تبليغاتX
+دل نوشته من
مطبخ خونه

سلام

بالاخره این چند روز هم تموم شد ولی خیلی زودی گذشت کاش ادامه داشت من هنوز خسته ام دلم میخواد بازم بخوابم .

چهارشنبه از ظهر رفتیم خونه مامانمی نا برای روز پدر سر راه رفتم خیابان برلن میخواستم پارچه مانتویی بخرم بدم مامانم بدوزه بعدش که ناهار رفتیم اونجا و تا آخر شب اونجا بودیم بعدشم اومدیم خونمون آخه من باید صبح میرفتم سرکار و همسری هم که تعطیل توی خونه استراحت کرد .

فرداش همسری برنامه ریزی کرده بود که برای ناهار با مامانشی نا بریم بیرون برای همین منم ساعت ۱۰ از شرکت زدم بیرون البته مرخصی ساعتی گرفتم و اومدم مامانش همه چی رو آماده کرده بود و دیگه تا راه بیوفتیم شد ۱۲ ظهر رفتیم به سمت جاده دماوند سمت چشمه اعلاء خیلی هوا عالی بود خنک خنک رفتیم اونجا ناهار خوردیم و استراحت کردیم و عصر هم اومدیم خونه .

برای فرداش خانواده خودم و با خواهری نا رو دعوت کرده بودم دیگه مامانم گفت ناهار درست کن بریم بیرون منم تا رسیدیم خونه با همسری رفتیم کلی خرید کردیم برای فردا و بعدشم تا ساعت ۱۲ شب بنده داشتم مایه لوبیا پلو رو آماده میکردم برای فردا ناهار .

فردا صبح بلند شدم سریع یه دوش گرفتم و برنجم رو آبکش کردم و غذا رو گذاشتم دم بکشه و شروع کردم به جمع کردن وسایل هم چی برداشتم و آخر سر هم یادم رفت خربزه ای که دیروز خریده بودیم رو ببریم ولی در عوضش مامانی نا آورده بودن و قرار بود بریم اشون  فشم اونجا هم خیلی هوا عالی بود رفتیم توی یکی از این باغها و یه تخت کرایه کردیم و تا عصر اونجا بودیم و همش خوردیم داشتیم دیگه میترکیدیم مامان میگفت هر وقت تمام خوردنی ها تموم شد میرم دیگه همسری من انقدر خورده بود که داشت میترکید کلی هم با باجناقش من و خواهر رو اذیت کردن و کلی میخندیدم دیگه بابای منم که بوی کباب بهش خورده بود همش میگفت شام کباب بخوریم بعد بریم گفتم کبابهای اینجا مطمئن نیست بریم خونه ما از دم خونمون کباب میگریم برای شام دیگه آوردیمشون خونمون و همسری رفت کباب خرید و دور هم خوردیم کلی دیروز ما خوش گذرونیدم و خوردیم دیگه وقتی شب رفتن منم رفتم خوابیدم داشتم از خستگی میمردم .

امروز خیلی خسته ام حوصله نداشتم از این شکلکها استفاده کنم و توی متن بزارم باشه برای بعد .

پس فردا هم که امتحان زبان دارم و هیچی نخوندم اصلا حوصله اش رو ندارم دعا کنید که قبول شم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 13:23  توسط فائزه  | 

 

سلام دوستای گلم

روز پدر رو به پدرای خودم و همه پدر ها تبریک میگم

او هیچوقت به من نگفت چه جوری زندگی کنم..بلکه زندگی کرد و اجازه داد که با نظاره کردن او . زندگی کردن را از او بیاموزم.

 

یه پدر همیشه دختر کوچولوش رو خانم صدا میکنه ولی وقتی همون دختر کوچولو بزرگ میشه و یه خانوم میشه .. پدر دوست داره اونو  به دختر کوچولو بدونه

         

 

این گوشت و خون نیست که رابطه پدر و فرزندی رو ایجاد میکنه بلکه قلب هاست

 

هر چقدر هم یه دختر سنش بالا بره ولی  هنوز هم گاهی اوقات  دلش شدیدا واسه پدرش تنگ میشه

 

تصمیم گرفتن برای  صاحب فرزند شدن بسیار مهم و خطیر هست ..زیرا تو در واقع تصمیم میگیری که قلبت بیرون از بدنت این ور و اون ور بره

 

بزرگترین هدیه خداوندی را من از پروردگار دریافت کرده ام ..من این هدیه را پــــــــدر می نامم

ما هیچ زمانی عشق پدر و مادر نسبت به خودمان را درک نخواهیم کرد تا وقتی که خودمان هم بچه دار بشیم

 

وجود دارن پدر هایی که فرزندان خودشون رو دوست ندارن ..ولی هیچ پدر بزرگی رو پیدا نمیکنی که نوه اش رو از صمیم قلب دوست نداشته باشه

وقتی که پدری خرج فرزندش رو میده و به او چیزی میده ..هر دوطرف شاد و راضی هستند ..ولی ناراحتی زمانی هست که یک پدر محتاج فرزندش بشه ..که هم پدر و هم فرزند  هر دو متاثر و گریانند

بسیا ر پسندیده و قابل تحسین هست که یه پدر به پسرش ماهیگیری (کار کردن و پول در آوردن :مترجم)رو بیاموزه ..ولی یه جای مخصوص توی بهشت رو پدری داره که به دخترش خرید کردن رو یاد بده

بچه ها شاد بودن و لبخند زدن رو از والدین خود فرا میگیرند

مهم این نیست که پدر من چه جور آدمی بوده ..مهم اینه که من چه جوری اونو به خاطر بیارم و ازش یاد کنم ..

مهمترین کاری که یه پدر میتونه برای بچه هاش انجام بده اینه که مادر اون هارو از صمیم قلب دوست داشته باشه


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 8:59  توسط فائزه  | 

سلام

دیروز ظهر ساعت ۲ بود که برقهای شرکت رفت منم که از خدا خواسته سریع زنگ زدم به رئیسم و گفتم آره برقها رفته میتونم برم تا ۵ هم نمیاد اونم از خدا خواسته گفت باشه پس منم نمیام شرکت منم سریع برگه مرخصی نوشتم و رفتم وای که چقدر سر ظهر هوا گرم بود رسیدم خونه و فقط استراحت کردم بعدشم بلند شدم یه خورده جمع وری کردم و برای شام هم عدسی گذاشتم .

همسری برای اولین بار زود اومد خونه گفت بلند شو بریم بیرون چه چرخی بزنیم و منم گفتم بریم هم برای روز پدر کادو بخریم .

رفتیم یه چند تا پاساژ نزدیک خونمون و برای بابای خودم یه سمت کیف و کم و کروات خردیدم و برای بابای همسری با برادراش پول گذاشتن و یه گوشی موبایل خریدن . ما پارسال این کار رو برای بابای خودم کردیم و براش گوشی خریدیم . دیگه خیالم از کادوی روز پدر راهت شد ولی هنوز برای همسری هیچی نخریدیم موندم چی بخرم .

بعدشم که اومدیم خونه و شام خوردیم نشستیم پای تلویزیون و گندشون بزنن با این برنامه هاشون یه فیلم درست و حسابی نداره زدم ماهواره کانال جدید ام بی سی پرشین یه فیلم خیلی قشنگ داشت میداد تا ساعت ۱۲ نشستم فیلم دیدن و بعدش رفتم خوابیدم .

دوستام گفته بودن نمیخوام این دستور شاورما رو بزارم عزیزان گفتم که توی پستم بعدیم که این باشه میزارم .

دستور پخت شاورما :

گوشت راسته گوساله : ۲۰۰ گرم خورد شده

سینه مرغ : ۲۰۰ گرم  خورد شده

 

قارچ : ۲۰۰ گرم

پیاز : ۳ عدد خورد شده

فلفل دلمه ای : ۱ عدد

نمک و فلفل و ادویه : به میزان دلخواه

پنیر پیتزا : یک بسته ورقه ای

نان عربی : ۱ بسته

طرز تهیه :

اول از همه گوشت و مرغ رو خورد کرده بعدش پیاز رو خرد میکینم و فلفل دلمه ای اول از همه پیاز رو تفت میدیم بعدش گوشت رو بهش اضافه میکنیم و تفت میدیم و بعدش مرغ رو اضافه می کنیم و در همین حین قارچ خرد شده و فلفل دلمه ای و ادویه جات رو میریزیم و کاملا تفت میدیم .

وقتی مواد کاملا پخته شد یه عدد نون برمیدارید و از وسط باز میکنید این نونهای عربی از وسط باز میشه و دو به نیمه میشود و میتونید با هر یک نون دوعدد شاوما درست کنید و بعدش از مواد وسط نون میریزیم و روی مواد رو ورقه های پنیز پیتزا میزاریم و مقداری هم ذرت روش میدیم و می پیچیم و داخل یک عدد فویل قرار میدیم و وقتی همه مواد آماده شد داخل فر میزاریم به مدت ۱۰ دقیقه به اندازه ای که پنیر ها آب بشه میتونید داخل ساندویج ها رو از خیار شور و مقداری سس فرانسوی بریزید و بعد بزارید  داخل فر یادتون نره این نونها رو باید داخل فویل لوله کرده و با فویل بزارید تا نونها خشک نشه بعد که آماده شد میتونید میل کنید . راستش دیگه نتونستم از غذای آماده شده عکس بگیرم بخاطر اینکه مهمون داشتم و نمیخواستم بفهمن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:35  توسط فائزه  | 

سلام  بر همه دوستان

 

دیروز حال نوشتن در مورد آخر هفته رو نداشتم برای همین اون متن پایینی رو براتون از ایمیلم گذاشتم .

 

خوب از پنج شنبه بگم که مادر شوهری نا رو دعوت کرده بودم برای شام چون فرداش برادر همسری میرفت کرمان گفتم بگم بیان اونجا طبق معمول همسری دوباره بدقولی کرد و منو شرکت کاشت و منم خودم بلند شدم رفتم سر راه خریدم رو کردم رفتم خونه داشتم از گرما هلاک میشدم تا رسیدم رفتم توی حموم و سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون . بعدشم شروع کردم به مرتب کردن خونه و جمع و جور .

برای شام هم آش دوغ درست کردم و با یه غذای جدید لبنانی به اسم شاورما که دستورش رو براتون میزارم البته نتونستم زیاد عکس بگیرم ولی یه چند تا عکس ازشون میزارم . بعدشم که دیگه کارهام تموم شده بود خانواده همسری ساعت 8 شب اومدن و تا 12 اونجا بودن و کلی خوش گذروندیم .

فرداش هم صبح زود از خواب بلند شدیم طبق عادت بعدش یه خورده روی تخت غلت خوردیم دوباره خوابمون برد ساعت 10 بلند شدیم صبحانه خوردیم و رفتیم خونه مامانم .

بعدازظهر هم میخواستیم بریم مولودی خونه یکی از دوستای مامانم تا حاضر بشیم بریم شد ساعت 5 و سریع رفتیم دنبال خواهرم و همسری رو هم گذاشتیم خونه اونا پیش شوهر خواهرم ما هم رفتیم خیلی خوش گذشت دیگه تا برسیم خونه شده بود ساعت 9 شب این بابای منم رفته بود خواهرم رو ببره برای امتحان کارشناسی از اونطرف هم رفته خونه دختر این دوستای مشهدی مون اونا هم گفته بودن شام میان اونجا حالا خوبه میدونستند که مامانم نیست ها ولی بازم گفته بودن میان دیگه بابای بیچاره کلی چیز برای شام از بیرون خریده بود و بعدشم اومده بود کوکوی سبزی درست کرده بود برای شام ما که رسیدیم انقدر خسته بودیم که نگو همش بهش غر میزدیم که چرا رفتی اونجا مگه نمیدونستی ما دیر میام و ...........

دیگه اومدن و شام خوردیم و بعد از شام ما بلند شدیم اومدیم خونمون تا برسیم دیگه خیلی دیر شده بود من سریع رفتم گرفتم خوابیدم .

 

دستور آش دوغ :

نخود : 2 استکان کوچک

سبزی : نیم کیلو ( تره ، گشنیز، سیر 6 حبه رنده شده  )

دوغ : 3 کیلو

برنج : 1پیمانه

آرد برنج : 1 قاشق

تخم مرغ : 2 عدد

 

طرز تهیه :

اول از همه سبزی ها رو پاک کرده و میشورید بعدشم خورد میکنید . بعد نخود ها رو از شب قبل خیس کنید تا موقع خودرن نفخ ایجاد نکنه بعدش نخود و برنج رو میریزید توی یه قابلمه و روش آب میریزید میزارید پخته بشه بعدش سبزی رو بهش اضافه می کنید ..

 

 

 

 

بعد که پخته شد توی یه ظرف تخم مرغها رو شکسته و بهش آرد برنج و یه خورده دوغ اضافه کنید و مخلوط کنید و به همراه بقیه دوغها داخل قابلمه سبزی و نخود بریزید و هم بزنید

 

 

در قابلمه رو نزارید که یه وقت سر نره بعد میزارید که به قل قل کردن بیوفته و بعدش زیرش رو کم می کنید تا کاملا جا بیفته میتونید مقداری هم نمک اضافه کنید و بعد که پخته شد میل کنید .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:4  توسط فائزه  | 

* تغيير عادت منفي به مثبت *

 

به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم: خيلي راحت نبود

 

به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم: خدا قوت

 

به جاي دستت درد نكنه؛ بگوييم: ممنون از محبتت- سلامت باشي

 

به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم: از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم

 

به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد

 

به جاي گرفتارم؛ بگوييم: ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

 

به جاي دروغ نگو؛ بگوييم: راست مي گي؟ راستي؟

 

به جاي خدا بد نده؛ بگوييم: خدا سلامتي بده

 

به جاي قابل نداره؛ بگوييم: هديه براي شما

 

به جاي شكست خورده؛ بگوييم: با تجربه

 

به جاي مگه مشكل داري؛ بگوييم: مگه مسئله اي داري؟

 

به جاي فقير هستم؛‌بگوييم: ثروت كمي دارم

 

به جاي بد نيستم؛ بگوييم:‌ خوب هستم

 

به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم: مناسب من نيست

 

به جاي مشكل دارم؛ بگوييم: مسئله دارم

 

به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم: خيلي راحت نبود

به جاي فراموش نكني؛ بگوييم: يادت باشه

 

به جاي داد نزن؛‌بگوييم: آرام باش

 

به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌بگوييم:‌من سالم و با نشاط هستم

به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم: شما را در شادي ها ببينم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 10:56  توسط فائزه  | 

سلام دوستای گلم

 

 از دیروز تاحالا این اینترنت شرکت همش قطع و وصل میشه یا سرعتش انقدر کمه که نمیشه اومد توی وب .

براتون یه سالاد خوشمزه درست کردم خیلی هم ساده است .

 

سالاد پیازچه

مواد لازم  برای 2 نفر :

پیازچه : 200 گرم

سیب زمینی : 4 عدد متوسط

جعفری خورد شده : 2 قاشق غذاخوری

نمک و فلفل : به میزان دلخواه

آبلیمو: 1 قاشق غ

سس مایونز : 3 قاشق غ

روغن زیتون : 1 قاشق غ

 

طرز تهیه :

اول از همه پیاز چه ها رو شسته و قسمت پایین اون رو ببرید و بقیه رو خورد کنید .

 

 

 

 

 بعد سیب زمینی ها رو میزاریم پخته شود و بعد از پخت به شکل مربعی خرد میکنیم . جعفری هم اگر توی فریزر دارید میتونید استفاده کنید یا اینکه از تازه اش استفاده کنید و خورده شده باشه .

 

 

 

 

بعد داخل یک ظرف سیب زمنینی و کلیه مواد رو مخلوط می کنیم و حدود یک ساعت داخل یخچال نزارید تا طعم مواد به خوردش بره بعدا میتونید نوش جان کنید .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 9:55  توسط فائزه  | 

سلام به همه

خدا رو شکر اوضاع احوال خیلی بهترتره ...

دیروز بعداز کار که رفتم خونه سریع رفتم حموم داشتم دیگه از گرما کلافه میشدم بعد از اینکه اومدم بیرون شروع کردم به خونه مرتب کردن و جار و زدن و کلی کار دیگه که یه دفعه مامانم زنگ زد و گفت میخوان امشب با این دوستامون که از مشهد اومدن برن فرحزاد .

به ماهم گفت شما میایید من گفتم بزار با همسری مشورت کنم ببینم اصلا کجا هست خبرتون میکنم .

دیگه تماس گرفتم باهاش و گفت من توی راهم باید بیام خونه و بعد بریم آخه میخواست لباس عوض کنه و ریش بزنه دیگه تا رسید خونه ساعت شده بود هشت و نیم من قبل از اینکه بیاد لباساش رو اتو کردم و آماده وقتی اومد سریع حاضر شدیم و رفتیم .

تا رسیدیم اون سر تهرون شده بود نه و نیم شب این اتوبان ها که نگو همش بسته و دوربرگردون کلی دور خودت باید بچرخی تا بتونی بری اون سمت اتوبان بالاخره رسیدیم .

حدود بیست نفری میشیدم دیگه نشستیم کلی حرف زدن و حال و احوال بعدشم که شام رو آوردن جای همتون خالی من و همسری بال کبابی و کوبیده خوردیم خیلی مزه داد اونم توی اون محیط و آب و هوا   حیف که دوربینم دست خواهری بود و یادش رفته بود بیار وگرنه یه چند تا عکس خوشگل مینداخیتم و میزاشتم اینجا ولی در کل شب خوبی بود خیلی خوش گذشت .

بیچاره بابام همه مهمون اون بودن هرچی این دوستامون اصرار که ما حساب کنیم بابام میگفت اصلا حرفشم نزنید شما مهمون ما هستید و کلی تعارف و ...........

ماهم ساعت ۱۲ و نیم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه بعدشم که لالا کردیم .

صبح دلم نمیومد از جام بلند شم خیلی دلم میخواست هنوز بخوابم ولی خوب دیگه همسری هم بیچاره هر روز بخاطر اینکه من رو برسونه بعد بره سرکار خودش دیرش میشه و ناچار بودم بلند شم.

خداییش چقدرخونه که خونه و محل کار نزدیک هم باشه قل بخوری بری تو خونه و بیایی سرکار اینگده حال میده خسته شدم از این راه کذایی و ترافیکش .

دیشب خواب میدیدم دارم با خواهرم و دخترعمه هام میریم ترکیه اونم چی با پای پیاده آخه جا مونده بودیم و مجبور بودیم پیاده بریم کلی ماجرا داشتیم که الان زیاد یادم نمیاد ولی خیلی باحال بود کاش از خواب بیدار نمیشدم و میدیدم که بالاخره میرسیم یا نه .

این اسمایلی ها هم امروز اعصابم رو خرد کردن اصلا نمیشه گذاشت ولی خوب بی خیالش



+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 10:0  توسط فائزه  | 

سلام دوستای گلم

ممنون بابت همدردیتون دلم نمیخواست کسی رو ناراحت کنم ولی واقعا دوست داشتم برای یک بار هم شده اینجا بنویسیم امیدوارم که دیگه همچین مسئله ای نه برای من و نه برای دیگران پیش بیاد .

دیروز بعد از کارم رفتم کلاس زبان توی راه کلی با خودم کلنجار رفتم که چطوری بحث رو باز کنم و مشکلم رو بهش بگم .

بعد از کلاس اومد دنبالم خیلی خوشحال و خندون بود بعدش بهش گفتم بریم یه شامی بگیریم بریم توی پارک بشینیم بخوریم منم باهات حرف دارم .

دیگه رفتیم ساندویچ و یه سیب زمینی توپ خریدیم و رفتیم توی پارک نشستیم به خوردن و سعی کردم بیشتر حرفهام رو بهش بزن .

اینکه از چی ناراحت میشم از چه رفتاری خوشم میاد کجا بریم و کجا و نریم و خلاصه سرتون رو درد نیارم باهمدیگر مثل دو تا آدم نشستیم حرف زدیم .

آخه هر وقت اون میخواد با من حرف بزنه من اصلا حوصله حرفهاش رو ندارم چون آخرش جنگ میشه ولی اون خیلی استقبال کرد که خواستم بشینم باهاش صحبت کنم .

دیگه دیشب هم به خوبی و خوشی گذشت و بعدشم اومدیم خونه و استراحت کردیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 8:27  توسط فائزه  | 

 

سلام دوستای گلم

نمیدونم امروز چرا همه چی رو اشتباه می نویسم همش نوشته هام رو پاک میکنم دوباره مینویسم .

این دو روزه اصلا روز خوبی نبود همش با همسری جنگ و دعوا داشتم چهارشنبه که انقدر حالم بد بود به همسری گفتم زودتر بیا دنبالم نمی تونم سرکلاس بشینم اونم نشون به نشون که بیست دقیقه بنده رو سرکوچه معطل کردن وقتی هم اومد با سرسنگینی بهش سلام کردم و گرفتم تا خونه خوابیدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 9:19  توسط فائزه  | 

وایییییی میدونید چی شد

یادم رفته بود سالگرد وبلاگم رو جشن بگیرم

 من خیلی بدم خیلی بد آخه مگه میشه آدم جای به این مهمی رو فراموش کن ولی میدونید چیه چون روز ۷ تیر سالگرد وبم بود و اون روز هم جمعه بود برای همین یادم رفتم ولی خوب حالا اشکال نداره

این کیک خوشمل برای جشن وبلاگم این رو برای تولد مامانم درست کرده بودم

 

 

 

توی این مدت که اینجا مینوشتم با خیلی از وبلاگ نویسها مخصوصا دوستای گلم آشنا شدم و از تجربیاتشون استفاده کردم .

امیدوارم منم تجربیات خوبی رو در اختیارشون قرارداده باشم .

من دوست دارم اینجا بیشتر از خوبی های زندگیم بنویسم تا ناراحتی ها ولی خوب بعضی اوقات هم پیش میاد که یه خورده از مشکلاتم مینویسم ولی در هر صورت دوست دارم جای غمناکی نباشه .

به امید اینکه همه بتونن توی وبلاگهاشون از تجربیات خوب و بد زندگیشون بزارن و همه ما از اونها به نحو احسن استفاده کنیم و یاد بگیریم .

همه دوستای گلم رو دوست دارم بیشتر از همه آقا جکی خودم رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 11:17  توسط فائزه  | 

سلام

امروز صبح یه خورده بی حالم اصلا حال و حوصله ندارم دیشب همسری ساعت ۲ نصف شب بود رسید خونه آخه روز قبلش رفته بود ماموریت شیراز و دیشب برگشتن فضول خانمی همسریم اومده بود شهر شما ها برامم یوخه آورده البته بهش سفارش داده بودم .

دیروز بعداز کارم با مامانم قرارداشتم تا بریم دکتر آخه چند هفته پیش سونوگرافی داده بودم و رفتم که جوابش رو نشون دکتر بدم و گفت چیز خاصی نیست یه توده کوچک هست که باید هر چند ماه یه بار سونو کنی ببینی یه اندازه اش تغییر میکنه یا نه بعدشم من از مامانمی نا خداحافظی کردم و اومدم خونه مادرهمسری تا یه وقت گلگی نکنه که وقتی شوهرت نیست همش میری خونه مامانت به خدا از این طرز فکرها خسته شدم دلم میخواد برم یه جایی که فقط خودم و خودش باشیم راحت بدون هیچ حرفی زندگی کنیم . بعد از شام هم اومدم خونه تا استراحت کنم و همسری بیاد ولی انقدر دیر میرسید که گرفتم خوابیدم .

وقتی رسیدم خونه یه زنگ به یکی از دوستای دوران دبیرستانم زدم که الان رفته آمل زندگی میکنه آخه تولدش بود و من شماره اش همراهم نبود تا صبح بهش زنگ بزنم دیگه بهش زنگ زدم و تولدش رو تبریک گفتم خیلی خوشحال شد اونم یه خبر خوب به من داد گفت که داره مامان میشه انقدر ذوق کردم که نگو خیلی خوشحال شدم باورم نمیشد به این زودی بچه دار بشه اونا تازه بعد از ما ازدواج کردن خیلی زرنگ تر بودن خلاصه دیگه یه بیست دقیقه ای صحبت کردیم و بعدشم خداحافظی بهش گفتم هر وقت اومدی تهران باید پیش من بیایی .

خوب امروز هم براتون طرز خشک کردن میوه رو میخوام بگم .

اول اینکه هر نوع میوه ای که دوست دارید رو قشنگ میشورید بعدش مثل عکس زیر ورقه ورقه میکنید البته من فعلا زردآلو و شبرنگ رو درست کردم هر وقت بقیه اش رو درست کردم میگم .

 

 بعدش اون رو داخل طبقه اول فر از بالا قرار میدیم و شعله فر رو روی حرارت خیلی کم میزاریم یادتون باشه که در فر رو یه خورده باز بزارید تا مواد حالت پخته در نیاد و آب نندازه اونقدر توی فر میزاریم که خشک بشه اگر یه خورده به اندازه خیلی کم آب داشت هنوز میتونید بزار در مجاورت هوا تا باقی آبش کشیده بشده البته دوستایی که میتونن از آفتاب استفاده کنند بهتره که در مقابل نور آفتاب این کارو انجام بدن من چون خونمون تراس نداریم و آفتاب هم نمیخوره مجبورم از فر استفاده کنم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 8:58  توسط فائزه  | 

سلام دوستای گلم

امروز یه غذای خوشمزه براتون دارم که با برگ سویا درست میشه شاید خیلی هاتون با این غذا آشنا نباشید ولی پیشنهاد میکنم برای یک بار هم شده درستش کنید این برگهای سویا در طعمهای جوجه کباب و کباب و ساده در فروشگاههای شهروند و رفاه موجود هست حتما تهیه کنید و درست کنید خیلی خاصیت داره مخصوصا برای اونهایی که بچه کوچک دارند .

             

                  

   

مواد لازم برای ۲ نفر :

برگ سویا : حدود ۳/۲ یک بسته

                

قارچ : ۲۵۰ گرم

                   

نخود فرنگی : ۱۰۰ گرم

                  

گوجه فرنگی : ۱ عدد بزرگ

      

ذرت : نصف یک کنسرو یا ۲ عدد بلال رو آبپز کرده و دون کنید

                      

فلفل دلمه ای : ۱ عدد

                     

 

نمک و فلفل : به میزان دلخواه

آویشن و زنجبیل و پودر کاری : به میزان دلخواه

روغن مایع برای تفت دادن : ۳ قاشق غذاخوری

طرز تهیه : ابتدا کلیه مواد رو شسته و خرد کرده و درون ماهی تابه مقدار روغن ریخته و قارچ و گوجه فرنگی و فلفل دلمه و نخود فرنگی  رو تفت میدیم تا آب مواد کشیده بشود .

                      

بعد از اینکه آب مواد گرفته شد برگهای سویا را درون یک ظرف ریخته و روی آن آب گرم میریزیم و حدود ۳ تا ۵ دقیقه میزاریم بمونه تا باز بشه بعد درون یک آبکش ریخته میزاریم آبش گرفته شود و بعد به مواد داخل ماهی تابه اضافه می کنیم و کلیه ادویه جات رو به مواد اضافه می کنیم و در آخر هم ذرت رو به مواد اضافه می کنیم و کاملا تفت میدیم اگر روغن لازم داشت بازم اضافه می کنیم باید طوری باشه که برگهای سویا تا حدودی به طلائی رنگ بزنه بعد دیگه غذای ما آماده هست میتونید اون رو توی ظرف دلخواه کشیده و روش رو با سس فرانسوی تزئین کنید .

                       

 

این غذا با سس فرانسوی و لیموترش خیلی خوشمزه میشه  . نوش جونتون باشه دوستای گلم .

         

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:12  توسط فائزه  | 

سلام به همه دوستان

پنج شنبه ظهر همسری اومد دنبالم و رفتیم خونه مادرش ناهار و بعدازناهار هم نشستیم فیلم توفق اجباری رو دیدیم کلی خندیدیم خیلی قشنگ بود بعدازظهر هم رفتیم برای تولد فردا یه کادویی بخریم مادر همسری یه دست بلوز و شلوار خرید ماهم ریسینگ ماشین کنترلی خریدیم بعدشم اومدیم خونه و شام خوردیم شب قرار بود برم خونه مامانم چون اونا رفته بودن قم برای ختم یکی از فامیلهای شوهر عمه ام برای همین بچه ها تنها بودند .

جمعه صبح هم بلند شدم سریع یه دوش گرفتم و ساعت ۱۱ وقت آرایشگاه داشتم میخواستم موهام رو کوتاه کنم برای همین سریع حاضر شدیم و با خواهرام و همسری رفتیم مارو گذاشت آرایشگاه و خودش رفت یه سر شرکت کارهاش رو انجام بده منم اول موهام رو کوتاه کردم بعدشم خواهرم خداییش مدل مویی که زدم خیلی بهم میاد همسری که خیلی خوشش اومد .

بعدش هم تا همسری بیاد رفتیم خونه عمه ام که نزدیک اونجا بود و ناهار رو اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه مامانم تا آماده بشیم برای رفتن دیگه تا حاضر بشم ساعت ۶ بود و دیگه رفتیم شب خوبی بود و خوش گذشت بیجاره بچشون یه خورده مریض احوال بود خیلی کسل بود برای همین سریع کیک رو آوردن و عکسهاش رو گرفتن بردن خوابوندنش ما هم دیگه ساعت ۱۰ بود دیگه بلند شدیم رفتیم خونه و خوابیدیم .

دیروز هم که همسری ماشین رو داد به من و خودش جایی کارداشت باید میرفت منم دیگه صبح ماشین رو برداشتم اومدم سرکار بعدازظهر هم که رفتم کلاس و بعدش همسری اومد دم کلاس و باهم رفتیم خونه سر راهمون هم یه غذایی خریدیم و رفتیم خونه خوردیم و نشستیم ۴*۳ رو دیدیم خیلی خندیدیم انقدر که من دیگه اشکام داشت سرازیر میشد بعدشم انقدر خسته بودم گرفتم خوابیدم .

ببینم دوستای گلم کسی دکتر چشم خوب سراغ داره برای عمل کردن در ضمن هزینه اش هم خیلی بالا نباشه اگر کسی سراغ داره آدرس و شماره اش رو برام بزاره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 10:59  توسط فائزه  | 

سلام دوستای گلم

خوب بالاخره دیشب کادوی روز  زن رو از همسری گرفتم . دیروز بعداز کلاس اومد دنبالم تا بریم برای یه چیزی بخره رفتیم و قرار بود برام گوشواره بخره برام یه گوشواره خوشگل خرید  بعدشم با هم رفتیم شام خوردیم و رفتیم خونه بعد از اون هم قرار بود همسری از باباش یه چیزی رو بگیره یه سر رفتیم خونه اونا و نشستیم چای و میوه خوردیم و فیلممون رو هم دیدیم بعدش اومدیم خونه .

دوشنبه شب هم رفتیم خونه مادر همسری و کادوی روز مادر رو براش بردیم و یه دسته گل  هم خردیم برای شام رفتیم اونجا  .

سه شنبه هم من رفتم برای مامانم یه کرم و یه دسته گل  خوشگل خریدیم بعدش هم رفتم دنبال همسری و با هم رفتیم اونجا و شام خوردیم و آخر شب برگشتیم خونه   آخه اگر میخواستیم شب بمونیم فردا صبحش کل توی ترافیک همت میموندیم و بعدش تازه همسری که منو تا شریعتی نمیاره که باید وسط راه پیاده بشم و خودم بیام برای همین بهترین کار اینکه که شب بریم خونه .

امروز هم که فعلا برنامه خاصی نریختم ولی برای فردا قرار هست بریم تولد بچه یکی از فامیلهای همسری باید بریم براش کادو بخریم منم میخوام اگر بشه امروز یا فردا برم موهام رو کوتاه کنم اگر فردا باشه که خیلی بهتره چون هم موهام رو کوتاه میکنه هم اینکه آرایشگره یه سشوار هم میکشه دیگه لازم نیست خودم درستش کنم برای همین اگر بشه فردا میرم اگر هم نشه همین امروز میرم کوتاه میکنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 9:21  توسط فائزه  | 

 Happy Mother's Day 

سلام دوستای گلم

میلاد سرور مادران عالم حضرت فاطمه زهرا (س) بر تمامی مادران و زنان شایسته ولایق،ودوستان عزیز تبریک میگم

Mother's Day Flowers

امیدوارم که همه ما یه روزی مامانهای خوبی برای بچه هامون باشیم و اوناهم قدر ما رو بدونن .

  

اول خدا بود خدا ی مهربان .خدا مهر را به مادر داد بعد به پدر . مادر مهر را به فرزند آموخت، اما فرزند خوب یاد نگرفت. مادر از دنیا رفت ،فرزند قدر مادر را تازه فهمید ، بعد از مدتی فرزند مهر را آموخت زیرا او دارای فرزند شد
********************

مادر :میمش :مهر و محبت... الفش :آرامش و ایثار ...دالش: دوستی... رایش: رحم و رفاقت
********************
مادر در باران آمد .مادر با یک سد نان آمد.مادر با دستی پینه خورده آمد.مادر با دلی پراز اضطراب آمد.مادر دلخور از دست فرزند آمد.مادر با قلبی مهربان آمد .

به فدای مادر

********************
یادت باشه اون شبای که قنداقی بودی و فسقلی.... گریه می کردی ، بابات تو خواب ناز بود، اون مادرت بود که بیدار میموند تا آرومت کنه

********************

هیچ وقت فراموش نکن وقتی می یومدی خونه غذات آماده بود ولباسا تو می شست قربونت صدقه ات می رفت کاری که شاید اونای که متاهل هستن خانماشون الان براشون  انجام ندن


********************

که رفتی توی فرنگ و فکر میکنی  فرنگی شدی، یادت باشه، هنوز این دعای خیر مادر که بدرقته، پس فکر نکن فراموشت کرده، شده یه زنگ بزنی روز مادر تبریک بگی

********************

اگه فکر میکنی بزرگ شدی، صاحب زن و بچه شدی، می خوام بگم تو هنوز همون بچه مامانی هستی، واسه مادرت، اگر چه سنت بالای چهله

********************

 که فکر میکنی پسر بزرگی شدی، ادعا میکنی همه چیز حالیته و شبا دیر میای خونه، تو هنوزهمون آقا کوچولی ، چون نمی دونی مادرت تا وقتی میای صد بار از خواب بیدار میشه تا بچه اش نیاد خونه آروم نمیشه

********************

 فکر میکنی دختر بزرگی شدی میری با دوستات بیرون یا مسافرت ،بدون مادرت قلبش با تو ،تا سالم برگردی ،پس تو هنوزم همون خانوم کوچولوی هستی که، دستش تو دست مادرش داره تا تی تا تی میکنه

 شبای که بیمار بودی حالت خوب نبود مادرت از تو بیشتر زجر می کشید .مادرا حاضرن بمیرن بیماری و مرگ بچه شون نبینن

********************

خدا وکیلی یه چیزی رو اعتراف میکنم من که مسلمونم دوستانو نمی دونم ولی تو کتاب مقدسم اومده که یکی مهرو لطف خدا رو نمیشه جبران کرد ویکی مهرو محبت پدر مادر ومن یکی این سخن خدا رو کاملا قبول دارم(البته همه حرفای خدارو قبول دارم) ولی قربون خدا ،ماها به چه دردشون می خوریم این همه اذیتشون میکنیم، باهاشون بحث میکنیم ، قهر میکنیم ،و..... قدرشونو نمی دونیم ،آخر سر یه چیزی ازشون طلب داریم، واقعا چرا اینجوریه آخر سر هم ازمون دست نمی کشن

********************

 اگه قهری آشتی، اگه بد بودیم خوب بشیم ، اگه خوب بودیم خوب تر، تجدید رفتار کنیم،اگه متاهل هستیم به مادر شوهر و مادر زن سر بزنیم

 

 




+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 9:23  توسط فائزه  | 

 

 سلام به همه دوستای گشنگم  

دیروز به خاطر یه خورده کم احوالی یعنی حالم بد بید دل درد و ...... داشتم  برای همین نرفتم سرکار و توی خونه استراحت کردم باورتون نمیشه از صبح که بلند شدم دیدم خونه کلی به هم ریخته است گفتم جهنم با این حالم باید حتما امروز خونه رو تمیز کنم اینجوری نمیشه یه خورده کار میکردم یه خورده استراحت بالاخره تا عصر خونه تمیز شد همسریم گفت آخه با اون حالت چرا کار کردی گفتم نمیشد داشت حالم دیگه از خونه بهم میخورد .

آخر هفته هم پنج شنبه ناهار خونه مامان همسری بودیم جاتون خالی آبگوشت درست کرده بود و رفتیم اونجا عصرش هم با همسری رفتیم سینما فیلم زن ها فرشته اند خیلی قشنگ بود اول رفتیم سینما آزادی دیدیم سانسش بلیطهاش تموم شده سانس بعد هم ساعت ۸ و ربع بود گفتم بریم یه سینمای دیگه رفتیم آفریقا دیدم اونجا هم این فیلم رو داره سریع بلیط گرفتیم و رفتیم تو خیلی فیلم قشنگی بود حتما برید ببینید .

بعد از سینما هم رفتیم خونه مامانم و شام اونجا بودیم . فرداش هم چون مامانمی نا میرفتن خونه خالم ما هم رفتیم خونه خواهرم و ناهار پیش اونا بودیم و تا عصر پیششون بودیم و بعدازظهر هم این همسری کلید کرد که پشو بریم خونه مامانمی نا گفتم خوب تازه اونجا بودیم ما که همش میریم اونجا حالا یه آخر هفته ای نمیزاری راحت باشیم و کلی حرف زدم و سرم  رو برد منم دیگه راضی شدم و شام رفتیم اونجا ولی کلی از دستش عصبانی بودم منم رفتم خونه مامانش نشستم کتاب زبانم رو بازم کردم و خودم رو زدم مثلا به درس خوندن  حوصله حرف زدن باهاشون رو نداشتم دیگه ساعت ۱۲ بود اومدیم خونه .

بالاخره دیروز بعد از یک هفته وقت کردم برم آرایشگاه و یه حالی به صورت گرام بدیم دیگه داشت از خودمم حالم بهم میخورد بعدش هم ناخن هام رو فرنچ کردم و بعدش هم سر راه رفتم همسری رو برداشتم و رفتیم برای خرید روز مادر یه دست فنجون برای مادر همسری خریدیم و برای مامان خودم قرار هست با خواهرام پول بزاریم براش یه سری کرم برای از بین بردن چروک صورت بخریم . بعدشم یه خورده خرید کردیم و اومدیم خونه شام خوردیم و من که دیگه انقدر خسته بودم روی مبل ولو شدم و نشستیم به فیلم دیدن بعدشم رفتم خوابیدم .

امروز هم انقدر سرم و گردنم درد میکنه که نگو فکر کنم بخاطر باد کولر باشه گردنم رو خشک کرده .

خوب دیگه خیلی نوشتم برم یه خورده به کارام برسم دیروز هم نبودم دیگه صدای رئیس در میاد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 9:56  توسط فائزه  |