|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم دیروز بعد از کار باید میرفتم کلاس زبان خداییش خیلی زورم میاد برم آخه این ترم اصلا معلممون باحال نیست هیچکس توی کلاس حال و حوصله نداره دیروز از شانس بد من هم گفت از جلسه دیگه باید یه موضوعی رو انتخاب کنیم و درباره اش صحبت کنیم حالا موندم چی پیدا کنم و برم حرف بزنم بعدشم تازه گفته باید در مورد تعطیلات آخر هفته مون بنویسم و براش ببریم گفت هر جلسه دو نفر رو انتخاب میکنه که صحبت کنن این جلسه هم شانس من بدبخت شد . حالا دیروز همسری اومده دنبالم دیر کرده بهش میگم برای اینکه ببخشمت باید دوتا کار برام انجام بدی اونم گفت چی گفتم باید یه موضوعی پیدا کنی برام انگلیسی بنویسی تا من برم سر کلاس بخونم هم اینکه در مورد تعطیلات آخر هفته اونم از خدا خواسته گفت باشه من عاشق این کارها هستم ولی میدونی که اونوقت خودت هیچی یاد نمیگیری منم گفتم باهام مینویسیم که منم یاد بگیرم . بعدشم رفتیم خونه و شام خوردیم و توی راه بستنی خریدیم و بعد از شام موقع دیدن فیلم باهم بخوریم و نشستیم این سریال ۳در ۴ رو دیدیم و کلی خندیدیم بعدشم من رفتم گرفتم خوابیدم . خوب چند وقت پیش کشک بادمجون درست کرده بودم که خیلی خوشمزه شده بود گفتم برای دوستای گلم هم بزارم تا استفاده کنند .
مواد لازم : بادمجان : ۳ عدد بزرگ پیاز : ۱ عدد بزرگ کشک : ۲ قاشق غذاخوری نعناع خشک : ۲ قاشق چای خوری گردوی خرد شده : ۲ قاشق غذاخوری روغن : به میزان لازم طرز تهیه : خوب اول از همه بادمجون رو پوست میکنیم بعدش توی آب نمک میزاریم تا موقع سرخ کردن روغن کمتری ببره بعدش بادمجون ها رو خشک میکنیم و توی روغن سرخ میکنیم لازم نیست خیلی سرخ بشه بعدش که سرخ شده همه رو توی قابلمه میریزیم و با گوشت کوب میکوبیمش و میزاریم روی شعله کم اجاق تا پخته بشه . بعدش پیازها رو خورد کرده و سرخ میکنیم . نصف پیازهای سرخ شده رو میریزیم داخل قابلمه بادمجون بعدش توی ماهی تابه کوچک مقدار روغن میریزیم و توش نعناع خشک و همراه با زرد چوبه یه خورده تفت میدیم و بعدش کشک رو توی قابلمه ریخته و بعدش نعناع داغ رو و کاملا مخلوط میکنیم اگر کسی دوست داشته باشه میتونه کشک بیشتری بریزه و میزاریم تا کاملا جا بیفته و روغن بندازه بعدش اون رو توی یه ظرف میریزم و با پیاز داغ و گردو و یه مقداری نعناع داغ تزئین میکنیم .
امیدوارم که خوشتون اومده باشه در ضمن بعضی ها بادمجون رو سرخ نمی کنند می پزن ولی سرخ کرده اش خیلی خوشمزه تر میشه .
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی
خوب براتون بگم که امروز با یه آموزش آشپزی اومدم پیشتون دیروز که رفتم خونه تصمیم گرفتم ماکارونی سبزیجات درست کنم سر راهم قارچ خریدم و بقیه لوازم رو توی خونه داشتم . تا رسیدم خونه شروع کردم به جمع و جورکردن بعدش هم خورد کردن مواد برای ماکارونی . مواد لازم : ماکارونی : 500 گرم بادمجان : 3 عدد متوسط کدو سبز : 3 عدد متوسط
نخود فرنگی : به میزان دلخواه
فلفل دلمه : 2 عدد
ذرت : نصف لیوان
قارچ : 250 گرم
پیاز : 2 عدد
رب گوجه : 3 قاشق غذاخوری نمک و فلفل و پودر کاری و آویشن : به میزان دلخواه روغن : به مقدار لازم اول از همه کلیه مواد رو خرد کرده و می شوریم و میزاریم آبش گرفته شود. بعد نخود فرنگی هار و می پزیم و میزاریم کنارو بعد از اون پیاز هار رو سرخ کرده و در حین سرخ شدن کلیه ادویه ها رو بهش اضافه می کنیم تا همراه با پیاز تفت داده بشه بعدش قارچ و اضافه می کنیم و میزاریم سرخ بشه .
بعد از اون کلیه مواد که آماده شده رو اضافه می کنیم و در آخر ذرت رو میریزیم و بعدش رب رو بهش اضافه می کنیم و یه مقدار هم آب میریزم و در ماهی تابه رو میزاریم تا مواد به روغن بیفته .
بعد آب ماکارونی که جوش اومده رو مقداری نمک و روغن اضافه کرده و ماکارونی میریزیم داخلش به مدت 10 دقیقه
و بعد از اون آبکش می کنیم و بعد مواد رو به ردیف به ردیف داخل قابلمه میریزیم و میزارم که دم بکشه خوب دیگه غذا آماده است دوستان نوش جانتون .
راستی اگر عکسها یه خورده کیفیتش پایین به خاطر این که دوربین دست همسری بود مجبور شدم با موبایل عکس بگیرم . درضمن دیشب خانواده همسری رو هم دعوت کرده بودم شام بیان پیش ما و برای همین این عکس آخری از غذای آماده زیاد کیفیت نداره چون یواشکی گرفتم تا یه وقت خانواده همسری متوجه نشن و یه وقت بپرسن برای چی عکس میگری اونوقت باید چی جواب میدادم و ضایع میشدم .
پ ن : راستی یادم رفت بگم دیروز مادر همسری اومد گفت بیا باهم بریم بیرون گفتم باشه رفتیم و اون میخواست برای خودش مانتو و روسری بخره بعدش منم براش یه مانتو و روسری انتخاب کردم وبهم گفت خوب تو هم یه چیزی برای خودت انتخاب کن منم گفتم آخه چیزی لازم ندارم گفت نه با من هستی یه چیزی بگیر بعدش منم یه شال خوگشل انتخاب کردم و برام گرفت رنگش سبز صدری هست خیلی بهم میاد . به همسری نگفته بودم که مامانشی نا میان اینجا وقتی اومد اونا رو دید خیلی ذوق کرده بود بچم خیلی خوشحال میشه وقتی خانواده اش رو دعوت میکنم یا فرقی نمیکنه خانواده خودم رو میگم خیلی دوست دارم بتونم هفته ای یه بار هم شده هم خانواده خودم و همسری رو دعوت کنم ولی اصلا وقت نمیکنم شاید بتونم ماهی یه بار تازه اونم اگر بشه . |
||
|
|
|
|
|
واقعا دیگه داره گرم میشه منم اصلا با کولری که زیاد بخواد روشن بمونه موافق نیستم دیروز صبح به همسری گفتم ماشین رو میخوام قرارهست برم برای سونوگرافی گفت پس من چه طوری برم گفتم خوب با پاهات
بعدشم که داشت به همکارش اس ام اس میزد مثلا تصمیم داشتم که زیاد ننویسم ولی نمیدونم چرا یه دفعه این همه حرف داشتم . راستی بچه ها از موقعی که الهه ( جون جون
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای گلم پنج شنبه طبق معمول آقای همسری صبح گفتند که ظهر میاد دنبالممنم که میدونستم همیشه باید یه یک ساعتی رو الاف بشم
بله آقا ساعت ده دقیقه به دو بود که اس ام اس زد بیا سرهمت
بعدشم رفتیم بازار روز یه خورده کدو و بادمجون خریدیم با بلال و مادر همسری هم برای شام شب جوجه خرید جمعه صبح وایییییی انقدر زور داشت بلندشم بعد از ماجرای صبحانه خوردن دیگه آماده شدیم
انقدر خسته بودم توی راه حالا من خوابم میاد الانم که دارم از خواب میمریم |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم این هفته اصلا خبر خاصی نبوده ولی حالم توی این دو روز اصلا خوب نیست نمیدونم چم شده توی خواب دل پیچه میگرم و صبح که از خواب بلند میشم میام سر کار حالت تهوع دارم یه وقت فکر نکید خبریه ها نه اصلا خبری نیست نمیدونم چرا حالم اینجوری میشه دوست دارم برم خونه و فقط استراحت کنم . یه چیزی نمیدونم چرا تا از در شرکت میام بیرون حالم یه خورده بهتر میشه اصلا وقتی هوای آزاد تنفس میکنم بهتر میشم خداییش این جو شرکت انقدر مزخرف که نگو از صبح تا عصر هیچکس حوصله انجام دادن کاری رو نداره اصلا دست و دلم به کار نمیره حتی اینکه بخوام لای کتاب زبانم رو باز کن و یه خورده دوره کنم ندارم بقول فضول خانمی نیمدونم چرا . دیشب موقع رفتن به خونه زیر پل سیدخندان یه گل فروش هست که هر وقت ببینم گل قشنگ داره میخره دیروز هم دیدم گلهاش خیلی خوشگله و یه دسته خریده و همسری اومده خونه میگه وای چه گلای خوشگلی جیک جیک من گل دوست داره حالا اسم این گلها چی خریدی منم گفتم نمیدونم ولی هر چی هست خیلی خوشگله . برای شام هم چون میدونستم همسری عاشق سالاد الویه هست براش درست کردم البته با کالباس خیلی خوشمزه شده بود بهش گفتم توی راه تخم مرغ هم بخر بیار نشون به نشون که اصلا به خودم زحمت ندادم توی یخچال رو یه نگاهی بندازم ببینم داریم یا نه وقتی خرید آورد رفتم که بچینم توی یخچال دیدم بله تخم مرغ داریم زودی همه رو چیدم تا یه وقت نیاد ببینه و غر بزنه بگه توی یخچال که داشتیم برای چی گفتی من بخرم سریع در یخچال رو بستم تا نبینه بعدش انقدر دیر شده بود دیگه حوصله نداشتم بزارم بپزه و بریزم توی سالاد . صبح میگه تخم مرغ برای چی میخواستی گفتم برای توی سالاد انقدر دیر اومدی که دیگه نریختم .
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم خوبید خوشید حتما این چند روز تعطیلی حسابی بهتون خوش گذشته به من یکی که خیلی خوش گذشت عالی بود دست همسری عزیزم درد نکنه قربونش برم . خوب از سفرم براتون بنویسم که سه شنبه صبح بدون اینکه کاری کرده باشیم منظورم اینه که وسایلمون رو از شب قبل جمع کنیم در کل معلوم نبود میریم یا نه ولی انقدر قربون صدقه همسری رفتم تا راضی شد همون روز بریم سفر البته با خواهر و همسرش دیگه صبح اول وقت سریع رفتم یه دوش گرفتم و بعدش که اوکی رو از همسری گرفتم به خواهرم زنگ زدم و گفتم کارهاتون رو بکنید برای ظهر میایم که بریم دیگه منم سریع همه وسایل رو جمع کردم و رفتیم و دنبال خواهرم دیگه تا راه بیفتیم شد ساعت 2بعدازظهر میخواستیم بریم سمت رشت و انزلی و آستارا و سرعین دیگه تا از این تهران خراب شده با ترافیکش رفتیم بیرون ساعت 5 بعدازظهر شد انقدر اتوبان کرج شلوغ بود که نگو دیگه بالاخره اینجا رو رد کردیم و افتادیم توی جاده رشت نزدیک جاده لوشان بودیم که نگو چه ترافیکی باورتون نمیشه چه جمعیتی بود حدود 7 ساعت توی ترافیک بودیم اونم چی باید از جاده خاکی میرفتیم نه اصلی یادم رفت از اون ترافیک یه عکس بگیرم ولی این عکس جاده لوشانه
انقدر که کلافه شده بودیم دیگه ساعت 3 صبح بود که رسیدیم رشت بارون هم گرفته بود هیچ جایی نبود که بریم برای شب اجاره کنیم رفتیم یه جایی که همه مردم اونجا چادر زده بودن و ماهم چادر زدیم و همونجا خوابیدیم صبح هم بلند شدیم و رفتیم به سمت انزلی توی راه پر بود از شالیزار برنج خیلی قشنگ بودن یه چند تا عکس گرفتیم و راه افتادیم
خیلی دوست داشتم برم مرداب انزلی رو ببینم خوشبختانه اون موقعی که رفتیم سوار قایق بشیم هوا دیگه بارونی نبود شانس آوردیم دیگه رفتیم قایق سواری و کلی عکس گرفتیم و خوش گذروندیم خیلی عالی بود .
بعد از اونجا حرکت کردیم به سمت ساحل گیسون جاده خیلی قشنگی داشت ولی اصلا ساحلش قشنگ نبود انقدر که مردم اونجا رو کثیف کرده بودن و کلی آشغال ریخته بودن واقعا که حیف اون ساحل دیگه اونجا چادر و علم کردیم و ناهار رو آماده کردیم یه نم بارون هم میزد که خیلی قشنگ بود دیگه ناهار رو که خوردیم یه چند ساعتی استراحت کردیم بعدش دیدیم چه بارونی گرفت دیگه نمیشد اونجا موند سریع وسایلمون رو جمع کردیم و حرکت کردیم به سمت آستارا اونجا هم که اصلا جا نبود انقدر گرون میگفتن که نمیدونستیم دیگه چیکار کنیم یکی از فامیلامون که یه دوست داشت اونجا بهش زنگ زدیم و خواستیم برامون یه جایی رو ردیف کنه اونم به دوستش زنگ زدو بالاخره تونستیم یه جایی برای خواب بگیریم چون نمیشد چادر بزنیم وسایلمون خیس شده بود و نمیشد توی چادر خوابید . دیگه جارو که گرفتیم رفتیم استراحت کردیم و یه دوشی گرفتیم و شام خوردیم خوابیدیم بیچاره همسری خیلی خسته شده بود چون همش پشت فرمون بود هرچی بهش گفتم بزار منم بشینم گفت نه خسته نیستم خودم رانندگی میکنم . دیگه فردا صبحش هم رفتیم بازار ساحلی آستارا کلی هم خرید کردم خداییش قیمت لباسهاش خیلی خوب بود دیگه به همسری گفتم ببین امروز تا عصر نمیشه اینجا رو گشت خواهشن امشب هم بمونیم دیگه اونم گفت اشکال نداره شب رو هم دوباره آستارا موندیم و نزدیک ساحل که به بازار نزدیک بود چادر زدیم من و خواهری هم همش توی بازارش بودیم و خرید میکردیم اینم ساحل آستارا من و خواهری باهم البته چون با عینک هستیم و شناسایی نمیشویم گذاشتم ..
دیگه فردا صبحش هم حرکت کردیم به سمت سرعین . دیگه توی راه رفتیم اردبیل و یه دریاچه ای داشت به اسم شورابیل رفتیم
اونجا و یه گشتی زدیم و رفتیم برای ناهار وقتی ناهار رو خوردیم انقدر سنگین شده بودیم دلمون میخواست فقط بخوابیم دیگه همسری گفت تا سرعین راهی نیست میریم اونجا یه جایی میگیریم و استراحت میکنیم اینم جاده اش
دیگه بعدازظهر بود رسیدیم و رفتیم یه سوئیت گرفتیم و 3 ساعت خوابیدیم وقتی بلند شدیم دیدیم ساعت 9 شب هنوز آب گرم سرعین هم نرفته بودیم چون میدونستیم تا دیر وقت باز هست سریع وسایلمون رو برداشتیم و رفتیم آب گرم تا ساعت 11 شب خیلی چسبید کلی خستگی از بدنمون بیرون رفت بعدش هم اومدیم شام خوردن و جاتون خالی همه چی خوردیم دیگه داشتیم میترکیدیم آش دوغ هم خوردیم من عاشق آش دوغ هستم به همسری گفتم من با این یه کاسه راضی نمیشم و باید فردا هم بخوریم دیگه فردا صبح هم که صبحانه حسابی خورده بودیم نتونستیم دوباره آش دوغ بخوریم بهش گفتم یادت باشه ها اگر بچه ات مونگل شد تقصیر تو هست چون من هنوز دلم آش دوغ میخواد . بعد از صبحانه هم حرکت کردیم به سمت تهران و ساعت 8 و نیم شب بود رسیدیم . خیلی مسافرت خوبی بود به من که خیلی خوش گذشت .
|
||
|
|
|
|
|
اینم یه بازی دیگه هست ۱۰ تا چیزی که دوست داریم و ۱۰ تا چیز که دوست نداریم . راستش از خیلی چیزها خوشم میاد و از خیلی چیزها هم بدم میاد ولی خوب ۱۰ تاش رو مینویسم . چیزهایی که دوست دارم : ۱- خانواده ام ۸- لباسهای شیک پوشیدن ۹- مو رنگ کردن چیزهایی که دوست ندارم : ۱- دعوا و بحث کردن
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
منم میخواستم ماجرای آشناییم با همسری رو براتون بگم راستش انقدر سریع اتفاق افتاد که خودمم نفهمیدم چی شد . ماجرا از اونجا شروع شد که من توی یه شرکت تولید قطعات صنعتی کار میکردم روز اولی که رفتم کلاس باورتون نمیشه یه حس خاصی داشتم توی کلاس فقط من یه خانم بودم دیگه عادت کرده بودم این آقا پسر که الان همسری بنده باشه همیشه دیر میومد کلاس برای همین همش جزوات من رو میگرفت و از روش مینوشت بالاخره میخواست یه جوری خودش رو به من نزدیک کنه دیگه . دو روز مونده بود کلاسمون تموم بشه یه روز که منتظر بابام بودم بیاد دنبالم از شانس اونم بابام دیر اومد و اونم از فرصت استفاده کرد و اومد جلو و گفت : مهدی : ببخشید میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم من : خواهش میکنم بفرمائید ( داشتم از ترس ستکه میکردم گفتم الانه که بابام برسه و بگه این پسره کی بود مهدی : ببخشید من اصلا قصد مزاحمت ندارم فقط میخواستم باهاتون بیشتر آشنا بشم من : مونده بودم چی بگم راستش من اصلا با دوستی و اینجور چیزا موافق نیستم بهش گفتم راستش اگر شما قصد دوست شدن دارید من اصلا اهل اینجور برنامه ها نیستم ولی اگر قصدتون چیز دیگه ای هست موردی نداره ( منظورم ازدواج بود ) دیگه توی گیر و دار صحبت بودیم که دیدم بابام داره میاد گفتم ببخشید من دیگه باید برم درست نیست الان بابام شما رو ببینه مهدی : خوب حداقل شماره تماستون رو بدید من: شرمنده من نمیتونم اگر میخواید شما بدید اگر وقت کردم تماس میگیرم ( اونم شماره موبایلش رو داد ) خلاصه اینکه حسابی فکرم رو مشغول کرده بود و مونده بودم چیکار کنم زنگ بزنم یا نزنم برای همین تصمیم گرفتم با خواهرم در میون بزارم تا اینکه بخوام به مامانم بگم . به خواهری گفتم و اونم گفت خوب یه بار باهاش برو بیرون ببین چطور آدمیه اگر به نظرت خوب بود اونوقت با مامانی نا در میون میزاریم منم گفتم باشه . یه روز جمعه به مامانم گفتم قرار با فیروزه یکی از دوستامه بریم تجریش خرید کنه منم باهاش میخوام برم ، اونم گفت اشکالی نداره ولی زودی برگرد . بیچاره خبر نداشت فیروزه ای در کار نیست قرار با مهدی بریم بیرون و بیشتر با هم آشنا بشیم خلاصه روز خوبی بود خیلی صحبت کردیم در مورد همه شرایطمون . بعدش برای خواهری تعریف کردم و اونم قرار شد به مامانم بگه انقدر ترس داشتم که یه وقت بخوان دعوام کنن ولی خدا رو شکر اونا میدونستن من خیلی عاقل تر از اینی هستم که بخوام اشتباه کنم برای همین موافقت کردن و گفتن خوب به خونواده اش بگه تا بیان . منم گفتم بهتر ما یه چند بار دیگه با هم بیرون بریم بعد میخوام مطمئن بشم بعد اونا بیان . خلاصه سرتون درد نیارم توی کلاس دیگه همش میومد بغل دست من میشست و منم بهش میگفتم تو رو خدا موقع امتحان کمکم کنی و یه وقت نمره ام کم نشه که عابرو ریزیه اون بیچاره هم روز امتحان هر چی مینوشت سریع به من هم میگفت تا بنویسم . دیگه بعد از کلاس که تموم شد یه مدتی باهم میرفتیم بیرون و صحبت میکردیم راستش توی شرکت تابلو شده بودم همه میدیدن که من یه روزایی حسابی به خودم میرسم و میرم شک کرده بودن. تا اینکه دیگه قرار شد خانواده اش بیان خواستگاری باورتون نمیشه انقدر سریع اتفاق افتاد که خودم هم باورم نمیشد دارم ازدواج میکنم . توی شرکتی که من کار میکردم با یه سازنده ای کار میکردیم که اون سازنده هم با شرکت همسری کار میکردن دقیقا اون خانمی که اونجا بود هم منو خوب میشناخت و هم همسری رو . یه روز دیدم یکی از همکارام میگه مبارکه خوب به سلامتی دیگه... منو میگی همینجوری موندم گفتم چی مگه چی شده فهمیدم که بله همون خانمه زنگ زده و در مورد من پرسیده و به همسری گفته خیلی از دستش ناراحت شدم که این کارو کرده ولی بعدش فراموش کردم . دیگه قرار شد که توی آذر ماه بیان برای بله برون و بعدش هم عقد کنیم که بعد از یک ماه رفتیم و عقد کردیم و بعدش هم یه نامزدی مفصل گرفتیم . حدود یک سال ونیم هم عقد کرده بودم تا کارهامون رو انجام بدیم آخه همسری قرار بود بره سربازی خدا رو شکر که الان هم ۴.۵ سال هست با خوب و بد زندگی و سختی هاش داریم با هم زندگیمون رو می سازیم و دوست هر روز بهتر بشه و خدا هم کمکمون میکنه
|
||
|
|
|
|
|
راستش دوستان من قبلا توی این سایت ثبت نام کرده بودم ولی نمیدونستم چطوری هست ولی الان متوجه شدم و از شما دوستام میخوام که شما هم ثبت نام کنید تا موبایل مجانی ببرید . این کار کاملا قانونی است زیرا شما هیچ وجهی را نمی پردازید.
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
سلام امروز چرا انقدر هوا گرفته است دیروز این مدیر احمقمون منو میگی انقدر عصبانی شدم از دستش که نگو از اون طرف هم مدیرم عصبانی شده بود خلاصه دیروز انقدر خودم رو کنترل کردم تا یه وقت حرف بدی به مدیرمون نگم داشتم از حرفهاش آتیش میگرفتم . بهم میگفت اگر ناراضی هستی از پاداشت برو پسشون بده دیروز با کلی اعصاب خرد کنی رفتم کلاس توی راه دلم میخواست بشینم زار زار گریه کنم همچین بلایی سرشون بیارم که مرغهای آسمون به حالشون گریه کنند گذاشتم به موقعش تلافی کنم . تو این فکرم که یک کار بهتر پیدا کنم بهش بگم واقعا مدیری به بی عرضگی شما توی عمرم ندیده بودم ***** ***************** دیشب هم رفتم خونه مامانم اینا و شبش هم پسر عمه ام با همسرش اومدن دیدن مامانم دیشب کلی حرف زدیم در مورد این گرونی ها در مورد اینکه واقعا تهران دیگه جای زندگی کردن نیست باید گذاشت از اینجا رفت نمیدونم واقعا مردم باید با این مملکت چطوری سر کنند خدایا خودت همه چی رو درست کن چون طاقت همه به سر رسیده و خسته شده اند هر کی رو میبینی از دست این روزگار بی صفت داره میناله . |
||
|
|
|
|
|
از دست این بلاگفا اعصابمو خرد کرده خوب سلام دوستای گلم الان دارم با یه خورده حرص مینویسم امروز صبح زود بیدار شدم و همسری رو رسوندم میدون آرژانتین قرار بود امروز بره شمال بعد که اون رو رسوندم اومد سرکار یه نیم ساعتی زود رسیدم برای همین الاف تا بیان در شرکت رو باز کنن . دیشب که رسیدم خونه سریع رفتم حموم بعد از شام همسری هی میگفت بیا بغل داییت تا یه خورده جیک جیک کنیم بعدش بهش گفتم بلند شو برو حموم که صبح وقت نمیکنی من برم لباس هات رو آماده کنم بزارم توی ساک برای فردا . بعدش هم گرفتیم خوابیدیم . امروز هم که کلاس زبانم یادم رفت بگم پری شب که رفتم خونه مادر همسری یکی از دوستاش با عروسش اومده بود و یه نوه دختری هم داشتن تا رسیدم اونجا یه بچه همچین ذوقی کرد که نگو سریع پرید بغل من همه از تعجب شاخ در آورده بودن آخه قبل از اینکه من بیام اصلا بچه با اونا گرم نگرفته بود
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم امروز یه متن خیلی قشنگ اومده بود به ایملم که دوست داشتم شما هم بخونید و یه فیضی ببرید . فرشته يك كودك
كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود. اما كودك كه همچنان مر�`دد بود، ادامه داد: اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود». كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.» كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني.» كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟» فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.» خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.» در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد: خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را «مادر» صدا كني.»
فاطمه (س) فرمود:«ملازم خدمت او (مادر) باش كه بهشت زير گامهاي مادر است.» |
||