهار رو خوردیم انقدر سنگین شده بودیم دلمون میخواست فقط بخوابیم دیگه همسری گفت تا سرعین راهی نیست میریم اونجا یه جایی میگیریم و استراحت میکنیم اینم جاده اش
دیگه بعدازظهر بود رسیدیم و رفتیم یه سوئیت گرفتیم و 3 ساعت خوابیدیم وقتی بلند شدیم دیدیم ساعت 9 شب هنوز آب گرم سرعین هم نرفته بودیم چون میدونستیم تا دیر وقت باز هست سریع وسایلمون رو برداشتیم و رفتیم آب گرم تا ساعت 11 شب خیلی چسبید کلی خستگی از بدنمون بیرون رفت بعدش هم اومدیم شام خوردن و جاتون خالی همه چی خوردیم دیگه داشتیم میترکیدیم آش دوغ هم خوردیم من عاشق آش دوغ هستم به همسری گفتم من با این یه کاسه راضی نمیشم و باید فردا هم بخوریم دیگه فردا صبح هم که صبحانه حسابی خورده بودیم نتونستیم دوباره آش دوغ بخوریم بهش گفتم یادت باشه ها اگر بچه ات مونگل شد تقصیر تو هست چون من هنوز دلم آش دوغ میخواد . بعد از صبحانه هم حرکت کردیم به سمت تهران و ساعت 8 و نیم شب بود رسیدیم . خیلی مسافرت خوبی بود به من که خیلی خوش گذشت .
|
||
|
|
|
|
|
از دست این بلاگفا اعصابمو خرد کرده خوب سلام دوستای گلم الان دارم با یه خورده حرص مینویسم امروز صبح زود بیدار شدم و همسری رو رسوندم میدون آرژانتین قرار بود امروز بره شمال بعد که اون رو رسوندم اومد سرکار یه نیم ساعتی زود رسیدم برای همین الاف تا بیان در شرکت رو باز کنن . دیشب که رسیدم خونه سریع رفتم حموم بعد از شام همسری هی میگفت بیا بغل داییت تا یه خورده جیک جیک کنیم بعدش بهش گفتم بلند شو برو حموم که صبح وقت نمیکنی من برم لباس هات رو آماده کنم بزارم توی ساک برای فردا . بعدش هم گرفتیم خوابیدیم . امروز هم که کلاس زبانم یادم رفت بگم پری شب که رفتم خونه مادر همسری یکی از دوستاش با عروسش اومده بود و یه نوه دختری هم داشتن تا رسیدم اونجا یه بچه همچین ذوقی کرد که نگو سریع پرید بغل من همه از تعجب شاخ در آورده بودن آخه قبل از اینکه من بیام اصلا بچه با اونا گرم نگرفته بود
|
||
|
|
|
|
|
بقیه عکسهای مسافرت
خوب امروز زیاد حوصله ندارم بنویسم اما براتون یه سری جک مینویسم حالشو ببرید . یه ضرب المثل رشتی میگه: رسیدی خونه بزن تو گوش زنت!!! تو نمیدونی واسه چی زدی...اما اون میدونه چرا خورده مراسم ختم لره بلندگو ميگه : مرحوم وصيت کرده ، سياه نپوشين . يکي داد ميزنه : مرحوم گه خورده ، ما به احترامش مي پوشيم تركه ميره عروسي مي بينه رو سر عروس پنج هزاري و تراول مي ريزن ، واسه اين كه كم نياره عابر بانكشو در مياره مي كشه وسط سينه ي عروس رشتيه به زنش ميگه: خانم جان دوست داشتي مرد بودي؟ زنه ميگه: نه، دوست داشتم تومرد بودی ترکه را آدمخورا ميگيرندش، رئيس شون ميگه: اين رو پوستش رو بکنيد تا ازش قايق درست کنيم.ترکه چاقو را بر ميداره و چند بار فرو ميکنه توي شکمش. ازش ميپرسن چرا همچين کردي؟ ميگه: قايقتون رو سوراخ کردم!!! بسيجيه ميره لاس وگاس ، زنگ ميزنه به خانمش ميگه : فکر کنم شهيد شدم ؟! خانمش ميگه چرا؟ ميگه : آخه اينجا بهشته ترکه عکس گور خر زده بود به اتاقش. بهش ميگن اين عکسه چيه؟ ترکه ميگه: اين عکس جواني هاي بابام هست تو يوونتوس بازي ميکرده
|
||
|
|
|
|
|
خوب خدا رو شکر مهمونیم هم به خوبی گذشت شام هم که همه اون غذاهایی که گفته بودم رو به غیر از سوپ درست کردم کادوهم که پسر عمه با خانمش چون اولین بار بود میومدن خونم یه سبد میوه خوری حصیری خیلی خوشگل آوردن و عمه هم یه دست گل خیلی خوشگل که یادم رفت عکسش رو بزارم حتما میارم و به اینجا لینک میکنم . همیشه به مامانم میگم برنج درست نکنم میگه نه یه خورده هم شده درست کن میگم بابا هیچکس نمیخوره نشون به اون نشون که همش موند البته فردا ناهارش باهاش خورشت قیمه درست کردم و دادم بهشون خوردن جمعه هم که مامانی نا اونجا بودن و تا عصر و عصرش هم رفتن یه سر خونه مادر شوهرم چون عید دیدنی نرفته بودن و رفتیم اونجا و اونا از اونجا رفتن خونشون و ما موندیم و قرار شد بریم سمت امام زاده صالح پدر شوهرم همش میگفت اون سمت ترافیک نریم و ما میگفتیم نه میخوایم بریم تجریش یه چرخی بزنیم و زیارت کنیم خلاصه اینکه به زور بردیمش و رفتیم زیارت کردیم به قول یکی از دوستام که میگفت من هر وقت مهمون دارم بعدش تموم بدنم درد میگیره خداییش منم همینجوری شده بودم به زور قرص خودم رو نگه داشتم .
برای الهه خانم ( جون جون ) خواسته بود عکس بزارم منم براش آوردم و گذاشتم یکسری از عکسها مربوط میشه به مسافرت عیدم که تازه به دستم رسیده و اونا رو هم گذاشتم .
بقیه عکس ها ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
ببینم راستی به نظر شما ها این روزها کسل کننده نیست معمولا ماههای بعد از عید به نظر من یه خورده طولانی تر هستند و خیلی دیر میگذرن حتی ساعتهای کاری انقدر دیر میگذره که کفر آدم رو در میاره خوب بگذریم
ادامه مسافرتمون رو بنویسم بعد از اینکه از خانواده شوهرم خداحافظی کردیم ما هم حرکت کردیم به سمت نوشهر آخه باغمون سمت نوشهر هست قرار شد شب رو بریم اونجا آخه عموم اونجا بود و تنها نبودیم اگر قرار بود تنها باشیم که من عمرا توی اون باغ به اون بزرگی میرفتم واقعا توی شب خیلی ترسناکه خلاصه اینکه شب رو رفتیم اونجا خوابیدیم . فردا صبحش یکی دیگه از عموهام و عمه ام با بچه هاشون اومدن اونجا ما میخواستیم دیگه ظهر بریم اون روز خیلی هوا گرم شده بود انقدر گرم بود که من توی حیاط با آب سرد سرم رو شستم و با آفتاب گرم موهام خیلی زود خشک شد خیلی اون روز هوا گرم شده واقعا غیرقابل تحمل بود بعدش وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت محمود آباد توی مسیر یه جا جنگل بود به نام کشپل خیلی جنگل قشنگی بود تصمیم گرفتیم بریم ناهارمون رو اونجا بخوریم و یه استراحتی بکنیم بعد از ناهار هم دوباره راه افتادیم بین مسیر رفتیم کنار دریا واقعا دریای سمت محمودآباد خیلی قشنگ بود توی ساحل پر بوداز صدف و کلی صدف جمع کردم بعدشم رفتیم توی شهر تا برای شب یه جایی رو بگریم و یه خورده استراحت کنیم با کلی گشتن یه جا رو گرفتیم و شب رو اونجا سپری کردیم بعد از شام دوباره رفتیم کنار ساحل چایی درست کردم و با کلی خرت و پرت رفتیم یه دو ساعتی کنار دریا نشسته بودیم که یک دفع احساس کردم زمین حرکت کرد جوری که از جام پریدم به مهدی گفتم تو هم احساس کردی گفت آره گفتم به نظرم زمین لزره بود همین که نشستم دوباره زمین لزرید باورتون نمیشه بعد از چند ثانیه همچین موجی اومد که ما مجبور شدیم جامون رو ببریم یه دومتر اون ور تر خیلی ترسیده بودم هی به مهدی میگفتم دیگه چای تو بخور زودتر بریم کنار ساحل مردم آتیش روشن کرده بود و به نظر ترقه هایی که برای چهارشنبه سوری استفاده نکرده بودن رو آورده بودن اونجا و روشن میکردن شب خیلی خوبی بود . فردا صبح هم که قرار بود مامانم با دوستای مشهدی مون بیان بابلسر و ما هم میخواستیم به اونها ملحق بشیم و ظهر بود که رسیدیم اونجا این دوستامون توی بانک ملی جا رزرو کرده بودن و پنج شبی رو میخواستن بمونن ولی ما چون مهدی باید میرفت سرکار سه روز بیشتر بنودیم خیلی خوش گذشت هر روز صبح میرفتیم آماده صبحانه میخوردیم ناهار میخوردیم و شبها هم میومدیم شام میخوردیم خداییش این چند روز خیلی تنبل شده بودیم چون هیچ آشپزی که نمی کردیم و فقط کارمون شده بود توی بازار گشتن و کنار ساحل رفتن و خرید کردن و خیلی عالی بود دلم نمیخواست برگردم خونه دوست داشتم همونجا بمونم خیلی تنبلم نه سیزده بدر هم که از صبحش من سر درد داشتم و توی رختخواب بودم دیگه بعدازظهر به اصرار مهدی بلند شدیم دوتایی رفتیم پارک و ناهارمون رو خوردیم و برگشتیم خونه . اینم از تعطیلات ما که به من خیلی خوش گذشت یعنی به هر دوما منظورم من و همسری هست . از این هفته دوباره کلاس های زبانم شروع شده خیلی سخته ولی باید برم آخه روزهاش هم تغییر کرده و ساعتش هم بیشتر شده که من باید کلی اسیر باشم و بعدش برم کلاس تا دیر وقت دیگه میرسم خونه نای هیچ کاری نیست . |
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی دوستان عیدتون مبارک باشه خوب از تعطیلاتم بگم که تا چهارم عیدم خونه بودیم و عیددیدنی میرفتیم پنجم عیدم که به اتفاق خانواده همسرم به سمت رشت حرکت کردیم آخه تا حالا اون سمتی نرفته بودم برای همین پیشنهاد دادم که بریم رشت و از ماسوله دیدن کنیم خیلی قشنگ بود هوا نگو که خیلی عالی بود بعدشم شب رفتیم لاهیجان خوابیدم خیلی شهر قشنگی بود حالا بعدا عکسهاش رو براتون میزارم صبح هم حرکت کردیم به سمت رامسر و ناهار رو اونجا خوردیم و بعد از ناهار هم رفتیم به سمت چالوس میخواستیم بریم نمک آبرود رفتیم اونجا و تله کابین سوار شدیم و رفتیم بالای کوه خیلی قشنگ بود البته من چند بار سوار شده بودم ولی این یکی تله کابین جدید رو اولین بار سوار میشدم خیلی سریع میرفت خلاصه اینکه تا بعدازظهر اونجا بودیم دیگه قرار بودخانواده شوهرم برن چون برادر شوهرم میرفت فردا صبح سرکار دیگه خداحافظی کردیم و ما به سفرمون ادامه دادیم . ادامه سفرم باش برای بعد فعلا بای......... |
||
|
|
|
|
|
خوب ادامه مسافرتم رو مینویسم کجا بودیم آهان یادم اومد تا اونجا نوشتم که رفته بودیم ابن بطوطه خیلی فروشگاه زیبایی بود بعد از اونجا بردن مال الامارات همون فروشگاهی که توش پیست اسکی داره عکس رو گذاشتم
اونجا هم یه چرخی زدیم ولی هیچی نتونستیم بخریم قیمت های این فروشگاه خیلی خیلی بالا بود بعد از اونجا هم رفتیم برای شام و هتل برای استراحت فردا قرار بود ببرن تور صحرا فکر کنم قشنگ ترین شبی بود که داشتم خیلی عالی بود هیف که یادم رفت از شنزارهاش عکس بگیرم اونجا کلی بزن و برقص داشتیم و بعدشم یه رقاص عربی اومد و رقصید نمیودید این مردها چیکار میکردند اینگار تا حالا رقصنده عرب ندیده بودند اونجا یه خانم هندی بود که با حنا روی دستها نقش و نگار میکشید منم رفتم دادم دستهام رو نقاشی کرد خیلی حرفه ای بود بدون هیچ گونه شابلونی هر دستی رو یه طرحی میزد یکی رو دستش یکی رو بازو خلاصه هرکی هرجا دوست داشت میزد .
بعدش هم که کلی قصیدیم رفتیم برای شام چند مدل کبابهای لبنانی درست کرده بودند که خیلی تند بود ولی خوشمزه بود بعد از شام هم که باید می اومدیم سریع سوار ماشین میشدیم و برمیگشتیم . یادم رفت بگم موقع رفتن به اونجا سوار لنکروز شدیم و تا کل مسیر رو اگر بدونید با این ماشینها چیکار میکرند دیگه داشت دل و روده ام میومد توی دهنم به راننده گفتم اگر یواش نری من آره دیگه .... اون کاری که نباید بکنم رو میکنم اونم از ترسش دیگه یواش رانندگی میکرد ولی خیلی باحال بود .
خلاصه اینکه بعداز این تور دیگه نتونستیم تور پارک آبی رو بریم بخاطر اینکه هوا سرد بود منم که سرمایی شوهری هرچی گفت که بریم من گفتم هوا سرده من نمیام تو میخوای برو اونم بخاطر من نرفت دیگه هر روز توی انواع و اقسام فروشگاهها بودیم و کلی خرید کردیم خداییش قیمت بعضی جنسها خیلی خوب بود . دیگه روز آخری که داشتیم بر میگشتیم انقدر خسته بودم که نگو شانس آوردیم که فرداش تعطیل بود و میشد استراحت کرد دیگه تا رسیدیم تهران ساعت 1 نیمه شب بود که بابام و پدر شوهرم و دیگه خواهر و همه اومده بودن استقبالمون گفتم مگه کجا رفته بودیم که دیگه همتون اومده بودید خواهرم که میگفت چمدونت رو بده ما میبریم خودت بعدا بیا گفتم باشه حتما پس بخاطر چمدونها اومدی نه خودم کلی خندیدیم . اینم از مسافرت ما قبل از عیدی مسافرت خوبی بود . |
||
|
|
|
|
|
این چند روز نیست نزدیک آخر سال میشیم کارهای ما هم کلی سنگین شده انقدر خسته میشم وقتی میرم خونه دلم میخواد فقط بخوابم اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم نمیدونم چطوری خونه تکونی کنم خدا رو شکر پنجشنبه تعطیله و آقای همسر هم خونه هستند و کلی کمکم میکنه نمیدونم اگر اون نبود من چطوری میخواستم کارهای خونه رو انجام بدم توی این یک هفته ام کمر درد اومده سراغم اصلا توی شرکت نمیونم روی صندلی راحت بشینم یه خورده بد میشینم کمر درده شروع میشه . خوب بگذریم میخواستم از مسافرتم بنویسم . چهارشنبه صبح حرکت کردیم به سمت فرودگاه و قراربود مامانم هم از طرف خونه خودشون بیاد منم با همسرم و مادرش رفتیم فرودگاه هواپیما حدود نیم ساعت تاخیر داشت تا حرکت کنه بالاخره بعد از کلی معطلی سوار شدیم من نمیدونم چرا وقتی سوار هواپیما میشم حالم بد میشه آخه نیست گفته بودن نمیتونیم با خودمون دارویی ببریم برای همین من دارویی برای رفع سردرد و حالت تهوع نداشتم برای همین مجبور بودم تحمل کنم تا برسیم حدود ساعت سه ونیم بود رسیدیم با کلی معطلی توی فرودگاه دبی و از چند جا بازرسی گذشتن از فرودگاه اومدیم بیرون وای هوا انقدر خنک بود که فکر میکنم توی اونجا چنین هوایی عجیب بود خیلی باد می اومد منم که سرمایی گفتم این سرما دست از سر ما برنمیداره اینجا هم راحتمون نمیذاره . بعدش دیدیم راهنمای هتل اومده دم در و منتظر مسافرهای هتله و ما رو راهنمایی کرد تا سوار ماشین بشیم و به سمت هتل حرکت کرد واقعا وقتی این خیابونهای اونجا رو دیدم به حال کشور خودمون افسوس خوردم این عربهای هیچی ندار چه وضعی به هم زدن اونوقت کشور ما از اونا عقبه خیابونها همه آسفالتهای عالی یه دونه آشغال روی این زمین نمیدیدی واقعا که وقتی جایی قانون داشته باشه خوب معلوم که به این خوبی میشه خوب بالاخره به هتل رسیدیم و اتاقهامون رو تحویل گرفتیم منم که کلی خسته و حالم بد بود رفتم یه استراحتی کردم لیدر هتل گفت قراره امشب بریم انصار مال تا ساعت نه ونیم و شام هم همونجا بهتون میدن ما هم بعد از استراحت حاضرشدیم و رفتیم یه فروشگاه بود که کلی لباسهای مجلسی داشت انقدر قشنگ بود که نگو ولی قیمتها فضایی خیلی گرون بودن ولی واقعا قشنگ بود کلی تو فروشگاه گشتیم و بعدش هم شام رو خوردیم و رفتیم تا بریم هتل فردا صبح هم که تور گشت دبی بود خیلی قشنگ بود اول از همه بردن ساحل جمیرا که نزدیک برج العرب بود واقعا ساحل قشنگی بود اینم یکسری عکس از ساحل و برج العرب
بعد از اونجا بردن بازار جمیرا که یک بنای تاریخ مثل شهر ونیز که اطرافش آب هست درست کرده بودند خیلی قشنگ بود توی این بازار تمام اجناس آنتیک و لوکس فروخته میشد با قیمتهای بالا ولی بعضی از اجناس خوب بودند اینم نمای بازار
بعد از اونجا بردن بندر جبل علی که یک بندر آزاد هست و یک کارخانه آلمانی که تولید کننده پوشاک بود در اونجا قرارداشت و رفتیم کلی خرید کردیم بعد از اونجا بردن مال الامارات همونجایی که پیست اسکی درست کردن خیلی قشنگ بود همین که وارد شدیم روی سن وسط فروشگاه چند تا رقصنده داشتن عربی میرقصیدند بعدش هم رقص باله کردن خیلی قشنگ میرقصیدند وایستادیم و رقص اونا رو تماشا کردیم بعدشم یه گشتی توی فروشگاه متاسفانه زمانی که میدادن برای گشتن خیلی کم بود و نمیشد تمام جاها رو گشت و میگفتند سر این ساعت دم ماشین باشید برای همین وقت کم می آوردیم بعد از اونجا بردن ابن بطوطه توی این فروشگاه نمای تاریخی چند کشور رو درست کرده بودن اول تونس بود واقعا زیبا وقتی وارد شدیم مثل روز روشن بخاطر اینکه سقف اونجا رو مثل آسمون واقعی درست کرده بودند خیلی قشنگ بود اینم عکس اونجاست
انواع و اقسام بوها به مشام میخورد هر کجا یه غرفه داشت که اود میفروختن و اونها رو روشن کرده بودن و کل فضا بوی اود گرفته بود بعد از اونجا مصر بود آثار تاریخی و نمادهای کشور مصر رو گذاشته بودن اینجا هم عکسی از نمای مصر هست
و بعدش ایران که آثار کاشی کاری نماهای سنگ کاری ایران رو به نمایش گذاشته بود ولی حیف بود که توی هر کشور آداب و رسوم اون کشور رو به نمایش نزاشته بودن اگر اینطوری بود به نظر من خیلی قشنگ تر بود اینجا هم ایران خودمونه
بعدش هم کشور هند بود که نمادش یک فیل بود که یک آدم سوارش و یک مار هی بالا و پایین میرفت عکسش رو دفعه بعد میزارم الان ندارمش . بعد از اونجا کشور چین بود به نظر من هیچکدوم به اندازه چین قشنگ نبودن واقعا زیبا بود نماد کشور چین یه کشتی بود که خیلی زیبا بود فقط برای عکس انداختن عالی بود که ما هم کلی عکس اونجا گرفتیم اینم عکس کشتی
این فروشگاه رو ما روز آخر خودمون رفتیم تا بتونیم از همه جاش دیدن کنیم چون با تور که رفتیم فقط یه کشور رو تونستیم بگردیم برای همین خودمون دوباره رفتیم بعد از اونجا بردن برای شام و بعدش هم هتل انقدر خسته بودیم که رفتیم خوابیدیم . |
||