تبليغاتX
+دل نوشته من
مطبخ خونه

 

انشاالله که سال دیگه هم بتونیم در خدمت امام حسین باشیم و توی نظری دادن کمک کنیم .

پنج شنبه ظهر رفتم خونه مامانم آخه گفته بودم که جمعه ظهر نذری میده رفتیم برای کمک کردن خلاصه اینکه همیشه از شب قبلش خاله هام میان اونجا تا فردا عصرش همه دور هم هستیم و کمک می کنیم جای همه دوستان خالی بود چه قورمه سبزی شده بود واقعا خوشمزه صبح اول وقت بیدار شدم رفتم سر دیگ خورشت و یه همی زدیم و دعا کردیم بعدش هم یه زیارت عاشورا خوندیم که اگر خدا بخواهد حاجتمون رو برآورده کنه  .

دیگه روز جمعه کلی مهمون داشتیم من که واقعا خسته شده بودم همش باید یکی که میاد پذیرایی کنی و شیرینی و میوه و .... خلاصه اینکه بعد از دادن نظری ها من با وجود اون همه مهمون رفتم یه یک ساعتی رو خوابیدم  چون اصلا نمیتونستم بیدار بمونم بعدش هم که دیگه برای ناهار خوردن بیدار شدم و ناهار و خوردیم و نشستیم با دخترخاله ها و عروسهای خاله هام گپ زدن خیلی خوش گذشت .. بعد ازظهرش هم که دیگه همه رفتن ما هم رفتیم خونم تا یه خورده استراحت کنیم . 

چون معمولا روز بعدش با مادرشوهرمینا میرم بیرون برای دیدن دسته و گرفتن ناهار نذری جاتون خالی کلی نذری بهمون دادن  دیگه از ناهار و شام راحت بودیم یه هیئت هست نزدیک خونمون که هر سال میرم اونجا موقعی که دیگه میخوان علم ها رو بزار زمین کلی نوحه خونی میکنند منم که انقدر دلم گرفته بود کلی گریه کردم بیشتر دلم به حال پسرخاله مریضم میسوخت کلی براش دعا کردم بعدش هم برای همه مریض ها و خانواده هامون از خدا میخوام اگر حرف دل من رو میشنوه زودتر این جوون رو شفا بده . 

دیشب هم به درخواست من رفتیم امام زاده صالح وای خیلی وقت بود که نرفته بودم نمیدونم واقعا طلبیده بود که توی این شب عزیز بریم اونجا با مادر شوهرم رفتیم توی امامزاده و کلی دعا کردیم و یه زیارت نامه ای هم خوندیم . بعدش هم رفتم شمع روشن کردم و کلی نیت کردم .

دیشب واقعا عالی بود خیلی وقت بود که نرفته بودم امامزاده صالح واقعا دلی از عزا در آوردیم جاتون خالی همیشه میگن خدا مراد شکم رو زود میده نمیدونم برای شما هم پیش اومده خیلی هوس آش کرده بودم نزدیک امامزاده که بودیم دیدم یه جا دارن آش نذری میدن خداییش خیلی خوشمزه بود واقعا دستشون درد نکن و نظرشون قبول باشه بعدش پیش خودم گفتم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم .

امیدوارم که توی این ایام همه به خواسته هاشون برسن و نظراشون قبول باشه 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:16  توسط فائزه  | 

من اومدم ................ 

میدونید چیه این هفته اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم  چون هم با همسری بحثم شده بود هم اینکه یه خورده مریض احوال بودم   برای همین چیزی ننوشتم ولی امروز حالم خیلی بهتره  همش بخاطر یکی از دوست جونای وبلاگیم که یه خورده دیروز باهاش چت کردم و درد دلم رو بهش گفتم  و توی دلم خالی شد   برای همین بعدش هم رفتم با آقای همسر آشتی کردم .

الهه جون دست درد نکن  اگر تو نبودی من چیکار می کردم با کی حرف دلم رو میزدم قربونت برم مرسی عزیزم 

خلاصه اینکه دیشب رفتم دنبال آقای همسر دم شرکتشون خیلی غافلگیر شده بود با یه دسته گل رز  خوشگل رفتم پیشش و ازش معذرت خواهی کردم بخاطر کاری که صبح انجام دادم نمیخوانم بگم چیکار کردم ولی خیلی پشیمون شدم از انجام دادن کارم . بعدش هم که اومد باهم رفتیم شام رو بیرون خوردیم و کلی عشق و حال  .

امروز میخوام برم خونه مامانم   آخه فردا نذری دارن  اونم چی قورمه سبزی   آخه هر سال نذری میده باید برم یه خورده کمکش  اینم بگم که اون همه کارهاش رو کرده و به امید من هیچ وقت نمیمونه چون وگرنه هیچ کدوم از کاراش پیش نمیره اون زرنگ تره البته خواهری هم اونجاست و خیلی کمکش میکنه  .

دیشب با آقای خونه نشسته بودیم    و در مورد آژانسهایی که تحقیق کرده بودیم برای دبی صحبت میکردم موندیم چیکار کنیم  هر آژانس یه قیمت میده نمیدونیم کدومشون بهتره یکی میگه فلان هتل خوبه یکی دیگه میگه نه اون هتل خوب نیست این یکی هتل بهتره  خلاصه اینکه امروز گفتیم باید یکی ازاینها رو انتخاب کنیم  و بریم برای رزرو وگرنه گرونتر میشه  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 12:13  توسط فائزه  | 

 

جمعه صبح تصمیم گرفتیم که بریم آبعلی چون خونه مادر شوهرم بودیم و آبعلی به اونجا نزدیکه  مادرشوهر بلند شد و سریع یه آش خیلی خوشمزه درست کرد   و چایی رو هم برداشتیم و  سریع رفتیم از اونجایی که من خیلی سرمایی هستم فقط یه چند دقیقه ای تونستنم از ماشین بیام پایین چون واقعا سرد بود توی پیست آبعلی اصلا خبری نبود به غیر از چند تا اسکی باز بقیه اطراف توی تپه ها جمع شده بودند و با تیوپ از اون بالا سر میخورند و می اومدن پایین منم که اصلا اهل این کارا نیستم میرم یه وقت جاییم میشکنه حالا بیا و درستش کن فقط آش رو خوردیم و یه خورده تو برف ها بازی کردیم ویه سری هم تا امامزاده هاشم رفتیم و برگشتیم خونه من که خدائیش دیگه داشتم یخ میزدم مهدی که هیچ وقت سردش نمیشه اون بیچاره هم یخ کرده بود .

این یه عکس از اونجا دیگه ببخشید هول هولکی گرفتیم با موبایلمه آخه خیلی سرد بود .

بعدش هم که تا رسیدیم خونه مامان مهدی و وسایلمون رو برداشتیم و رفتیم خونه مامانم آخه شب خونه عموجان مهمون بودیم  همه فامیل رو دعوت کرده بود خداییش خیلی خوش گذشت   وقتی همه دور هم جمع هستیم انقدر میگیم و می خندیم  که موقع رفتن هیچکس حاضر نمیشه بلند بشه بره  خونش دیگه این بابای منم ول کن نبود  ساعت 11 شب بود گفت دیگه بسه هوا اصلا خوب نیست میمونیم تو برف بلند شید بریم دیگه یکی که بلند میشه بقیه هم پشت سرش راهی رفتن میشن خدائیش خیلی وقت بود اینجوری دور هم جمع نشده بودیم آخه این دختر عمه هام خداییش خیلی دلقکن  از وقتی میشینی پیششون میگن و میخندن .

یکی از دختر عمه هام که پارسال فستیوال دبی رفته بود میگفت خیلی عالیه قیمتها 75% تخفیف داره دیگه همه آدرسهای فروشگاههای خوب رو ازش گرفتم که خواستیم بریم دیگه اونجا سرگردون نباشیم .

امروز صبح هم که نگو چون خونه مامانم بودیم اونا فقط یه پارکینک دارند ماهم مجبور شدیم ماشینمون رو بزاریم بیرون  صبح دیدیم کلی برف روشه مگه حالا این برفها پاک میشه  با کلی دستمال کشیدن بالاخره پاک کردیم و راهی محل کار شدیم خداییش انقدر سخت بود تو این هوا بلند بشی بیای سرکار دوست داشتم میگرفتم تا ظهر میخوابیدم  ولی نمیشه که امروز هم کلی از بچه های شرکت نیامدن معلوم نیست تو برف گیر کردن یا مخصوصا نیامدن .  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 12:11  توسط فائزه  | 

امروز رو دیگه اومدم سرکار  آخه دیروز نیومدم بابا نمیدونم چرا وقتی ریاست جمهور میگه تعطیله این شرکتهای خصوص فکر میکنند که فقط جاهای دولتی تعطیله و خصوصی ها تعطیل نیستند  ولی به هر حال من خودم رو دیروز تعطیل کردم و نیومدم  بیچاره شوهری ذوق کرده بود  که یه استراحتی میکنه ولی ساعت ۱۱ بود که رئیسش زنگ زد  و گفت چرا نیامدی شرکت سریع بلند شو بیا  بیچاره حالش خیلی گرفته شده  دلم براش سوخت آخه  میخواست یه روز پیش خانومیش باشه و حال کنند  ولی نمیزارن که خلاصه اینکه دوتایی حاضر شدیم و رفتیم که اون بره شرکت و منم برم خونه خواهرم  و تا بعدازظهر اونجا باشم تا بیاد دنبالم .

سمت خونه خواهرم انقدر برف بود که اصلا نمیتونستی راه بری  تمام کوچه ها یخ زده بود سرسره بازی حسابی . بعد از ناهارم  که بلند شدیم رفتیم خونه مامانم  تا آقای همسر بیاد دنبالم قرار بود مادر شوهرم یه سر بیان اونجا   منم که اصلا حوصله شام درست کردن نداشتم  به مهدی گفتم برو از بیرون یه چیزی برای شام بگیر بیار  جاتون خالی یه کباب خوشمزه ای زدیم تو رگ و حال کردیم . 

امروز صبح که اومدم سرکار ساعت ۸ دم شرکت بودم هرچی زنگ زدم هیچکس درو باز نکرد  تا اینکه دیدم یکی از همکارام اومد پرسیدم مگه تعطیل کردن امروز گفت نه ساعت  نه و نیم باید می اومدیم  منم گفت تا ساعت بگذره مهدی رو برسونم شرکت و برگردم دیگه ساعت نه و نیم شده و اومدن  بله اومدم دیدیم یه سری اومدن و ما هم اومدیم سرکار ولی امروز زودتر تعطیل میشیم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 12:10  توسط فائزه  | 

تولد خواهری

دیروز بالاخره با کلی پیگیری کردن برای گرفتن ماکرویو موفق شدم دیروز برم اونو از فروشگاهی که خریداری کرده بودم بگیرم   مهدی میگفت خوب دیگه ماکرویو قبلی رو فروختی و گرونترش رو خریدی  تو خوب سرمنو شیره میمالی  گفتم وا....  این حرفها چیه خوب اون همه امکانات رو نداشت ولی این یکی داره به من میگه تو خاص پسندی گفتم : یعنی چی ... گفت فقط چیزهای خوب رو می پسندی مثلا ببین من رو انتخاب کردی  .... گفتم آره راست میگی اگه تپلو نبودی خوشگل نبودی که انتخابت نمی کردم 

امروز تولد خواهری  نمیدونم چی براش بگیرم هر چی فکر میکنم  می بینم اگر بهش پول بدم خودش بره هرچی دوست داره بخره بهتره  این ماه هم من باید فقط کادوی تولد بخرم دوباره چند روز دیگش تولد بچه اش هست برای اون یکی که دیگه نگو ما رو کشته گفته برام خونه باربی بخرید   خلاصه اینکه این یکی کادوش رو معلوم کرده ولی بهش میگم خاله جون تو کلی اسباب بازی داری خونتون داره منفجر میشه برات لباس میخرم میگه نه  فقط خونه باربی چیکار کنیم دیگه بچه ها این دوره زمونه حرف گوش نمیدن فقط حرف خودشون ..

به احتمال زیاد امروز هم برم استخر SmileyCentral.comدیشب از آقا جکی با کلی قربون صدقه رفتن  ازش کارتهای استخرش رو گرفتم که دوباره امروز برم خدا کنه که امروز دیگه برف نیاد و بتونم راحت بریم

امروز بیچار مهدی رو دم مترو پیادش کردم  و خودش با کلی وسایل و یک کارتن قطعه برای شرکت راهی شد بهش گفتم خوب تو که انقدر وسیله داشتی صبح زودتر بیدار میشدی میبردم تو رو میرسوندم بعدم میامدم شرکت گفت نه نمیخواد تو برو من خودم یه جوری میرم دلم براش سوخت گناه داشت  با اون همه وسیله با مترو بره ولی خوب قبول نکرد  دیگه برسونمش خداکنه بدونه دردسر برسه شرکت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 12:4  توسط فائزه  | 

امروز چه روز خوبیه  با این هوای قشنگ که داره ازش دونه های برف میاد همه جا سفید پوش شده خیلی خوشگله دلم میخواد برم برف بازی SmileyCentral.comولی حیف که نمیشه چون الان بایدسر کار باشم .

صبح من و آقای خونه خواب موندیم SmileyCentral.com دلمون میخواست دوباره بریم تو رختخواب و بخوابیم  وقتی که دیدیم هوا هم برفی دیگه داشتیم تنبل تر میشدیم که بریم بخوابیم اون گفت خوب یک ساعت مرخصی مییگریم بریم بخوابیم گفتم ولم کن بابا همینجوریش دیر میرسیم بخوایم یک ساعت هم مرخصی بگیریم که دیگه معلوم نیست ساعت چند میرسیم خلاصه به زور بلندش کردم و اومدیم سرکار .

دوست دارم توی این هوای برفی تو خونه باشم  و فقط بخوابم نمیدونم چرا این هفته انقدر خسته ام صبح ها خیلی سخت بلند میشم اکثر خواب میمونیم و دیر میرسیم .

دیشب داشتم با آقای خونه در مورد مسافرت به دبی صبحت میکردیم اونم ول کن نیست هی میگه دنبال یه تور خوب باش  تا تو ماه دیگه بریم دبی والا توی این آگهی های روزنامه ها رو که میبینی همه جور قیمت وجود داره  از صد هزار تومان بگیر برو تا چهارصد هزار تومان معلوم نیست امکاناتی که در اختیار قرار میدن چی هست اقای خونه هم میگه خوب زنگ بزن  بپرس ببین چی امکاناتش منم میگم نمیخوام از تو شرکت زنگ بزنم  تا بقیه همکارام بفممن باید بگم مامانم زنگ بزنه و همه چی رو بپرس تا ببینم قسمت هست بریم یا نه .

حالا اگر کسی از دوستان آژانس مسافرتی خوبی رو سراغ داره که هم قیمتش نسبتا ارزون باشه و هم امکاناتی که دار به من بگه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 12:43  توسط فائزه  | 

خوب امیدوارم که تعطیلات به همگی دوستانم خوش گذشته باشه  به من یکی که خیلی خوش گذشت  . پنج شنبه بعد ازظهر با خواهرم و مادرشوهرم رفتیم یافت آباد میخواستند مبل بخرند وای نگو چه مبلهای قشنگی  دلم حوس کرده مبلهام رو عوض کنم ولی حیف که اون مدل مبلهایی که من دیدم توی خونم جا نمیشه فعلا باید صبر کنم  تا خونه رو یه خورده بزرگتر کنیم بعدش از اونجا رفتیم خونه مامانم فرداش هم باخواهرم و دخترخالم و زن پسرخالم رفتیم استخر SmileyCentral.comعالی بود مخصوصا جکوزیش SmileyCentral.comکلی خستگی رو از تنم بیرون برد تصمیم گرفتم آخر هفته ها بریم استخر تا یه خورده این خستگی کل هفته از تنمون بیرون بره .

خلاصه اینکه بعدازظهرش هم رفتیم خونه مادر شوهر جان و شب رو اونجا سپری کردیم  برادر شوهرم رفته بود طوطی همسایشون رو گرفته بود آورده بود اونجا خیلی خوشگل بود ولی حیف که من خیلی از حیونات می ترسم   تا میخواستم بیاد طرف من می پریدم روی مبل اسم طوطی عروس بودSmileyCentral.com تا صداش میکردی فقط میگفت (بدو بدو بدو )  خیلی با مزه بود تا اینکه مادرشوهرم دیدم که من اصلا نمی تونم با وجود اون روی صندلی هم بشینم گفت ببرید بدیدش تا اینکه من راحت نشستم .

فرداش هم که روز عید بود و همه میومدن خونه مامانمینا دیدن بابام آخه ما سید هستیم دیگه دیروز کلی مهمون اومدSmileyCentral.com دیگه واقعا خسته شده بودیم  این می رفت اون می اومد خلاصه تا ساعت ۱۲ شب  همینجور مهمون داشتیم تازه یه سریشون هم موندن خونمون ولی خیلی خوش گذشت  جمع آهایی که کل فامیل دور هم هستیم رو خیلی دوست دارم ولی متاسفانه توی این دوره زمونه خیلی کمتر پیش میاید که فامیل ها دور هم جمع بشوند  یادم قدیم ها که ما کوچیکتر بودم هر هفته دوره داشتیم و هر دفعه خونه یکی از خاله و عمه و دایی و غیره جمع میشدیم و میزدیم می رقصدیم  و کلی خوش گذرونی ولی الان رنگ و حال و اون موقع رفته نمیدونم شاید بخاطر مشکلات زیاد باشه  ولی دوست دارم دوباره برگردم به اون دوران . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 12:43  توسط فائزه  | 

شنیدم به فرمان حىّ قدیر على را پیمبر به روز غدیر
به بالاى سر برد و با خلق گفت كه تا چند از این راز باید نهفت
از آنان كه دارندم آیین و كیش شمارد مرا هر كه مولاى خویش
پس از من بداند كه مولا علیست ز هركس به مولایى اولى علیست
بود بس صحیح این خبر پیش من تو گفتى كه بودم در آن انجمن

عید غدیر خم را پیشاپیش به پیشگاه مقدس قطب عالم امکان حضرت بقیه الله العظم(روحی واوراح للعالمین لتراب مقدمه فداک) وهمچنین به تمامی پیروان ولایت بر حقش تبریک وتهنیت میگویم یا علی مدد

راستی اینم بگم عید منم هست و چون منم سید هستم 

منم به همه دوستای گلم که سید هستند عید رو تبریک میگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 12:42  توسط فائزه  | 

بعد از چند روز تاخیر بالاخره از مسافرت اومدم 

پنج شنبه ظهر حرکت کردیم به سمت تبریز توی جاده واقعا سرد بود نزدیکی های زنجان که رسیدیم دیگه بخاری ماشین جوابگو نبود شیشه های داخل ماشین یخ زده بود منم که یه پتو دور خودم پیچیده بودمSmileyCentral.com و داشتم از سرما می لرزیدم خوشبحال این آقای همسر اصلا سرمایی نیست تازه میگفت هوا خیلی عالیه فقط یه خورده سرده خلاصه اینکه زنجان رو که رد کردیم از سرما کاسته شد و هوای ماشین دوباره گرم شد حدود ساعت 10 شب بود که رسیدیم تبریز انقدر خسته شده بودم که دلم میخواست شام رو بخورم و برم بخوابم .

ولی تو تبریز رسم این که وقتی مهمون از تهران دارند همه فامیل ها خاله و دایی و اینا جمع میشه میان به دیدن مهمونا منم باید صبر میکردم تا اونا برن بعد برم بخوابم آخه زشت بود که همه نشستن من برم بخوابم SmileyCentral.comخلاصه اینکه اون شب به خوشی گذشت .

فرداش قرار بود چون روز عید قربان بود بریم خونه پدر بزرگ آقای همسر  برای بازدی عید حاج آقا ای کاش نمی رفتیم همین که رفتیم اونجا هنوز 5 دقیقه نشسته بودیم که دیدیم دزدگیر ماشینمون صداش در اومد  و یه صدای خیلی بلندی هم اومد منو میگی به آقای همسر گفتم بدو برو یه چیزی خورده به ماشینمون اونم سریع دوید و رفت دید که آره شیشه سمت راننده خورد خاکشیر شده و بالای درم هم رفته تو منو میگی انقدر حالم گرفته شده بود که نگو اصلا حوصله اینکه بخوام یک دقیقه اونجا بمونم رو نداشتم . بله دیدیم که یه وانت که داشته رد میشده در پشتش باز شده و خورده تو شیشه شانس آوردیم که توی ماشین نبودیم  وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون می اومد  واستادیم تا پلیس بیاد و مشخص کنه که راننده وانت باید خسارت رو پرداخت کنه چون وانتی هم غیر قانونی دور وانتش کابین گذاشته بود بیمه هزینه رو نمیداد باید خود شخص تمام هزینه ماشینمون رو میداد .

بالاخره با این قضیه که پیش اومد کلی وقت ما رو گرفت و نتونستیم خوب تفریح کنیم چون ماشین تو تعمیرگاه برای درست شدن بود .

شب یلدا هم که رفتیم خونه دختر خاله مادرشوهر شب خوبی بود  اولین بار بود که شب یلدا رو بدون خانواده خودم میگذروندم   ولی بازم شب خوبی بود  آجیل معروف تبریز و شیرینی قرابیه که من خیلی دوست دارم خلاصه هر چی که شب یلدا هست بود به غیر از یه چیز به مهدی گفتم چرا اینا شب یلدا ازگیل ندارند من اگر شب یلدا ازگیل نباشه اینگار اون شب اصلا شب یلدا نیست برای مامانم که تعریف کردم گفتم  آره اون شب ازگیل نبود اینگار هیچی نبود مامانم هم گفت راست میگی منم اگر شب یلدا ازگیل نباشه اینگار هیچی نخوردم که بیچاره خودش گفت ناراحت نباش من برات کنار گذاشتم اومدی خونمون بخور  .

شنبه ساعت 6 بعدازظهر بود که ماشینمون رو گرفتیم و حرکت کردیم به سمت تهران هی زنداییش و دایشش وبچه ها میگفتن بمونید صبح برید گفتم اصلا نمیشه من فقط شنبه رو مرخصی گرفتم باید بریم بالاخر اومدیم مهدی با تمام سرعت حرکت میکرد که زودتر برسیم و ساعت یک و نیم بود که رسیدیم خونه مامانم و صبح هم که باید می اومدیم شرکت  .

واقعا صبح بلند شدن و رفتن سر کار خیلی سخت بود  ولی چاره ای نداشتیم باید می اومدیم . همش تو شرکت چرت میزدم  رئیسمون هم میگفت برو یه آبی به صورتت بزن تا خواب از سرت بپره .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 12:41  توسط فائزه  |